آخرین نوشته ها 


دنبال کسی بودم...

منم آن سرگشته ی حیرانت ای دوست

کاش عباس بود

آفتاب مهربانی

از بس که خراب و مستم ای یار ...

از رنجي كه ميبريم

متوکلم به عباس

ما عرفناک حق معرفتک

سلام عزیز دلم

از همون روز ازل...

  دوستان

آجی خانوم
علیرضا ذوالفقار
حمیدرضا ذوالفقار
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
امیر بادامچی
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

August 2010
July 2010
May 2010
April 2010
February 2010
December 2009
November 2009
September 2009
August 2009
June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

روز سختی بود
روز های سختی ست ...
حس میکنم دارم خفه میشم
منتظر تلنگرم برای اشک ریختن از سر شب فکر کنم 15 باری تا حالاگریه م گرفته تنهایی ...تو این دنیای 7 میلیاردی هم هیچ کس نفهمیده
دنبال کسی بودم که حرف بزنم نشد ...نشد
قصد کرده بودم هرکس پرسید خوبی؟ راستش رو بگم که نه
از چند نفری پرسیدم خوبی؟ چه خبر؟
گفتند خوبیم خدا رو شکر ، مرسی و ... ادامه ی مطلب !
کسی نپرسید خوبی؟
تلفن ... اس .. چت هیچ کس نبود
خدااااااااااااااااااا
چه میکنی با من ؟
میخوای چی یاد من بدی که اینقدر درد داره
قول میدم نشکنم
روزهای سختی ست
بدیش اینه که خودم رو مجبور میکنم به این که به روی خودم نیارم .... کاشکی منم بلد بودم غم هام رو قسمت کنم
ولی ظاهرا خدا هم دلش نمیخواد تو گریه هام با کسی غیر از خودش حرف بزنم وگرنه که مگه چی میشد از این آدم ها یه نفر میگفت خوبم تو خوبی ؟ نه جدی مگه چی میشد ؟ خیلی چیز عادی ای بود ! تنها اتفاقی که می افتاد این بود کسی شریک غم های من شده بود غیر از خدا ... منی که همه همیشه خنده هام رو دیدند
از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  August 23, 2010 3:25 AM  توسط حمیده | نظرات (4)
 
 
      

سال پنجم ابتدایی یادمه یه داستان نوشته بودم برای مسابقه ، مسئول پرورشی میگفت داستانت فوق العاده شروع شده
سال ها گذشته و منِ امروزم نمیدونه از کجا شروع کنه و چی بگه
با چی شروع کنم ؟
مدح ؟ نیاز ؟ طرب ؟ عشق ؟ درد ؟ گله ؟ تمنا ؟
سال ها میگذره از اون روزی که نام شما شد همه زندگی من .... سال ها میگذره از اون صبح زیبا
چند سالی میگذره از اون روزی که قصد کردم وبلاگ داشته باشم و بین اون همه شور نوجوونی و دنیای پر زرق و برق اینترنت نام شما جایی در اعماق وجودم از هر چیز جز نام اباصالح دلگیرم میکرد ... چند سالی میگذرد از صبح جمعه ای که نام "نوای فراق" در ذهن من نقش بست و شد بخشی از زندگی من
....
سالها میگذرد از آن روز ها که نامت دلم را ربود ... سالها میگذرد از آن روزهای دربه دری من ... از آن روز ها که پدرانه دستم را گرفتی ... سال ها میگذرد از آن روزها که عشقت شد آرامم ... سال ها میگذرد از آن شب در آن برهوت دنیا که نگاهم به آسمان و دلم با نامت گره خورد ....
سال ها میگذرد من عادت نکرده ام به این عشق ... بردن نامت برای من عادت نیست، من عادت نکرده ام به آل یس خواندن ، من حتی عادت نکرده ام به به دعای عهد خواندن ...من عادت نکرده ام به نبودنت ... عادت نکرده ام ...
عادت نکرده ام به غروب جمعه ها ..
ادعا نمیکنم هر جمعه عصر از غمت اشک ریخته ام ...نه ادعا نمیکنم چون عادت نیستی که بدانم جمعه غروب باید دلگیر باشم ... دلگیر عقده ای که بازهم گشوده نشد ...ادعا میکنم که غمت را حتی شنبه ها صبح هم حس میکنم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... من هر هفته ندبه نمیخوانم ...گاهی از خستگی خوابم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... امامم ، عزیزم ، من عادت نکرده ام به نبودنت
عادت نکرده ام حتی به دعای عهد خواندن.....
نام مهدی یعنی معنی بودن من ، نه بخشی از زندگی ام ، مهدی یعنی تمام زندگی من حتی اگه بد تر از این هم باشم ، گر نباشی نیستم ، نام مهدی یعنی معنی بودن من ...
تا ابد منتظرت خواهم بود حتی اگر لازم باشد به تنهایی ... من عادت نکرده ام به این عشق ... نامت همچنان قلبم را میلرزاند و عصاره ی جانم را جاری میکند از چشمانم ...
این عشق برای من عادت نیست زندگیست
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  July 27, 2010 8:45 AM  توسط حمیده | نظرات (4)
 
