پیاده رو های محلمون رو دارن سنگ فرش میکنن !
قرمز و زرد ...
قشنگ شده آدم ها بی تفاوت از روشون رد میشن شرط میبیندم خیلی هاشون نمیدونن چه رنگی هست !
منم که امتحان هام تموم شده همش خونم ...
حیووونی ها....
بعضی وقت ها اینقدر دلم از این شهر سنگی و سخت میگیره که دلم میخواد همه چیز رو ول کنم و برم
قدیم ها شاید تو کوچه های خاکی مردم اینقدر بی تفاوت از کنار هم رد نمیشدن ، شاید زیر نور ماه اینقدر روشن بودن که یه نفر برای لحظه ای ، فقط لحظه ای فکر میکرد ...به خودش ، به آرزوهاش ، به اطرافیانش حتی به خاک های کف کوچه ،اما امروز همه عجله دارن همه یه جورایی کار دارن دیگه کسی به دیگران فکر نمیکنه ،به جای این که سعی کنیم دیگران و احساسشون رو بفهمیم ، تمام تلاشمون اینه که دیگران ما رو بفهمن...
عجیبه نه ! شاید همش تقصیر سنگ فرش هاست ! دیگه مجبور نیستیم زیر پامون رو نگاه کنیم
دیگه ...
میدونی دلم چی میخواد که کلی از این امکانات این این شهر رو بدم و باهاش نگاه های قشنگ بخرم ...
این پیاده رو های سنگ فرش شده رو بدم به جاش کوچه های خاکی بگیرم
این درخت هایی که با لامپ شبییه اول بهار درست میکنن و همیشه شکوفه داره ، حتی وسط زمستون ، رو بدم به جاش وسط هر میدون درخت واقعی بکارم که بهار شکوفه بده برگ هاش سبز بشه تابستون میوه بده ،پائیز زرد بشه و زمستون هم تمام برگ هاش بریزه تا به همه یاد بده اگه زندگی هست مرگ هم هست ...
دلم میخواد جای اون لک لک های مصنوعی وسط میدون لک لک های زنده ی حرم برگردن ...
دلم میخواد بازم مثل قدیم ها بعضی وقت ها یه گاری با اسب از تو خیابون ها رد بشه تا بعد از این همه تکرار ماشین بچه ها با تعجب بهش نگاه کنن و من بازم همه آرزوم دست کشیدن به اون اسب سیاه قشنگ باشه ولی این بار دیگه از ترس فرار نکنم !
دلم میخواد بازم معلم های اول ابتدایی به بچه ها یاد بدن پیرمرد و پیرزن تو خیابون دیدن بهش سلام کنن و اگه بار دستش بود کمکش کنن ، نه این که در بهترین حالت بی تفاوت از کنارشون رد بشن !
دلم برای کوچه پس کوچه های خاکی که توشون مجبور بودی زیر پات رو نگاه کنی که زمین نخوری ! که طبیعتشون اجازه نمیداد مغرورانه ازشون رد بشی تنگ شده !
اللهم عجل لولیک الفرج
******************************
نمیدونم چی شده که الان سه ماهه 15-16 ماه پهنای باند اینجا تموم میشه ! باسه خود من که عجیبه
اونایی که میان و اینجا باز نمیشه ،من معذرت میخوام
باید یه سری مذاکرات کنیم با آقای ش.ر :دی ببینیم چه طور میشه مشکل رو حل کرد
اون هایی هم که میان و لطف دارن تشکر میکنم و التماس دعا از همهو یه معذرت دیگه که اینجا دیر آپ شد این دفعه باز امتحان هام بود بعدشم که بسته بود
+ نوشته شده
در July 4, 2008 9:52 AM
توسط حمیده |
نظرات (8)
رسم نوای فراق نیست ولی من هیچ حرفی ندارم جز یه تیکه نوحه که داغونم کرده ...
.
چرا دستم رو میبندید
وا کنید چشمام رو ببندید
نمیتونه علی ببینه
که به حال زهرا میخندید
......
وای وای وای
خونه پر آتش و دوده
گناه بابام چی بوده
گونه ی مادر کبوده
.
