آخرین نوشته ها 


والعصر

ان تنصر الله ینصرکم و یثبت اقدامکم

یه کلاغ رو سیاه

چشمانی پر از اشک

یدالله فوق ایدیهم

من با توام ، تنهای تنها ...

سرگرم زندگی

ادرکنی

فرصت بهاری در پائیز

روزی

  دوستان

آجی خانوم
علیرضا ذوالفقار
حمیدرضا ذوالفقار
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم به این که من حق را با چه چیزی میسنجم روش من برای سنجش حق این سخن از حضرت رسول هست که علی با حق است و حق با علی ! کلی فکر کردم تقریبا یک شب تا صبح ، فهمیدم که خوارج وقتی به وجود آمد که خیلی ها این حدیث را فراموش کردند ! قرآن وقتی سر نیزه ها رفت که مردم این حدیث را از یاد بردند ! وقتی مردم علی را بی نماز و بی دین و ضد دین تعریف کردند که فراموش کردند ، علی یعنی خود دین ! اصلا هرجا علی هست دین هم همان جا ست علی قرآن ناطق ، دیگر قرآن سر نیزه معنی ندارد ، میشود یه تکه کاغذ و کمی مرکب ،علی تمام وجودش یعنی نماز ، علی تمام وجودش یعنی حق مردم فراموش کردند هر جا دو راهی بود سر حق و باطل ، باید حق را با علی بسنجند یادشان رفت علی خود حقیقت است ، حقیقت زنده ....
حالا شده حکایت مردم ما دارند به ولی فقیه درس میدهند ! میگویند از حق جدا شده ای ! شما فراموش کرده اید ولایت فقیه یعنی چه یادتان رفته است ولایت فقیه را خود امام زمان پایه گذاری کردند یادتان رفته است امام زمان تنها به کسی اجازه میدهد منصب رهبری و ولایت فقیه را داشته باشد که مورد تائید خودش باشد. حتی یادتان رفته است که باید از مراجع خودتان پیروی کنید ! شاید ... امروز خیلی ها خیلی چیزها را فراموش کرده اند امروز خیلی ها گمان میکنند راه امام را میروند اما کسی سوال نمیکند چرا دشمنان امام خوشحالند ؟ امروز خیلی ها گمان میکنند که راه شهدا را میروند و کسی سوال نمیکند چرا اصل ولایت فقیه که در تمام وصیت نامه های شهدا هست زیر پا گذاشته میشود ؟ امروز خیلی ها در دوراهی حق و باطل اشتباه میروند
آره ، الان تقریبا مطمئنم من حق رو با رهبرم میسنجم ! من تو این دنیا از رهبر خودم و از حرف هاش یک چارچوب میسازم به نام حقیقت ! بعد در همه ی زندگیم و در مقابل همه ی آدم ها از این چارچوب استفاده میکنم اگر در این چارچوب جا گرفت میشود حق ، اگر نه دیگر حق نیست حتی اگر قرآن سر نیزه باشد ، حتی اگر همسر شهید باشد ، حتی اگه شال سبز و پیراهن سیاه امام حسین باشد من نمی خواهم اشتباه تاریخی مردم صدر اسلام را تکرار کنم . من نمی خواهم استخوانی باشم لای زخم
حالااسمش هرچه باشد باشد ، مهم نیست ، ذوب شده در ولایت فقیه ، بی عقلی ، تحجر ، بی سوادی ، کوری ، بلاهت یا هر اسم دیگری ، واقعا مهم نیست
من مطمئنم
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  June 29, 2009 7:31 AM  توسط حمیده | نظرات (6)
 
 
      