 
      

باور نکردنیه
یک سال گذشت
با شنیدن خبر اینقدر شوکه شده بودم که اول چند دقیقه فقط ساکت بودم ... بغضم ترکید و....
آیت الله بهجت رفت ، همیشه معتقد بودم مرگ علما در یک جامعه بلا هست
من خیلی ازشون نمیدونستم ولی یه حس عجیب بود ، حس میکردم با رفتنشون غریب شدم آره دقیقا یه جور حس غربت عمیق راه گلو م رو بسته بود
یادمه یک بار سوم دبیرستان که بودم با زهره رفته بودیم پاتوق مون کنار امامزاده طاهر من نشسته بودم و زیارت میخوندم زهره رفته بود زیارت کنه یهو دوید طرفم و گفت پاشو بریم !! گفتم چرا ؟ چی شده ؟ گفت آقای بهجت اومده پاشو بریم گفتم کی هست ؟ خب بیاد ؟ گفت نه خوب نیست ما رو ببینه میگن چشم برزخی داره ! معلوم نیست چه شکلی میبینه که مارو ....زشته پاشو بریم آبرومون میره !
بعد ها که به این کارمون فکر میکردم فقط میخندیدم اینقدر ساده بودیم که حواسمون نبود خب بنده خدا بیاد هم اینجا که ما نشستیم نمیاد !
ولی خب خیلی بده ... دو روز دیگه یه بچه ای از ما بپرسه شما 24 سالتون بوده آقای بهجت از دنیا رفتند یه خاطره ای ازش بگید ؟ چه فیضی بردید از وجود این عالم بزرگ ؟ هیچی نداریم که بگیم ....باید یکم وقت بذارم حداقل الان بشناسمش وگرنه که بچه هیچ موندم اون دنیا چی جواب بدم ؟
.
.
.
فاطمیه بود و من تماما تو خونه بودم .... آرزوم بود اهواز بودم و تشییع جنازه علی هاشمی ولی چه کنم از جبر روزگار ... شنبه درس خوندم ولی این دو روز حال خوبی نداشتم پر از حسرت بودم به خاطر این که مامان اینا نبودن حتی تهران هم نتونستم برم تشییع جنازه ... عیب نداره دلم بود ... عیب نداره میگن هر آرزویی که برآورده نشه یه جا یه طوری یه چیزی به جاش بهت میدن که خوشحال میشی برآورده نشده .... خدا به لیست آنچه به من ندادی تشییع جنازه علی هاشمی رو هم اضافه کن منتظرم ببینم لحظه آخرم چه میکنی .. . منتظر یه حال اساسی هستم در لحظه ی آخر
.
تو خونه بودن خوبیش اینه که تلویزیون گلچینی از همه جا نشون میده ... خلاصه مراسم حسینیه امام خمینی رو دیدم هر شب ... دقت کردم آقا فاطمیه چند برابر محرم گریه میکنه ! با سخنرانی دیشب پناهیان هم به شدت حال کردم
.
مادر مادر مادر ...مادر مادر مادر