چرا دستم رو میبندید
وا کنید چشمام رو ببندید
نمیتونه علی ببینه
که به حال زهرا میخندید
.
.
مدینه چه ها که دیده ای ! با چه رویی هنوز زنده ای ؟؟
بمان تا بیاید
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در May 24, 2008 11:54 PM
توسط حمیده |
نظرات (12)
داشتم دو تا پست قبلی رو میخوندم دیدم وهه... چه تریپ غم و غصه ای راه انداخته ام اینجا ! هرکی بیاد فکر میکنه با یه آدم افسرده و گوشه گیر طرف هست !
نه به جان خودم !
ایراد از اینجاست ! یعنی ایراد که نه ! بذار بگم قصه چیه
من وقتی خیلی ناراحتم میام اینجا مینویسم ! آخه چند وقتی هست فقط این کار آرومم میکنه
دلم هم از خیلی چیز ها میگیره ! جهل همیشه داغونم میکن ، چه گریه دوستم به خاطر این که پلس پارک با رفیقش گرفتتش ، چه خوندن حرف های یه منکر خدا !
خیلی چیز ها بغض میاره تو گلوم... دیدن کودک آدامس فروش ،زنی که تمام سرمایش رو مامورین مترو مصادره میکنن ،شنیدن قصه طلاق یه زن غریبه ، درد و دل های یه مادر تو اتوبوس و خیلی چیزای دیگه
منم که میدونم همه مشکلات به دست کی حل میشه پناه می برم به خودش
خدایا ، مولای من همیشه وقتی پناهی جز تو ندارم پناهم باش
بگذریم اومدم اینجا که یکی از زیباترین داستان های زندگیم رو تعریف کنم
***********
مثل همیشه سر غروب رفتم تو حیاط وضو بگیرم اینجا بهار همیشه یه رنگ دیگه هست ! بابا اصلا به درخت ها نمیرسه ولی انگار این درخت ها مرامشون خیلی بیشتر از این حرف هاست !
درخت شاتوت همسایه تقریبا داره به کف حیات ما هم میرسه برگ هاش !!!!درخت انگور خودمون هم که امسال سنگ تموم گذاشته ! شاخه هاش تمام حیاط رو گرفتن
داشتم آسمون رو نگاه میکردم و هلال ماه و اولین ستاره ای که هنوز غروب نشده تو آسمون معلوم بود ...
هی خوردم به شاخه های انگور !
هر طرف که میرفتم فایده نداشت انگار وسط دستاش گیر کرده بودم ! انگار میخواست بلندم کنه ! میخواست بقلم کنه یه چیزی نشونم بده !
برگشتم یکیشون رو گرفتم تو دستم و گذاشتمش رو صورتم گفتم چی میگی ؟چی شده ؟
هیچی نگفت ! بوسیدمش ، نگاهش کردم ،اونم داشت منو نگاه میکرد
چه برگ های تمیزی داری ! وااای خدا چقدر قوره هات بزرگ شدن ! میخواستی اینا رو نشون بدی ؟
یهو یاد این افتادم که امسال بهار اینجا فقط یه بار بارون زده رو صورت من ! بهش گفتم
ببین تو که پاکی و هیچ گناهی نداری ! تمام عمرت هم تسبیح خدا رو گفتی این همه هم میوه داری ،اگه از خدا یه چیزی بخوای حتما بر آورده میشه ! بیا و یه چیزی از خدا بخواه ! دعا کن بارون بیاد !
هان ؟ دعا میکنی ؟
دیگه صدای اذان میومد !
...
اشهد ان لا اله الا الله
...
آروم رهاش کردم و رفتم .....
.
دیگه چیزی نمیگم اما ...
امروز اینجا یک ساعت و نیم بارون میومد
.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در May 10, 2008 10:43 PM
توسط حمیده |
نظرات (19)
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود ...
دلم میخواد یه شب تو یه صحرا تنها اینقد داد بزنم که آروم بشم ...دارم میترکم ... هیچی آرومم نمیکنه
آل یاسین گوش دادم ...اشکم در اومد حالا دیگه بند نمیاد ...