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه
سلام
سلام بر مردم کشورم به رنگ پرچمشان ، سلام بر نوادگان سلمان
من حالم خوبه خیلی خوبم پست قبلی نگران بودم نگران چشم هام که خب به لطف این یک ماهه ی اخیر و عنایاتی که بعضی دوستان به ما داشتن بازم جاهای خالی رو بیشتر از همیشه احساس میکنم و چشمه ها روان شده ....
انتخابات بود ولی خیلی خاص ...
خوشحالم که بازم عدالت و دعای فرج به عنوان شعار ایران انتخاب شد به جای واژه ی دموکراسی ، واژه ای که امام هیچ اعتقادی بهش نداشت و میفرمود "اگر بگوئیم جمهوری دموکراتیک اسلامی معنایش این است که در دموکراسی چیزی هست که در اسلام نیست ، حال آن که اسلام همه چیز تمام است و ما را کفایت میکند "
آری ، آقای دموکراسی ! اسلام ما را کفایت میکند نیازی به آزادی و دموکراسی نیست
خوشحالم که بازهم به جای سلام و صلوات بر کوروش کبیر در سازمان های بین المللی بعد از نام کشورم اول دعای " اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه " خوانده میشود
خوشحالم که اینجا هنوز سرزمین نوادگان سلمان است همان که پیامبردرباره اش فرمود " سلمان از ما اهل بیت است "
جان فدای خاک پاکت ای وطن ...خاک پاکت سجده گاهم ای وطن
من کلی حرف دارم ....با اشاره ی بزرگان سکوت کردیم الان بیشتر باید سکوت کنیم اما یک سری حرف ها را باید زد تنها قطره ای از دریایی که تحمل کردیم باید بگوئیم تا بدانند
اول از همه با آقای موسوی حرف دارم
آقای موسوی از همون اول که شروع کردید دلم برایتان سوخت صادقانه می گویم شما حیف بودید(البته ظاهرا ! چون با این شرایط داریم راجع به گذشته و ابتدای انقلاب شک میکنیم )
کاش وسیله ای برای پاسخ گویی اصلاح طلبان به احساسات درون حزبی شان نمیشدید ، کاش منظور فائزه هاشمی را متوجه میشدید وقتی گفت صلاح نمیداند خاتمی کاندید شود ، کاش باور میکردید اصلاح طلبان اگر امکان پیروزی در این انتخابات را میدادند ردای قدرت را به شما پیشنهاد نمیکردند ، کاش در نطق های انتخاباتی کمی منصف تر بودید ، کاش هرچه به شما دیکته میشد را نمی خواندید ، کاش مثل شعارهایتان امام در سخنرانی هایتان نیز حضور داشت ، کاش بزرگی مردی که مبارزه اش رفته بودید را در معادله هایتان لحاظ میکردید ، کاش جای رنگ سبز رنگ دیگری انتخاب میکردید ، کاش با مقدسات ما بازی نمیکردید طوری که شال سبز حسین را دختران بالا شهر گردن سگ هایشان ببندند ...کاش کمتر مخدر دروغ بین جوانان پخش میکردید آنقدر که حتی شب انتخابات هم گروهی از دانشگاهیان گمان میکردند ملت سی میلیون "نه " به احمدی نژاد هدیه خواهد داد ! گناهشان این بود که گول خوردند ، کاش حداقل عجولانه خود را رئیس جمهور ایران خطاب نمی کردید ...کاش بهتر امتحان میدادید شما نمره ی قبولی نگرفتید ... خدا کند بیش از این ادامه ندهید تا بیش از این افتضاح به بار نیاید
دوم با بازیگرانی حرف دارم که از که از آقای خاتمی ببخشید آقای موسوی حمایت کردند
اینجا ایران است
معادلات سیاسی با اروپا و آمریکا فرق دارد اینجا اگر یک بازیگر جیغ بزند و بگوید از یک بیچاره ای حمایت میکند رای هایش به جای زیاد شدن کم میشود ! قابل توجه خانمی که اصلاحات را همیشه زنده میداند این انتخابات نشان دادن برای زندگی ابدی باید بیشتر مراقب حرف زدن هایتان باشید
لذا به هنرمندان عزیز توصیه میکنم اگر خیلی به یک نامزد علاقه مند هستند حتی الامکان از ظاهر شدن با تیپ های آنچنانی در فیلم های تبلیغاتی فرد مورد نظر خودداری کنند
اینجا ایران است
اینجا کسی پیروز می شود که دختران جوان برای پیروزی اش به نیت حضرت زهرا ختم قرآن نذر میکنند ، اینجا کسی پیروز میشود که مادران برای پیروزی اش به نیت حضرت حجت صلوات نذر میکنند ، اینجا کسی پیروز میشود که مردان نذر پیروزی اش گوسفند ذبح میکنند ، اینجا کسی پیروز میشود که جوانان برای پیروزی اش 5 روز روزه به نیت تعجیل در ظهور نذر میکنند
آقایان ، خانم ها امام زمان ما خرافه نیست این را برای همیشه به خاطر بسپارید
خطاب به آن آقایی که از سفرهای استانی احساس حقارت میکرد باید بگویم حقارت ارمغان حاکمان صالح است برای آنهایی که فقط تا نوک دماغ خودشان را میبینند و ایران را 5 منطقه ی اول تهران تعریف میکنند
خطاب به آن آقایی که این چهار سال خاله سوسکه شده بود ....مهم نیست سانسورش میکنم فقط متاسفم که بازم باید کتک بخورید ولی قول میدیم با شاخه ی نازک گندم باشه :)
الباقی هم که دیگر فکر نمیکنم لزومی به پاسخ باشد جز این که بگویم سال هاست جنگ پا برهنه ها با مرفهین بی درد آغاز شده است و قطعا خدا با ماست

"وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ "

دوستی گفت جامعه ما روستایی است من افتخار میکنم که نظرم با پیرمرد زحمت کش روستایی یکی ست
من افتخار میکنم که نظرم با نظر دختر جوان قالیباف شهرستانی که نوک انگشتانش ترک خورده یکی ست
.
.
همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان
.
.
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه

+ نوشته شده در  June 13, 2009 1:38 AM  توسط حمیده | نظرات (22)
 
 
      

فکر کنم دو ماهی میشه که اینجا ننوشتم
نمیدونم خوبه یا بد
یعنی قبلا اگه این اتفاق می افتاد مطمئنا بد بود ولی الان مطمئن نیستم چه اتفاقی برام افتاده
من خیلی آروم شدم یه آرامش عجیب ، خیلی چیزا دیگه آزارم نمیده ! تو این دو ماه یه نعمت هایی بهم داده شده که شاید خیلی وقت ها آرزوش رو داشتم البته وضع دنیا همونطوریه از نظر مادی مالی و ... چیز زیادی عوض نشده
جز این که چند جا که بد جور تو مخمصه بودم و احتمالا خیلی ها تو همچین موقعیت هایی میشکنن بازم همون آرامش عجیب بود و عجیب تر از اون نحوه حل شدن مشکلات ....
نمیدونم یعنی مطمئن نیستم این آرامش خوب هست یا بد شاید ...
خلاصه حالم خوبه یعنی اینطوری به نظر میرسه و من جز شکرگزاری کار دیگه ای ندارم که بکنم
هرچند که یه حسی میگه من آدم بشو نیستم
دارم میرم مشهد ...فردا
هنوزم خاطره ی اولین سفرم تازه ست ، عاشقانه ترین روز های من
پنج سال پیش ...فقط سه روز
کوتاه اما یگانه بود
خدایا ممنونم ، به خاطر فردا ، به خاطر این لحظه ، به خاطر پنج سال پیش ، به خاطر این که حرف زدن یادم دادی ، به خاطر این که همیشه فکر کردن به اون سه روز هم دیوانه کننده هست ، به خاطر حاجت روا شدنم ، به خاطر این که بین اون همه آرزو مرگ انتخاب شد ممنون ....
اگه بخوام علت های شاکر بودنم رو بشمرم تمام عمر باقی مانده رو باید صرف کنم بازم تموم نمیشه
همیشه چیزایی بهم دادی که قطعا لیاقتش رو نداشتم الان هم همینطوره
آخه تو چرا اینقدر مهربونی؟
آخه زیر بار این همه مهر داغون میشم ، این همه مهری که لایقش نیستم
آخه من با چه رویی بپرم ؟
تنها چیزی که میدونم اینه که عشق تو با تار و پود زندگیم یکی شده
لااقل مطمئنم که دلم نمیخواد بی تو باشم ، دلم نمیخواد تنهام بذاری حتی یه لحظه ، دلم نمیخواد دستات رو رها کنم هیچوقت
یه خواهش هم ازت دارم.... تو همیشه به دل من نگاه کن نه به این که چی میگم یا چی میخوام
ما تو این دنیا ملالی نداریم جز دوری ه شما ایشالا زود تر ....
خلاصه که امشب بازم بدجور هوایی شدم
همه حلال کنید

+ نوشته شده در  April 25, 2009 10:06 PM  توسط حمیده | نظرات (17)
 
 
      