.
ما چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم ... کور شود هر آنکه نتواند دید
.
آقا جان بیا .. بیا که انتقام بگیریم .. انتقام سیلی زهرا
امشب عنایتم کن ... آقا عجابتم کن ...زدم قید خودم رو بکش و راحتم کن
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  May 17, 2010 2:28 PM  توسط حمیده | نظرات (9)
 
 
      

دیشب کلی حرف داشتم
تو دفترم نوشتم " یاد نوجوونی هام افتادم "
روزهایی که دنیا سخت تر از اون بود که بتونم تحملش کنم
حالا اما پوستم کلفت شده ....
.
داشتم فکر میکردم که خدااااااا دلم گرفته از همه آدم هایی که اطرافم هستند
اصلا من شاکی ام ...از آدم هایی که فقط شریک غم هاشون هستم ... از آدم هایی که ... از آدم هایی که دروغ میگن .. از آدم های حق به جانب ... از آدم های مغرور ... از آدم هایی که تا کمک شون میکنی خوبی ولی خدا نکنه نیاز داشته باشی یه کار کوچیک برات انجام بدن .... خدا من از دنیای تو با این همه بدی و پلیدی و زشتی خسته ام ... از دنیایی که مجبورم کرد به گناه دیدن عادت کنم ... از دنیایی که یادم داد به گناه دوستانم جایی که میدونم تاثیری نداره لبخند بزنم ....از دنیای تو از دنیایی که معصومیت مرا گرفت از دنیای تو خسته ام ...از دنیایی که ...

و تو همیشه به اینجا که میرسم آیه صبر میخوانی و در گوشم زمزمه میکنی " راضی باش " و من صدایت را میشنوم ... باز میگویی بگو " الهی رضا برضائک " من صدایت را میشنوم . زمزمه میکنم . اشک میریزم . زمزمه میکنم ... میگویی " ید الله فوق ایدیهم " من صدایت را میشنوم مست میشوم . میخندم ... یادم می آید دعای مجیر .. شب های بلند زمستان ، خلوت من و تو " سبحانک یا شفیق تعالیت یا رفیق اجرنا من النار یا مجیر ... سبحانک یا انیس تعالیت یا مونس اجرنا من النار یا مجیر "

همیشه اینکار را میکنی هربار که من بیقرار میشوم . همیشه آیه صبر میخوانی و زمزمه میکنی همیشه میگویی بخوان و من هربار عاشق تر از قبل دعوتت را میپذیرم و میخوانم . یادم نمیرود . هیچ کدامشان را فراموش نمیکنم . تمام آن شب ها را یادم هست من بودم و آسمان و حضور بی دریغ تو ...

من چیز هایی را تجربه کرده ام که خودم هم هنوز درک درستی ازش ندارم . چه برسه به دیگران و من یاد گرفتم بی دریغ باشم و بی توقع...

آفتاب من ، مثل همیشه تنها و تنها کنار تو که همه جا هستی آرامم . مرا فقط نوازش های تو آرام میکند تو که این سال ها همه ی آرزوی من ، همه ی باور من بوده ای . مهربانم ، ببخش اگر لحظه ای ، آنی و یا کمتر از آن غافل شدم .ببخش اگر شکایتی بود .... همه از عشق است میخواهم زمزمه کنی ، میخواهم بگویی بخوان ، میخواهم بشنوم صدایت را .....

آفتاب مهربانی

اون لبخند رو به من ببخش
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  April 20, 2010 4:45 PM  توسط حمیده | نظرات (8)
 
 
      

بازم همون قصه قدیمی من و تو
یک دقیقه حضور ناب تو در یک صدا و پرکشیدن من
دست هام رو باز کردم و شروع کردم به چرخیدن
اشک امونم نمیده ولی میچرخم
دیوانه وار
که ببینم ، همیشه جواب میده مخصوصا اگه بعد از 30 ثانیه چرخیدن خودت رو پرت کنی رو زمین ،
زمزمه ممیکنم

عشق یعنی حرف های بی واهمه
عشق یعنی انقلاب فاطمه

میچرخم که ببینم ، بفهمم

عشق یعنی گریه کردن بی صدا
یا علی گفتن به زیر دست پا

یهو اومد تو اتاق و گفت :" اللهم اشف کل مریض "