جرم من فقط اینه که تو رو باور دارم !
دارم میسوزم میدونی ...درد میکشم ! اصل درد کشیدن بد نیست اما یه نکته ای هست این درد خیلی تلخه !
مشکل اینه که نمیدونم از کجا میخورم ! احتمالا خودیه و از پشت میزنه !
اصلا مگه من این همه دعا نمی کنم که خدایا به من فرقان بده پس چی شد ؟ این که دیگه بد نیست ! آخه پس چرا من هنوز تو تشخیص حق از باطل میمونم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
از اشتباه کردن متنفرم !اینجوری پیش برم همه چیز رو از دست میدم
دیگه تحمل این همه دوگانگی برام سخت شده ...
کاشکی میشد بیخیال همه چیز و همه کس میشدم ...
اما نه من باید همین جا باشم !
بذار نفهمیده و نسنجیده ! به خاطر عشقم به تو متهم بشم !
بذار ...
اینقدر درد و دل دارم که نمیدونم از کدومش بگم
ولی از خودی خوردن خیلی درد داره ! دو به شک بمونی که آخرش تو راست میگی یا اونی که داری ازش میخوری !
داغون کننده هست ...
خلاصه که جهان در اتظار توست مهدی !
نمیگم میترسم که بیای و من نباشم ! چون دوست دارم فکر کنم همین جمعه جمعه ی آخره !
دلم میخواد شب جمعه ها به این امید بخوابم که فردا باصدای انا المهدی از خواب بیدار بشم !
نفهمیدم کی تموم شد ولی الان دیگه گریه نمیکنم
همیشه آرومم میکنی
به قول داداشم که همیشه به جای خداحافظی میگه
ما رو یادت نره !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در May 6, 2008 5:48 PM
توسط حمیده |
نظرات (12)
باد میاد ...
اینجا خیلی عوض شده مگه من چقدره که اینجا نیومدم ؟
یه ساختمون به چه گندگی رو به روم سبز شده دیگه نه چیزی از خیابون معلوم هست نه از پارک رو به روی خونه انگار قصد داره نصف آسمون رو هم بگیره !
اونطرف هم همینطور تنها فرقش اینه که دیگه قرار نیست بزرگ تر بشه
اون خونه رو به رو هم نماش سنگ شده ...
دیگه هیچ جهتی به قشنگی قبلش نیست سرم رو بالا میکنم آسمون سر جاشه همون شکلی که بود با همون ستاره ها و با همون رنگ
خوبه که عوض نشده ...
احساس آرامش میکنم ...
بعد از یه روز سخت بد جور دلتنگم ..
اینقد حرف دارم که نگو ...
من از آدم های اطرافم میترسم ... بعضی وقت ها بعضی چیز ها اینقدر درد ناک هست که فکر این که کسانی که مرتکب این اعمال شدن ، اسما حداقل ،انسان بودن تن آدم رو میلرزونه ! گاهی شاید از خودتم میترسی ...
خدایا این بشر رو چه طور خلق کردی ؟
اینقد حرف دارم که نگو ...
دیدن ظلم و اجبارا سکوت رو اختیار کردن ! استخوان آدم رو میسوزونه !
اینجا ...تو این مملکت ؟ ...بعضی ها فکر میکنن گذشت اون دوره زمونه ای که ایمان داشتن جرم بود ! گذشت اون دوره ای که درست بودن جرم بود ! اما نه ...
اینقد حرف دارم که نگو ...
کجایی بدانی مصلحت با این مردم چه میکند کجایی بدانی پرپر کردن گل دیگر جرم نیست ،کجایی ببینی اشک های مادران ،کجایی ببینی بی کسی ها را به جرم با خدا بودن ، کجایی بدانی ...
اینقد حرف دارم که نگو ...
نگرانم ، نگران میترسم زمین تاب نیاره ! میترسم تاب این هم بی عدالتی رو نداشته باشه !میترسم خورشید نفرینمون کنه ! میترسم زمین دیگه ...