میگن بزرگترین معجزه پیامبر بعد از قرآن ، خودش بود
جمع شدن این همه احساس ، این همه رحمت ، این همه نور ، این همه معنویت تو یه کالبد خاکی معجزه بود
معجزه بود که این معنویت ابدی قدرت تحمل زمینی ها رو داشت
معجزه بود که نور محض تو دل تاریکی ها بزرگ شده بود
معجزه بود که این رحمت محض بین این همه بی مهری دوام آورده بود
آره بودنش معجزه بود
معجزه ای که بشر تا همین حالا هم قدرت درکش رو نداشته ، معجزه ای که از سر خیلی ها زیاد بود ، معجزه ای که شاید فقط چند نفر لیاقت درک زیبایی هاش رو داشتند
آره بودنش معجزه بود
اما این کالبد خاکی خیلی ها رو به اشتباه انداخت . خیلی ها با دیدن چند شعاع کوچیک ازاین خورشید ، از سر غرور و حسادت خودشون رو با پیامبر مقایسه کردن
یه چیزی از بعد از ظهر من رو دیوونه کرده
یکی به خودش اجازه میده عصمت پیامبر رو زیر سوال ببره به جرم گریه های شبانه ، به جرم استغفار کردن پیش معبود با این استدلال که کسی که گناه نکرده باشه استغفار نمیکنه !!!
این آدم داره از حسادت میسوزه شاید خودش نفهمه ولی چیزی که داغونش کرده حسادت هست
بدبختانه این احساس تو قشر تحصیل کرده به وجود میاد آدم هایی که به واسطه سواد اندک خودشون فکر میکنن قدرت درک همه چیز رو دارن
نمی دونم چرا ولی دقیقا میدونم چه اتفاقی باید درون یه آدم بیفته که این حرف ها رو بزنه ! دلم میخواد به همه اونایی که ادعا شون میشه روشنفکر دینی هستن گاه و بیگاه و به بهانه مختلف در افشانی میکنند !!!!!! این جمله رو بگم (هرچند شاید خیلی عجیب باشه از نظر خیلی ها که میخونن ولی قطعا همینه)
آخه آدم به پیامبر خودش هم حسادت میکه
بی خود نیست که غرور و حسادت جز رذیلانه ترین خصوصیات اخلاقی به شمار میان
.
.
.
دعوت شدم بنویسم که چی از پیامبر یاد گرفتم
من یکی از خصوصیت های پیامبر رو خیلی دوست دارم
تازه مسلمان هایی که میومدن پیش پیامبر خیلی وقت ها دروغ میگفتن ! خیلی هاشون واقعا منافق بودن و از عمد دروغ میگفتن ! و پیامبر میفهمید ولی همیشه سکوت میکرد و چیزی نمیگفت
به نظرم این دقیقا معنی آبروی بنده ی خدا رو حفظ کردن هست یعنی تو با خدا تو علمش شریک میشی و تو حفظ آبروی بنده ش هم شریک میشی
نمیدونم شده تا حالا یا نه این که بدونی کسی که رو به روت وایستاده داره حرف میزنه داره بهت دروغ میگه ، بخشیدن اون آدم خیلی قشنگه در لحظه قدرت این رو داری که بهش ثابت کنی داری دروغ میگی ولی ببخشیش و حرفش رو باور کنی
این کار دو تا فایده داره اول این که دوستی ها زیاد میشه و کمتر کدورت پیش میاد در واقع تیر شیطان برای جدا کردن شما و کسی که روبروتون وایساده به سنگ میخوره
دوم این که بخشیدن باعث احساس مسرت در وجود شما میشه
خلاصه که آقای دکتر من این رو از پیامبر یاد گرفتم و همیشه سعی میکنم اجراش کنم
اما علت این که چرا ما از پیامبر دوریم ! شاید تو این مورد بر خلاف همیشه به نظرم بزرگترها و روحانیون مقصر هستند متاسفانه !:-|
ولی خب دیر نیست ، ما باید خودمون حرکت کنیم شاید نسل بعد مثل ما نشد !
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  February 24, 2009 7:39 PM  توسط حمیده | نظرات (11)
 
 
      