******************
رزهای زرد باز شدن .... اینقدرزیبا هستند که گواه من باشند برای این که ثابت کنم از بهشت می آیند
داشتم می بوسیدمش و بهش میگفتم خوش اومدی برگشتی سلام من رو هم به حضرت زهرا برسون
اومد و گفت :" اللهم اشف کل مریض ! دیوانه ای دیگه خدا شفات بده "

***************
یاد قدیم ها افتاده بودم یاد اون وقتا که همه جا تو بودی واقعا و من با در و دیوار حرف میزدم به خاطر حرف آقای بهجت بود (نقل به مضمون ) که اگه بخوای بفهمی در و دیوار برات معلم میشن و اگه نخوای بفهمی پیامبر هم نمیتونه تو رو قانع کنه
داشتم با معلم هام حرف میزدم ، تشکر میکردم
اومد و گفت :" دختر مگه تو دیوونه ای با خودت حرف میزنی آدم میترسه ! خدا شفات بده "

ای خدا ، جون هرکی دوست داری من یکی رو شفا نده ! این نشونه ها که هست می فهمم هنوزم یه رگه هایی از خود خود خود خود خودم ته دلم هنوز زنده ست و از دست نامردی های من جون سالم به در برده

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  April 4, 2010 9:04 PM  توسط حمیده | نظرات (4)
 
 
      

ديشب حاج سعيد اومده بود ديروز امروز فردا
بعد از مدتها بالاخره يكي حرف دل ما رو زد . بعد از بيش يك هفته سر و كله زدن با يه عده ضد ولايت اينقدر با حرفهاش حال ميكردم كه دلم ميخواست اشك بريزم .
اگه شهيد شده بود شايد مثل همت و باكري و موسي صدر و بهشتي و.... تا الان مصادره ش كرده بودند !
اين هفته داشتم مدام فكر ميكردم اگر همه ميفهميدند ولايت فقيه يعني چي ، كسي دشمن اين اصل نبود .مدام فكر مي كردم كه چرا ! دشمني با اين تفكر تا اين حد ؟ چرا ؟
ديشب حاج سعيد گفت زندگي با اين تفكر ، با تفكر امام ، با تفكر ولايت ، دردسرهايي دارد كه هركسي مردش نيست !
آره خيلي ها مرد اين چيز ها نيستند ، خيلي ها از امام من ميترسند .خيلي ها ازامام فقط اسمش را ميخواهند براي به رخ كشيدن خودشان و رابطه شان با اين مرد بزرگ ! از نوه گرفته تا مريد و نخست وزير
امام فقط تا جايي خوب است كه نامش دردي از ما دوا بكند و دست هاي خالي ما را حداقل براي كساني كه راحت گول ميخورند پر نشان دهد . اگر جلو تر برود كه ديگر امام خوبي نيست ! يعني چي كه بيست سال پيش يه حرف هايي بزند كه انگار براي امروز زده است !
حاج سعيد راست ميگفت امام فقط تا جايي خوب است كه با رژيم جنگيد و حكومت درست كرد ! حالا ديگر ما خودمان ميدانيم بايد چه كار كرد . مگر نظريه پردازان اصلاح طلب مرده اند كه ما حرف امام را گوش كنيم ؟

آهه كه چه دردي ميكشيم ، چه رنجي ميبريم از بي بصيرتي ! از خود باختگي ، چه رنجي ميبريم از كلمه ي آزادي و از كلمه ي دموكراسي كي باورش ميشه اين كلمه ها سرچشمه بزرگترين رنج هاي نوع بشر باشند ؟

اگر امام ولايت مطلقه فقيه را تعريف و تئوريزه كند زشت است . اما اگر بگوئيم حضرت جان لاك فرمود درهر نظام سياسي يك مقام با اختيارات ويژه لازم است ، متمدن و روشن فكر خواهيم بود .

چه رنجي ميبريم از دموكراسي ! چه دردي ميكشيم از ندانستن معني كلمه ها .