واااااای
یا بن الحسن آقا بیا
بی تو بی قراری های من ادامه داره تا همیشه
کی شود ...
.
.
.
هنوز داره باد میاد و من دارم با آسمون حرف میزنم
آسمونی که تنها چیزی بود که عوض نشده بود ! تنها چیزی هنوز هم از حرف هام خشته نشده
تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمیکنه ...
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در May 1, 2008 5:39 PM
توسط حمیده |
نظرات (8)
وقتی نزدیک سحر میشه قبل از این که سپیده بزنه شاید اولین لحظه های تولد گل هاست ...
عجب رز قشنگی ..عجب ثانیه های زیبایی ست !خلوت من با تو
هیچ وقت وقتی تنها شدیم بی حرف نبودم و نیستم ...
دیدی چقدر گل این چند روز پر پر شدن ؟دلم سوخت اولش شاید اشک هم داره اما چقدر حماقت دارد این گلچین !
همین لحظه ،همین حالا، همین جا یک گل دیگر متولد شد ...
خیییییلی ازت ممنونم به خاطر لحظه های شبی که دعوت شدم به مهمانی نور ...چقدر چراغ و راه بود اما اون وسط هنوزم اون شمسه های روی گنبد من رو دیوونه میکنه کلمه ی الله روی اون شمسه ها انگار تنها واژه ای هست که از عمق وجودم درکش میکنم و عظمتش اولین چیزی رو که به بار میاره اشک های من هست ...
به خاطر لحظه های شادی و لبخند های ساده و صمیمی ازت ممنونم .
عزیزم ، به خاطر تازه کردن یه عطر، به خاطر دیدار یه دوست ازت ممنونم ...
شاید دلم شکست ،شاید ...
نمیدونم چه احساس عجیبی بود ولی این چند روزه حداقل دو بار تجربش کردم ...
ما یه جا زندگی میکنیم یعنی شاید فاصله های محل زندگیمون خیلی کم باشه ! ما همه اهل یه شهریم ! اما من انگار مال یه سیاره دیگه هستم !
نمیگم آدم خوبیم چون خودم میدونم چقدر بد کردم تو زندگیم ولی یه فرق بزرگی هست !
یه جای کار من شاید میلنگه !
چرا آرزو های من یه رنگ دیگه ست ؟
وقتی فکر میکنم هیچ رقمه تو مارک لوازم آرایش و گرفتن حق طلاق از شوهر آینده !، ! شو لباس ! و عوض کردن هفتگی گوشی موبایل و خیلی چیزای دیگه اصلا جا نمیشم !
بعضی وقت ها فکر میکنم ...
اصلا ولش کن من همینم که هستم ! مهم اینه که من با تو خوشم فقط به خاطر توئه که تغییر میکنم ... دنیا هم هر کاری دلش میخواد بذار بکنه مهم اینه که نمیتونه نه تو لبخند های من اثر بذاره نه تو اشک های من !
بذار برسم به این گل تازه رسیده از بهشت ...
بذار تا صبح با تو باشم و ماه ...امشب که نور باران است و مهمانی امام من ...
بذار دعا کنم برای فرج ...
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در April 14, 2008 5:22 PM
توسط حمیده |
نظرات (14)
از اولش که میفهمی کی هستی دنبال این هستی که واقعا چرا اینجایی ؟
همه نه البته
چشمام رو بستم که خودم رو تصور کنم تو این دنیای هفت رنگ !
مثل یه بچه نو پا رها شدم تو یه جنگل پر از خطر
اول راه گفتن باید برسی اونطرف دست به هیچی نزنی ها ! رنگ قرمز میوه های سمی محوت نکنه ، ازشون نخوری ها ! رنگ نیلوفر های آب نکشونتت وسط باتلاق ،
از قارچ های رنگ وارنگ روی زمین نخوری خیلی هاش سمی ان !هر گلی رو بو نکنی به هر کسی اعتماد نکنی ها ! تو تاریکی های جنگل نری خطرناکه یاد گرفتم هرجا کم آوردم تو اون جنگل آسمون رو نگاه کنم یه کسی هست که کمکم میکنه !