وقتی گفت تمام بدنم داغ شد انگار از درون خالی شدم ولی این حس تکراری بود انگار شبیهش رو قبلا هم تجربه کرده بودم این دفعه خیلی آروم تر بود شاید علت اصلیش جمله ای بود که خدا بهم گفته بود
یدالله فوق ایدیهم
طرف معامله خدا بود نه کس دیگه ای مهم هم همینه ، شاید فشار زیاد باشه ولی من کم نمیارم اینم یه امتحان توکل دیگه هست . اولش با خدا شرط کردم که من این کار رو به خاطر تو میکنم حالا دیگه مهم نیست که طرف من چی برداشت کرد و چه اتفاقی افتاد
این جمله آخرشه ،آخر دلداری و هم دردی خدا با یه بنده
یدالله فوق ایدیهم
انگار بقلت کرده داره میگه غصه نخور من کنارت هستم هیچ کی نمیتونه تو رو اذیت کنه غصه نخور
حالا فکر کن وقتی نگرانی وقتی داغونی نا خود آگاه این جمله رو ببینی ...دیوانه کننده ست احساسی که پیدا میکنی
بگذریم ...
..
.
.
دو سه باری تا حالا گذارم افتاده به این نونوایی ! اگه بچه ها نباشن مامان نون تازه بخواد من میام
آخ اسماعیل اگه مامان بدونه چقدر با پول ها بازی میکنی و با همون دست ها نون میدی دست مردم ! عمرا دیگه دلش نون تازه نمیخواد من که خودم باسه این که مامان شک نکنه چشم هام رو میبندم و میخورم ! گواهی بهداشت همه رو زدن به دیوار ! پس مال تو کوش ؟ تو که مهم تری ! شایدم مهم نیستی ! تو رو از کجا آوردن ؟
این اسماعیل پول که میگیره اول نگاه میکنه ! وارسی میکنه اگه جاییش پاره بود چسب میزنه !!!! حالا چه پول هایی میرسه دستش بماند ! بعد نون برمیداره اونم وارسی میکنه سوختگی هاش رو میگیره میده تحویل مردم !!!!
از تشریح باقی مسوولیت هایی که داره معذورم !
.
.
من که رسیدم سر صف گفت دیگه به باقی نمیرسه ! وهه چه شانسی
سه تا نون تنوری گرفتم و اومدم !!! تو راه هزار تا فکر تو سرم بود ، چقدر کار تا عصر ...
- خلوت بود دختر
- آره
یه ده قدمی رفتم تا مغزم رسید به پردازش این که این پیرزن چی پرسید و من چی جواب دادم !
دوییدم دنبالش
- نه خلوت نیست یعنی اصلا الان دیگه نون نداره شما با این حالت داری میری !
.....
یه دونه نون تو دستمه ، بازم با کلی فکر...
ده قدم ! همیشه اینقدر پردازش طول میکشه ؟ همیشه میشه برگشت ؟ همیشه بعد ده قدم خیلی دیر نیست ؟ اگه باشه چی ؟ پس من حواسم کجا بود ؟ نکنه خیلی وقت ها نفهمم !
خدا کنه همیشه راه برگشت و جبران باشه ! ولی مطمئنم که همیشه نیست
.
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  February 8, 2009 11:06 AM  توسط حمیده | نظرات (9)
 
 
      

نمیدونم میشه اسمش رو زندگی گذاشت یا نه ؟ میشه ؟
آخه یکی نیست بگه دختر خب مثل آدم زندگی کن این چه وضعیه ، بالاخره یا اینور یا اونور تو چرا با همه دعوا داری
.
.
.
-آخه باید حقش رو گذاشت کف دستش ، اینا آدم نیستن کم مونده بیاد فحش بده به مقدسات !
- به خدا تو مقدسات رو درست نفهمیدی ! ولش کن بذار زندگیش رو بکنه
- ااا پس فردا میاد سوارمون هم بشه
- یعنی چی ؟ بابا سر پیغمبر خدا هم خاکستر ریختن تازه اون پیغمبر بود و اشتباه نداشت ما که خودمون سر تا پا اشتباهیم
- اصلا تو موضع خودت رو مشخص کن اینوری هستی یا اونوری ؟
.
- تو حالیت نیست احمق عقب مونده !
- برادر من دارم حرف علمی میزنم ! چرا میپیچونی ؟...
- برو ، برو بشین تا آقات بیاد بعد 1400 سال ! ههه ههه
- توهین به مقدسات آدم ها تو هر مکتبی نهی شده شما که داری شعار آزادی میدی اینطور حرف زدن زشت تر هم هست !
- مقدسات آدم ها شما ها که آدم نیستین !!!!
.
اینوری یا اونوری ؟ آدم باید چقدر چیز باشه که هر دو طرفی بخوره !
واقعا چرا من آبم با خیلی ها ، هم اینوری هم اونوری تو یه جوب نمیره ؟
بعضی وقت ها بدجور احساس تنهایی میکنم ، نمیگم من حق رو پیدا کردم نه ولی مطمئنم که هرجا حق رو فهمیدم کنارش بودم نه روبه روش فرقی هم نداشت کدوم طرف باشه
از آدم هایی که چشم هاشون رو میبندن و فکر میکنن فقط خودشون میفهمن تو ذهنشون پر شده از شعار
یا با من هست و میفهمه ! یا نیست پس نمیفهمه
بدم میاد
کی میخوایم فکر کردن رو یاد بگیریم ؟
کی ؟ داره دیر میشه به خدا !
تنها آرزوم آمدن تو هست
تنها امیدم
تنها راه نجاتم ، تنها راه نجاتمون
من تو رو فراموش نمیکنم
من اون لحظه رو یادم نمیره
من اون لبخند رو میخوام
حتی اگه تو کل دنیا تنهایی منتظرت باشم
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  January 28, 2009 9:48 AM  توسط حمیده | نظرات (4)
 
 
      