چه رنجي ميبرم از آنانكه آزادي طلب ميكنند از من ، آنان كه آزادي را در هوسراني ميدانند . چه دردي ميكشم ، كسي كه تا كنون يك اصل از قانون اساسي را نخوانده و با افتخاري حماقت وار اعلام ميكند من اين قانون را قبول ندارم !‌ چنين آدمي من را متحجر ميداند . خودش را دموكرات معرفي ميكند و اعتراضش را مدني ميداند ! آييييييييي چه رنجي دارد معني كردن مدنيت براي كسي كه گمان ميكند بيش از من ميداند .

چقدر سخت است ترجمه كلمه ولايت فقيه براي آنكه ادعاي مسلماني دارد و بويي از آن نبرده است . براي آنكه ادعاي مسلماني دارد و ميگويد مگر من عقلم ناقص است كه از كسي تقليد كنم ! چه دردي ميكشم وقتي ميگويم اگر عقلت ناقص نيست پس چرا مسلماني !؟

آه كه چه دردي كشيدم امسال ، نه از ناسزا ها نه ، از اين ها نه ، از حماقت دوستانم رنج بردم .

محرم و صفر امسال هم رو به پايان است .امسال با هر سال فرق داشت . زمين و زمان حال ديگري داشت . شك ندارم كه امام زمانم حال ديگري داشت . مطمئنم اوني كه بايد ميبودم نبودم . اما دستم را بگير. ....يك لحظه تنهايم نگذار كه همان يك لحظه براي تباهي من تا ابديت كافيست ...از من نا اميد نشو ... هيچوقت .... اون لبخند رو از من نگير .... به من ببخش لحظه ي آخرم را به حرمت يك عمر رفاقت .....

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  February 9, 2010 4:04 PM  توسط حمیده | نظرات (13)
 
 
      

میخواستم بنویسم از دل تنگی های این روزها اما دیدم اینور میدون خیلی قشنگ تره حیف نیست ؟ واقعا حیف نیست من تو روز تاسوعا از یزید و یزیدیان بنویسم ؟ حیف قلم من نیست که به جای عشق عباس و حسین از زشتی های یزید ویزیدیان زمان حرف بزنه
حیف نام حسین نیست ! نه واقعا حیف دست عباس نیست ؟

نوای نی .... از بچگی عاشق این صدا بودم وقتی همه ی طبل و سنج ها خاموش میشن و فقط صدای نی شنیده میشه .... سال ها بود که تجربه نکرده بودم اما امسال ... خدایا ...

امسال از همون اول با همیشه فرق داشت آره امسال واقعا زمین و زمان یه حال دیگری داشتند و دارند و من ایمان دارم امام زمانم حال دیگری دارد ... امام زمانم که به دادم رسید و یادم داد امسال با هر سال فرق داره

اونقدر حرف دارم که نمیدونم از کدوم بگم

امروز تاسوعاست و من میخوام از بزرگ ترین حسم بگم .... من حسرت میخورم به سعید بن عبدالله ...نه هنوز وقتش نیست نمیگم

آه عباس امروز روز توست و من هربار که نام مقدست را شنیده ام اشک ریخته ام هربار که یاد وداع افتاده ام سوخته ام
هربار که یاد رجز خواندن افتاده ام ، هربار یاد صدای تو افتاده ام که گفتی انا بن قتال العرب یاد صدای حسین که پاسخ داد انا بن هاشمی نسب یاد وقتی که به آب رسیدی و مشک پر شد و فریاد زدی انا بن علی المرتضی حسین صدایت را شنید و گفت انا بن محمد المصطفی وقتی دست راستت را بریدند و تو باز فریاد زدی انا ابن علی المرتضی حسین پاسخت را داد انا بن فاطمه الزهرا ! اما دیگر هیچ پاسخی از القمه نیامد که مشک به دندانت بود و اشک میریختی که توان پاسخ دادن به حسین را نداری ! آه عباس عاشق لحظه ای شده ام که هرچه کردی توان برخاستنت به احترام حسین نبود ...آه عباس امروز از داغت سوخته ام ... عباس کجایی که امروز برای عاشورا خط و نشان میکشند ، از دست بریده هم سو استفاده میکنند
آآآآهههههههههه عباس یه ذره ، یه ذره از ولایت مداری خودت یادم بده ، عباس من طاقت ندارم ها ... نکنه یه وقت یه لحظه اینقدر پرت بشم که راه رو عوضی برم ! به خدا طاقت ندارم ، یه لحظه از ولایت دور نشم ها