حالا من وسطای این جنگلم ،اینقد دست به چیز هایی زدم که نباید میزدم ، چقدر رنگ های میوه ها مستم کرد ،چقدر دنبال پروانه های دروغی رفتم !بارها و بارها تو گل و لای جنگل خوردم زمین ،اما بازم برگشتم و نور تو آسمون رو دیدم ... یه کسی یه نیرویی همیشه مراقبم بود ...
لباس هام کثیف و پاره شده ،صورتم سیاه شده ،دستها و بدنم زخمی شده
ولی خب هنوز هم زنده ام ! هنوز هم یادم نرفته چرا اینجام ! هنوز هم یادم نرفته باید آسمون رو نگاه کنم
اینجا خیلی ها از من بهترن ! کسایی که یه لکه کوچیک هم رو لباسشون نیست ! بهشون حسودیم میشه ،آخه چرا من اشتباه میکنم ؟
ولی اونا نگاهشون مهربون هست نه تحقیر آمیز !
دلم برای خیلی ها میسوزه خیلی ها محو شدن ، جون دادن ، کلی همسفر جلو چشم های خودم شدن بخشی از خاک جنگل ! یادشون رفت باید ازش رد بشن ، دلم میسوزه
بعضی جاها مجبور شدم دور بشم ازشون ! تا بیشتر از این محو تاریکی های این جنگل نشم ! دو سه نفری تو دستای خود من جون دادن ! هر کاری کردم نور آسمون رو ندیدن .....
یعنی میشه سالم برسم اون طرف این جنگل تاریک ....
تازه اینم هست که اگه رسیدم آیا اشتباهاتی که اینجا مرتکب شدم بخشیده میشه یا نه ...ولی ته دلم میگم اونی که تا اینجا مراقبم بوده و من میشناسمش حتما من رو می بخشه وقتی یه بچه از یه خطر بزرگ جون سالم به در میبره پدر مادرش به خاطر این که لباساش کثیف شده دعواش نمیکنن !
من با همه این سختی ها از جنگل میگذرم هرچقدر هم که بخورم زمین اما هدف رو فراموش نمیکنم
من آخرش به تو میرسم
تو یه قولی به من بده ! هیچ وقت از من نا امید نشو هیچ وقت
من آخرش به تو میرسم از من نا امید نشو ...
من آخرش اون لبخند رو تجربه میکنم قول میدم لیاقتش رو داشته باشم ...
از من نا امید نشو با همه تاریکی هام آخه من هنوزم تو رو میبینم ....
از من نا امید نشو خواهش میکنم ...
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در March 26, 2008 3:18 PM
توسط حمیده |
نظرات (21)
همیشه یه سوال تو ذهنم هست که هیچ وقت جواب قابل قبولی براش پیدا نمیکنم اونم اینه :
به چه جرمی ؟
کوه معصومیت رو بی رحمانه خاک کردن ؟ به چه جرمی ؟ با چه منطقی ؟
یه حس دیگه هم هست همراهش اونم سکوت هست ،سکوت بزرگ مردان مقابل این همه زعارت و شرارت ...
مقابل این همه جهالت ،مقابل این همه تاریکی و ظلمات ...
امام رضا تصور این که چه نگاه معنی داری به مامون کردی و زهر ...
این همه قربانی کردن نور برای چیست ؟ با قدرتی که هست
....
منطقی ترین جوابی که به ذهنم میرسه اتمام حجت هست ...
خواستم بنویسم تو دنیای بدی زندگی میکنم ، خواستم بنویسم بوی تعفن آور شیطان همه جا به مشام میرسه ،خواستم بنویسم از نور برام یه تصور مونده ،خواستم بنویسم میترسم فراموشت کنم ،خواستم بنویسم ....
نوشتم ...اما همش پاک شده ...