از خرید برگشتیم ! شاکی از قیمت ها و ...
کوچه ها پر شده از پلاکارد های حاجی ها !
عموی عزیزم ، پدر جان ، حاج علی و حاجیه خانم ... ! ، از طرف...
من نگرانم ، نگران امتحان هام ، داره محرم میشه همه جا سیاه پوش شده ! پسرا سراغ پیرهن مشکی هاشون رو میگیرن
غیر از قیمت ها تقریبا همه چیز شبیه قبل هست
اما تو این دنیا یه جایی هست که آدم هاش هیچ تصویری از گذشته و آینده خودشون ندارن با این همه خون و آتش نه میشه گذشته ها رو به یاد آورد نه تصوری از آینده داشت از یک ملیون و خورده ای امروز 250 نفر رو کشتن !
کشتن تو این دوره و زمونه خیلی ساده ست !
دلگیرم ...
از خودم بدم میاد ... من همیشه سر نماز دعاشون میکنم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد
از خیلی چیز ها خستم که نه میشه با تمثیل گفت نه میشه رک و راست اینجا حرف بزنم
...............................................
دلم میخواد چشم هام رو ببندم و به این فکر نکنم که چقدر بی غیرتم که از خبر قتل عام سربازهای ایرانی دیوونه نشدم ! دلم میخواد چشم هام رو ببندم و به این فکر نکنم که چقدر سنگ دلم که امشب بازم سرم رو میذارم رو متکا و خوابم میبره راحت ، بدون این که فکر کنم چند تا بچه امشب تو غزه بی پدر مادر شدن و امشب جای خواب ندارن ، چشم هام رو ببندم و فکر نکنم امروز وقتی من میخندیدم چقدر دختر ها ضجه میزدن ، چشم هام رو ببندم و فکر نکنم به خونه های خراب شده ! چشم هام رو ببندم فکر نکنم که چقدر بی خیالم که بازم همه چیز برام عادیه به جز قیمت ها ! چشم هام رو ببندم و فکر نکنم به این که مسبب این همه خون و گریه همه شون ادعای انسانیت دارن ، دلم میخواد چشم هام رو ببندم و هر طور که میشه با هر ترفندی که ممکنه این دو بیت رو
" بنی آدم اعضای یکدیگرند *** که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار *** دگر عضو ها را نماند قرار "
از ذهنم پاک کنم طوری که انگار هیچ وقت نشنیدمشون
اینطوری نه یادم میاد که اون زن سنگدل که کشتن رو حق خودش میدونه هم آدمه ! نه خواب راحت شبم خراب میشه !
دلم میخواد ولی نمیشه ، نمیتونم ...
به کاروانی فکر میکنم که به مدینه بر نگشت و هیچ کس بهشون خوش امد نگفت ، کاروانی که این روز ها داره می رسه به یه دشت ، یه دشت پر از خار ، یه دشت بی رحم شاید به بی رحمی هواپیما های امروز شاید بی رحم تر
دلم میخواد اشک بریزم تا آروم بشم تا فراموش نکنم...
ذهنم پر شده از جمله ی بای ذنب قتلت ...ذکرم شده امن یجیب و دعای فرج
به دعای ندبه فکر میکنم
کجاست آن برکننده ریشه ستمکاران ، کجاست ویرانگر کاخهای شرک و نفاق، و نابودکننده فاسقان و عاصیان و طاغیان "این معز الاولیاء و مذل الاعدا"؟ ، كجاست آنكه منتظريم اختلاف و كج رفتاريهاى اهل عالم را به راستى اصلاح كند؟ ، كجاست آنكه اميدواريم اساس ظلم و عدوان را از عالم براندازد؟ ، كجاست آنكه انديشه باطل و هواهاى نفسانى را نابود مى سازد؟ ، كجاست آنكه پريشانيهاى خلق را اصلاح و دلها را خشنود مى سازد؟
أَيْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ؟
أَيْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ؟
...
اللهم عجل لولیک الفرج
/////////////////////
خودم یادم نبود یه دوست یادم انداخت . پارسال از عاشورا تا اربعین بچه های نوای فراق زیارت عاشورا خوندن امسال هم یادتون نره اهالی ! بعدشم حتما دعای فرج بخونید

+ نوشته شده در  December 26, 2008 6:48 PM  توسط حمیده | نظرات (14)
 
 
      