من مانده ام مهجور از او ...آه آه آه

با همه شوخی با امام حسین و عاشورا هم شوخی ؟ با بد کسی در افتادید ! با بد کسایی در افتادید شک نکنید که هزار سال دیگه شعار نخواهند داد ما اهل تهران نیستیم علی تنها بماند ! که ما هنوز هستیم

تا وقتی که دراین ویرونه ام ... همیشه چشم به راهت میمونم
خدایا هیچ وقت از من نا امید نشو
خدایا اون لبخند رو به من ببخش
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  December 26, 2009 11:31 AM  توسط حمیده | نظرات (3)
 
 
      

از دعای عرفه برگشتم
عرفه چند سالی هست که جز بزرگترین روز های سال من میشه
چند سالی هست که مطمئنم بخشیده میشم و باز روز از نو روزی از نو ....
من خیلی سعی کردم شبیه تو باشم خیلی سعی کردم
ولی واقعا مگه میشه کسی مثل تو باشه


چند روز پیش یه مناجات میخوندم از چمران
"من مسولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلیا بایستم ،تمام ناراحتی ها را تحمل کنم ، رنج ها را بپذیرم چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .
ای خدا ، من باید از نظر علم از همع برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه ی آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترینو افتاده ترین فرد روی زمین باشم .
ای خدای بزرگ ، این ها که از تو میخواهم چیزهائیست که فقط میخواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب میدانی که استعداد آن را داشته ام
تو ای خدای من ، میدانی جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم .آنچه میخواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای ، میدانم که عزت و ذلت به دست توست و میدانم که بی تو هیچم و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم "

به قول یه دوست من کجا و مناجات های چمران کجا

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  November 27, 2009 6:23 PM  توسط حمیده | نظرات (5)
 
 
      

دلگیرم
ملول
دردمند
ماه هاست از درون میسوزم
دلم برای رقص کلمات تنگ شده
برای عاشقانه هایم با تو
برای اشک هایم از شوق
ــــــــــــــــــ
همیشه غبطه خورده ام به بت شکنی ابراهیم (ع)
که من را توان بت شکنی نیست
اما
اما تو همیشه سنگ ها را پیش از بت شدن مقابل چشمانم خاک کرده ای
این همه مهر را توان پاسخم نیست
بغض وجودم را گرفته است و
جز دست های تو مرا مامن و پناهی نیست
ــــــــــــــــــــ
چون کودکی گمگشته ام
اشک هایم را ببین
همه از غم پدر است
نه از درد بی پدری
نگرانم
نگران لبخندش
نگران شیشه ی نازک دلش
ــــــــــــــــــــ
باز هم چشمان بسته ی من و گنبد سبز تو
آه این رویا چقدر شیرین است
چه خوب که همیشه کنار توام
تو ای همیشه نور من
سلام
با همان بغض شاید

"سلام عزیز دلم "

دیگر همه سکوت من
و این سکوت هیچ ناگفته ای ندارد
که همه حرف من تویی و من در حضور
شعر و وزن و قافیه ام همه برای تو
فقط با من بمان و حرف بزن
ـــــــــــــــــ
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  September 23, 2009 8:36 AM  توسط حمیده | نظرات (6)
 
 
      