آخه دنیای من هنوزم قشنگی زیاد داره ،هنوزم تو هستی ،هنوزم شب جمعه ها بو کردن یه سیب سرخ هیچی جز عشق برام به ارمغان نمیاره ! آره تو همین دنیای پر از تاریکی و زشتی هنوزم دل های پاکی هست که به خاطرش نور فراموش نمیشه ! هنوزم زبان هایی هست که این روز ها میلیون ها بار گفتن
یاعلی بن موسی الرضا
مگه میشه این همه کلمه و این همه صدا بی جواب و بی تاثیر باشه ؟ مگه نه این که تو این دنیا صدا هیچ وقت از بین نمیره ؟ اگه سیاهی ها بقیع رو گرفت و مدینه این روز ها ساکت بود
اما یه شهری هست با یه مردمی که هزاران بار صدا زدن یا محمد ملیون ها بار صدا زدن یا امام حسن مجتبی !
مگه میشه این صدا ها بی جواب بمونه ؟
شاید سیاهی و تاریکی تو این شهر هم باشن ...شاید هستن کسایی که روحشون رو فروختن ...ولی این جا هنوز هم پاکی ها و نور یه پایگاه عظیم دارن با مردمی که قدرش رو میدونن و هیچ نیرو و هیچ دشمنی توان خراب کردنش رو نداره ... اینجا هنوزم هستن کسایی که میفهمن ولایت علی بن ابیطالب یعنی چی
!هنوزم هستن کسایی میفهمن معنی کلمه لا اله الا الله رو! هنوزم هستن کسایی که حاضرن فدا بشن پای چیز هایی که بهش اعتقاد دارن و وای به حال اون هایی که این سکوت و نگاه پر معنی روشون اثری نداشته باشه ...
دعا میکنم رو به روی گنبد زردی که تصویرش رو یبینم ه یا امام رضا
به حق این همه کلمه ... به حق این همه صدا .. به حق این همه دل ...
فرج امام زمان نزدیک بشه که این روز ها واقعا نمیشه به هیچ کس اعتماد کرد ....
فردا قراره بریم در مسجد مژده بدیم که ماه صفر تموم شد .. اما یه چیزی هست اونم اینه که زخم این غم هیچ وقت خوب نمیشه
تا وقتی که ...
وقتی روضه امام حسن میخونن آدم بی اختیار هوایی میشه ...
اللهم عجل لولیک الفرج
یا حق
+ نوشته شده
در March 7, 2008 8:00 PM
توسط حمیده |
نظرات (12)
تنهایی....تنهایی عریان
گاهی اونقدر عذاب آور میشه که تحملش واقعا سخته ...
کلی آدم دورت هست ولی تو تنهایی ....تنها تر از همیشه ...دل تنگ ، و ترجیح میدی که در سکوت اشک بریزی تا فریاد بزنی و دنبال فریاد رس بگردی ...شاید کم کم داری نا امید میشی ....آهههههههه
من نمیدونم این دل تنگی چیه که یهو میاد سراغ آدم ،غم دنیا میشینه تو دل آدم ...
بعضی وقت ها اینقدر دلت از دنیا پر میشه که حاضری هر چی داری بدی و حتی یه لحظه دیگه هم تجربش نکنی و تنها نیرویی که نگهت میداره نیروی ایمانه !
وقتی حتی یه نگاه ساده هم نیست که دل تنگی های تو رو بفهمه ،گاهی خودت رو مقصر میدونی به خاطر بلند پروازی هات ، به خاطر انتخاب سکوت ،تو بودی که رویا هات رو فقط با آسمان قسمت کردی ! چه توقعی از اطرافیانت داری ؟
کلی صدا شنیدی و شاید کمک کردی ! ولی خودت مغرورانه کمک نخواستی ! شاید ...
سال ها به خودت یاد دادی از هیچ کس توقع هیچی نداشته باشی ! بی دریغ باشی ...حالا چی میخوای ؟ کم آوردی ؟
چی میخوام ؟ چی میخوایم ؟
من ..من ...مطمئنم که مجبورم دنیا رو با مشتقات مسخره ش تحمل کنم ! چون تو میخوای ! چون عاشقتم ...میفهمی ! به چه زبونی بگم تنها دل خوشی من تو این دنیا تویی ...