یه اتفاق بد افتاده
من دارم رنگ بدی های اطرافم میشم ،من تنهایی هام با تو کم شده میترسم ازت دور بشم
از این حال و هوا دلم گرفته ، دلم شور میزنه ....
اگه اشتباهی هست باور نکن به خودت قسم این حقیقت من نیست ...
من به بدی ها نمیخندیدم ! تو ببخش یادم رفت اشک بریزم یادم رفت یاد غربت بیفتم
من از خودم از این حال و هوا دل گیرم
اما تو باور نکن این حقیقت من نیست
من این پائین تو این دنیا موندم تنها و هی میرم پائین تر ... میترسم عزیزم میترسم دل کندن رو یاد بگیرم مثل خیلی ها تو راضی نشو به مرگ من
نگاهت رو از من نگیر ! نگاهم کن ... جای من اینجا نیست
من قرار بود رنگ آسمون باشم نه سیاه ، نه شاید یه موجود سیاه کمرنگ که به سیاهی ها بخنده !
تا بیشتر پائین نرفتم دستم رو بگیر ... من نمیتونم این جا بمونم من قرار بود رنگ تو باشم
این روزها فرصت تولدهست... من که دارم غرق میشم تو یه کاری بکن
من رو فراموش نکن ... نه یعنی یه کاری کن من فراموش نکنم
چند روز پیش آجی خانوم میگفت اگه گفتی جمله "ان الله تواب الرحیم " یعنی چی ! ؟ نمیدونم
یعنی وقتی یه بنده ای گناه میکنه خدا از دستش ناراحت میشه ، مثل دو تا دوست که با هم قهر کنن برمیگردن که از هم دور بشن ! اما خدا زود تر از بنده ش از دوری خسته میشه و توبه میکنه و برمیگرده طرف بنده گناه کار و بهش میگه برگرد !
خدااااااااا
من رو ببخش ، دعا هام رو در حق دوستام مستجاب کن این روزها !
این روز ها خدایا از دعا هام اونایی رو مستجاب کن که از تو دورم نکنه ... حساب دل من رو هم بکن
هرکی میخونه عرفه التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  December 5, 2008 8:33 PM  توسط حمیده | نظرات (14)
 
 
      

بازم یه سال گذشت ... بازم اول آذر
من هنوز زنده ام مطمئن نیستم که زندگی میکنم یا نه ... ولی تمام سعی ام اینه که زندگی بکنم
دنیا سخت تر از پارسال شده ... زشت تر ...شاید من هم سخت تر شدم ... امسال اول آذر افتاد جمعه مثل همون دفعه اول شاید من یه کادو تولد خاص بگیرم کاشکی بگیرم از اونی که خودش میدونه
خب زندگی برای من جاری هنوز و من هنوز هم دارم بزرگترین نعمت خدا رو یه جورایی حیف میل میکنم . همه اونایی که میخونن این جمله رو یه صلوات بفرستن باسه این که من زندگی کردن رو یاد بگیرم و اینقدر عمرم الکی نره
خب شیرینی باید بدم دیگه تولدمه اولا که این شیرینی اصلش باسه مداد هست ! یه مداد که همه رنگی تو دلش هست
اگه من نامرئی باشم ...
اگه من نامرئی باشم ممممم خب بذار اولین چیزایی که به ذهنم میرسه رو بنویسم اصلا میخوام این دفعه گلچین نکنم
اگه من نامرئی باشم حتما موقع اومدن از دانشگاه سوار سرویس استادها میشم که کلی جای خالی داره همیشه
اگه من نامرئی باشم حتما موقعی که دیرم شده از گیت های مترو رد میشم تا تو صف بلیط واینستم
اگه من نامرئی باشم من نامرئی باشم حتما این دفعه که رفتم حرم دور ضریح میگردم چند دور
اگه من نامرئی باشم دیگه بدون ژتون نمیمونم :دی
اگه من نامرئی باشم شاید رفتم سه چهار تا سوال های امتحان رو نگاه کردم ! البته فقط از روی کجکاوی :دی تک خوری هم نمیکنم حتما
اگه من نامرئی باشم نه بذار یکم یه جور دیگه بگم
اگه نامرئی بودم سال سوم راهنمایی حتما زنگ خالی وسط سه شنبه ها رو میرفتم سر کلاس زبان خانوم دوست فاطمه میشستم ! چقد دوستش داشتم ...وای خدا چه آتیش هایی سوزوندم
بذار یه خاطره تعریف کنم حالا که امشب با بقیه شب های نوای فراق فرق داره
همیشه سه شنبه ها زنگ وسط من کلاسم خالی بود و معلم زبانم که خیلی دوسش داشتم به دوم ها کلاس داشت کار من این بود که مدام به هر بهانه یی رد بشم از پشت در کلاس یا پنجره ! خلاصه ابراز وجود کنم :دی یه بار ناظم یه برگه داد بهم گفت بجنب بده امضاش کنه بیار مهمه ! منم رفتم پشت در کلاس کلا یادم رفت باسه چی رفتم داشت درس میداد منم پشت در گوش میدادم که درسش تموم شه وسط حرفش در نزنم !!!!! عادت داشت راه میرفت موقع درس دادن ! یهو اومد درو باز کرد جیغ زد پرید عقب از ترس !
با اون همه پرستیژ وسط اینگلیسی حرف زدن گفت ! خدا ذلیلت کنه ترسیدم !
.... هییی روزگار چقد شر بودم !
آدم شدم ! آدم شدم ؟
نمیدونم ! امیدوارم
یه چیز دیگه اگه نگم تو گلوم میمونه ربط زیادی به حال و هوای این پست نداره اما ..
این چند روزه هم تو دانشگاه هم بین دوستای خودم بیرون دانشگاه یه چیزی دیدم که ! خیلی متعجبم !
چرا آدم ها جلوی هم دیگه یه جور حرف میزنن و پشت سر هم یه جور دیگه ؟؟؟ نه واقعا چرا ! قبلا هم بود ولی نه اینقد تابلو ! رو به روی هم میخندن و گل میگن گل میشنون ! تا روشون رو بر میگردونن 180 درجه عوض میشن !
خو مگه میشه آدم از یکی بدش بیاد بعد باهاش بگو بخند داشته باشه ؟ یا از یکی که دوست داره و باهاش کلی حال میکنه و تعارف تیکه پاره میکنه متنفر باشه و بدش بیاد ؟؟
بگذریم بیخیال !
من بازم از کنارشون رد میشم
حال و هوای این دفعه یکم با همیشه نوای فراق فرق داشت ! شاید دیگه تکرار نشه ! اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر
است
کاش که همسایه ما میشدی....مایه آسایه ما میشدی
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  November 20, 2008 5:26 PM  توسط حمیده | نظرات (9)
 