یه آقایی هست به نام ابوالفضل پدر بزرگ مادر من
کور بوده یعنی تو گهواره بوده که کور میشه گفتن چشم خورده کارش روضه خوندن بوده و روزه گرفتن برای مردم ، یه طوری که سه ماه رجب و شعبان و رمضان رو روزه بوده
خیلی کرامات داشت
یه بار نذر داشته که بره امامزاده داوود زمستون بوده ولی باید میرفتن با علی که بشه پدر بزرگ من و اون موقع 6-7 سالش بوده میرن موقع برگشت هوا تاریک شده بوده وسط کوه مونده بودن که میگه علی نگاه کن ببین نوری میبینی راه رو پیدا کنیم علی یه فانوس میبینه ولی کسی رو نمیبینه میگه خب بریم دنبال همون فانوس ! سر جاده که میرسن علی دیگه فانوس رو نمیبینه
یه بار که مجاور شده بوده کربلا پولشون تموم میشه نمیتونستن برگردن تو حرم حضرت عباس نماز میخونده و علی کنار دستش نشسته بوده علی کوچولو میبینه که یه آقایی پول گذاشت زیر سجاده پدرش و رفت
...
نمیدونم چرا ولی خیلی به این پیرمرد احساس دین میکنم وقتی من به دنیا اومدم خیلی سال پیش مرده بود من هیچ وقت ندیدمش ولی تقریبا هر هفته یادش میکنم دلم براش تنگ میشه حتی بیشتر از پدر بزرگ و مادربزرگ خودم . نمیدونم چرا ولی احساس میکنم این عشقی که تو دل من هست تو دل برادرهام هست و...نتیجه ی دعای این پیرمرد هست اگه یه بار هم دعاش گرفته باشه که خدایا از نسل من همه رو محب اهل بیت قرار بده کار تمومه یه قطره از وجود اون تو دل من باشه یعنی من در حق خودم کم کاری هم میکنم
یعنی من همون یه قطره رو هم حروم کردم
.
.
.
نزدیک بود آرزوهام یادم بره ...نزدیک بود یادم بره اینجا رو چرا راه انداختم ... نزدیک بود یادم بره ...ولی چهل شب یه سال و نیم پیش به دادم رسید ، اشکم رو در آورد . چله نشسته بودم متوسل به صاحب الزمان . هرشب یه آیه میخوندم و چند خطی مینوشتم
یازدهمین شب
(بامداد شنبه پانزدهم دی ماه 1386)
آیه 122 و 123 سوره ی هود

وَانتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ «122» وَلِلّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ «123»

و به انتظاربمانيد كه ما هم منتظريم . « 122» نهان آسمان ها و زمين فقط در سيطره دانش خداست ، همه كارها به او باز گردانده مي شود . پس او را بندگى كن و بر او توكل داشته باش ، و پروردگارت از آنچه انجام مي دهيد ، بى خبر نيست . « 123»

"یه جمعه ی دیگه هم گذشت و نیومدی ! باز هم غروب دلگیر جمعه رو بی تو سر کردم ... غرق روز مرگی خودم ...این هفته وقتی تصاویر سفر آقا خامنه ای به یزد رو میدیدم بی اختیار اشک میریختم ... دلم میخواست اونقدر گریه کنم که بفهمم کجای کار این ملتی که برای نائب شما این طوری میرن استقبال میلنگه که هنوز ... دلم میخواست تصور کنم اگه تو ماشین شما بودی واقعا چه اتفاقی میفتاد ؟ عشق این مردم بیشتر نبود ؟ یا تعدادشون ؟ پس چرا ؟ ...
اما مشکل از مردم نیست ! ....ما سبک ساریم از لغزش ما چاره نیست .... عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند؟
"

.
.
.
یه سال دیگه هم گذشت نوای فراق وارد 4 سالگی شد ...امسال خیلی دلتنگم ...خیلی مضطر ..آقاجونم دیگه تنهایی خیلی سخت شده .. وعده ی امروز و فردا دل ما رو میسوزونه ... جمعه های هی داره میگذره ، اما هنوزهم ...
باز هم انتظار ....شما خودتون از همه منتظر تری ...این انتظار یعنی ما به یاد هم هستیم . از خودم خجالت میکشم که دیشب فکر کردم من رو فراموش کردی فکر کردم نخواستی ... بیدار شدم به موقع جهل اما همیشه بخشی از وجود من هست اگر نور شما نباشه حتما راه گم میشه به هرحال قسمت دیشبم یه خلوت بود ذکر یا حضرت عباس ، ذکر یا اابوالفضل ، راضیم به رضای تو ... از من ناامید نشو خواهش میکنم
صبح نزدیک است
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  August 6, 2009 8:40 PM  توسط حمیده | نظرات (12)