هیچ چیز این دنیا قشنگ نیست ...
وظیفه من شاید ساده تر از اونی باشه که فکر میکنم ...شاید خیلی ساده تر از اون رویایی که دارم ،ولی من عاشق شدم نمیدونم از کی دیوونم کردی ! ... یادم نیست ولی خودت این شور رو انداختی تو سرم وگرنه شاید منم آرزو هایی همرنگ همسالانم داشتم ...
خب ! حالا که چی ؟ پشیمونی ؟ ناراحتی ؟ بهتر از تو زیادن فکر کردی چی ؟ نکنه واقعا فکر کردی از سر لیاقت راهت دادن ؟
نه نه نه ! من فقط دلم تنگه ! همین ...تنهام ...دلم گرفته وگرنه ....
"این همه پیچ ،این همه گذر ،این همه چراغ ، این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم ،خودم ،هدفم و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه مینماید "
تو با من بمان .... آنی و کمتر از آنی، تجربه بی تو بودن برابر با نابودی ! من این رو میفهمم !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در February 9, 2008 6:29 PM
توسط حمیده |
نظرات (4)
امروز تاسوعا بود .شایدم الان دیگه عاشوراست !
صبح زدم از خونه بیرون ، چند وقتی میشد به نیت دعای ندبه نرفته بودم بیرون
من ،مصلی ، دعای ندبه ،روز تاسوعا و جمله ی دیوانه کننده ی این الطالب بدم المقتول بکربلا هرچند که زود ازش گذشت ولی دل من جا موند
یاد حرفی افتادم که دیشب از تلویزیون شنیدم به امام رضا میگن آقا شما چرا مثل جدتون قیام نمیکنید این همه شیعیان اطراف شما هستن این همه یار ... پس چرا قیام نمیکنید ؟ حضرت فرمودند :یاران ما خیلی کم تر از یاران جدمون حسین هست
یعنی چی ؟ من که موندم چه جوابی قرار به سوال هایی که ازمون میپرسن بدیم ؟
تو صحن دلم گرفته بود و یه بغض عجیب که شاید مختص امروز بود خدا خیرش بده حاج مهدی رو که به دادم رسید و تو خلوت خودش راهم داد !
مجروحیت : شب شهادت امام اول شیعیان
عروج : شب شهادت بانوی دو عالم
خدا خیرت بده حاجی داشتم میترکیدم !
نشسته بودم پائین قبرش و حرف میزدم و اشک میریختم انگار واقعا رو به روم نشسته بود .حسش میکردم نگاهش رو حس میکردم ....
اینقد باهم حرف زدیم .. . نمیدونم اونم اشک میریخت یا نه اما من که ...
یکی اومد میگفت شهید هست ؟ گفتم آره !گفت خب پس چرا اینجا خاکش کردن !!!
حتما باسه این که امروز هم صحبتی باهاش روزی من بوده !
شب عاشورا !
دل همه گرفته دیگه باسه اشک ریختن نیازی روضه خوندن نیست کافیه یکم قدرت تصور داشته باشی ! ساعت یک ! احتمالا الان خیمه ها دیگه ساکت ساکت ! بچه ها رو به هر سختی بود خوابوندن ، خیلی ها دارن دعا و نماز میخونن آخه احتمالا شب اخر ! بعضی ها شاید آسمون رو نگاه میکنن ، امام حسین ولی الان حتما دور خیمه میگرده و خار ها رو جمع میکنه ....
مکن ای صبح طلوع ...مکن ای صبح طلوع ....
یکی میگفت طوری زندگی کنید که بگید
حسین منا و نحن من حسین !
*************
همه اونایی که سر میزنن به اینجا میخوام یه کاری بکنم !
روز عاشورا که همه زیارت عاشورا میخونن ! من میخوام با همه اهالی نوای فراق تا اربعین هر روز زیارت عاشورا بخونم هدیه به امام حسین و شهدای کربلا ! هرکس تونست ما رو همراهی کنه ! دعای فرج بعدش یادتون نره !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در January 18, 2008 6:21 PM
توسط حمیده |
نظرات (6)
|