 
      

بعضی وقت ها از فکر هام خجالت میکشم وقتی با خودم خلوت میکنم !
بعضی وقت ها هم خودم نمیفهمم ولی اونی که باید بفهمه میفهمه اون موقع است که اتفاقاتی میفته که همش تلنگره
همش نشونه ست باسه این که من بفهمم راه غلط ،فکرم غلط ، یه چیزی داره یادم میره که نباید بره
دو هفته پیش قسمت شد رفتیم جمکران کوتاه بود خیلی ... "اما یگانه بود و هیچ کم نداشت "
اما بعضی وقت ها روزی آدم جایی هست که باورت نمیشه
امروز صبح باز از همون فکر هایی که نباید بیاد تو سر آدم و میاد اومد تو سرم اینجور وقت ها من هی خودم رو نصیحت میکنم که آدم باش دختر ، میدونم با این عقل کوچیکت سخته ! ولی سعی کن بفهمی
قرار بود بعد از ظهر با بچه ها بریم بیرون این وسط یه دو ساعتی خالی بود که نمیدونستم چی کار کنم اول گفتم خب میرم کتاب خونه ! تا لحظات آخر هم تصمیم همین بود بعد یهو یادم اومد یه امامزاده غریب هست امام رضا میشه عموش !
چند سال پیش اون موقع که کنکور میدادم یه بار اتفاقی رفتم زیارت خیلی اتفاقی !
گفتم میرم اونجا جای خلوتی هست هم یه زیارت میکینم هم باقی وقتم رو اونجا میشینم درس میخونم
وقتی رسیدم نمیدونم چی شد یهو همه چی تو ذهنم از صبح و دیشب و حرف هایی که با خودم زده بودم مرور شد یه مداحی شاید سه دقیقه ای روشن بود که مدام تکرار میشد
من بدون این که بفهمم چرا گریه ام گرفت نشستم پای ضریح
تکرار مدام اون مداحی شاید باعث شده بود نفهمم زمان داره میگذره
زیارت وارث خوندم کلی درد و دل کردم سبک شدم
خیلی چیز ها یادم اومد این که قرار نیست حسرت بخورم ، قرار نیست دلم بشکنه قرار نیست بی قراری بکنم
قراره اعتماد کنم ، قراره بفهمم ، قراره بگذرم همین
.
.
.
از یه دختره ساعت پرسیدم
وهه دو ساعت گذشته بود ، من الان با این قیافه کجا برم !
پیاده رفتم
از اون مداحی این جمله یادمه
"روزی ما تو دنیا فقط یه یا حسین "
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  November 5, 2008 10:40 PM  توسط حمیده | نظرات (11)