آخرین نوشته ها 


پناهم بده

گمگشته

رمضان تنهایی

لبیک امام خامنه ای

نفس میکشم

آتش

بی غم عشقت

عظمت

قفس

هنوز

  دوستان

آجی خانوم
علیرضا ذوالفقار
حمیدرضا ذوالفقار
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
امیر بادامچی
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
September 2010
August 2010
July 2010
May 2010
April 2010
February 2010
December 2009
November 2009
September 2009
August 2009
June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

عاشق تر که بودم شب ها چشم هام رو می بستم تصور می کردم اگه تو خیمه سبزت راهم بدی چه طوری باید رفتار کنم... تو ذهن خودم تمرین میکردم
دوزانو نشستن..
مثل برق از جا بلند شدن
چشم های به زمین دوخته شده
دست ها ی از شرم عرق کرده
حتی دلشوره و اضطراب
...
نمیدونم چی شد که اینطوری شد ولی از یه چیز مطمئنم این که بازم بوی شما را حس کردم...
این شب ها خسته ام...خوابم نمیاد ولی دلم میخواد بخوابم... یه خواب بدون رویا
کاش می شد راهم بدی یه بار دیگه...من از این بازی خسته ام ولی این بازی باید تموم بشه تا من دوباره من بشم
اما تا یه چیز هایی رو یاد نگیرم تموم نمیشه ! این رو هم حس می کنم
خلاصه از درون داغونم... نه از سختی نه از تنهایی نه حتی شاید از بی مهری...
دوای درد من توکل و تسلیم شدن خودم می دونم
ولی دیگه خسته ام از این بازی... در عین حال دوستش دارم
شدم مثل آدمی که قبل از مسافرت هم دوست داره زودتر زمان بگذره که بره مسافرت هم دوست نداره زمان بگذره تا مسافرتش دیرتر تموم بشه چون مطمئن هست بعد از مسافرت آرزوش اینه که کاش آرزو نکرده بود زمان زود بگذره... کاش هنوز نرفته بود مسافرت
ساده این همه حرف که احتمالا هیچ کدوم از خواننده ها معنیش رو نمی فهمند میشه این که من بی تو می ترسم ... نبودنت عذاب آورترین اتفاق زندگی منه... کاش پناهم بدی به همان خیمه رویاهایم... کاش پناهم بدی
....
چند وقت گذشته از حس بالا (متن نوشته شد منتشر نشد )
...
دیدین یه وقت هایی که یه دختر بچه از دست مامانش یا برادرش دلخوره و گریه میکنه باباش میشونش رو زانو هاش و هی به گلایه کردن های شیرین و بچگانه ش می خنده.... هی میگه گریه نکن خودم دعواش می کنم
چقدر این حس رو داشتم وقتی با بغض رسیدم تو مهدیه شهدا و دو ساعتی فقط من و تو تنها بودیم اونجا ...
من سرتا پا شدم گریه و گلایه ... تو همه ناز و نوازش
هی من گریه کردم , هی تو پدرانه به کودکانه های من خندیدی
هی من گلایه کردم , هی تو گفتی گریه نکن خودم دعواش می کنم
هی من اشک ریختم , هی تو اشک هام رو پاک کردی و گفتی خودم میزنمش تو گریه نکن
چقدر حالا آرومم
چقدر خوبه که "انا و علی ابوا هذه الامّه"
.
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  September 25, 2011 1:37 AM  توسط حمیده | نظرات (3)
 
 
      

همه ی آدم ها یه وقت هایی دوست دارن تنها باشن
هرکسی یه جایی داره که بره اینجور وقت ها
این خلوت من تو دنیای واقعی پیش محمد حسین هست تو دنیای مجازی اینجا...
وقتی دلم نمیخواد دیده بشم میام اینجا
ماه رمضان تمام شد
ماه رمضان متفاوتی بود برای من ... ولی خب من اصلا از خودم راضی نیستم
این روز ها حمیده حالش خوبه
ولی من یه جایی بین تردید هام گم شدم ... نمیدونم بگم خدا باعث و بانیش رو چی کار کنه
اصلا نمیدونم باعث بانیش کی هست !
مطمئن نیستم درست میرم یا غلط ! درست فکر می کنم یا غلط
مطمئن نیستم حرف های مخاطبم رو درست معنی می کنم یا غلط
نمیدونم دارم میرم جلو یا بر می گردم عقب !
نمیدونم دارم نزدیک میشم یا دور
من یه جایی بین تردید هام گم شدم
یه جایی درون خودم ... یا نه یه جایی تو مرز خودم و دیگران
نمیگم می ترسم ... همه جا مراقبت ویژه ت رو حس می کنم
ولی این تردید , این گم شدن , این سردرگمی یه جور آزار دهنده ست
دلم بدجور هوایی شده برای جمکران
نمیدونم چرا سر و سنگین شدی با من
تو که همه زندگی من هستی, تمام حس بودنم
تقصیر خودم هم هست قبول دارم
درسته که تو هنوز اولین آرزوی منی
اما من یادم رفته هر لحظه تو رو آرزو کنم
دم به دم
هر نفس
اما تو باز هم از من نا امید نشو
چشم هات رو از من برندار
شاید لباس هام تو این جنگل خاکی شده , میدونم کثیف شدم
اما من هنوز سرپام ... هنوز تو باتلاق ها غرق نشدم ... هنوز چشم هام به آسمون
من هنوز می تونم به تو برسم
پس نگاهت رو نگیر
پس نا امید نشو

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  September 1, 2011 9:33 PM  توسط حمیده | نظرات (3)
 
 
      

هیچی بد تر از این نیست که روزگار وادارت کنه به این نتیجه برسی که اشتباه کردی...
هیچی برای یه آدم سخت تر از این نیست که تو دادگاهی که خودش ترتیب میده و متهم و شاکی و دادستان و قاضی خودش هست محکوم هم بشه ...
دلم پر...نه از دست هیچ کس ....نه حتی از خودم
نه حتی این بار از تلاش برای همراه کردن کسی با خودم خبری هست
تسلیم شدم
قرار اینه... باید این باشه چرا نمیدونم اما گریزی نیست
رمضان من امشب با اشک شروع شده
به قول مامان حمیده یهو قاطی میکنه...راست میگه بنده ی خدا اما توضیح دادن همه آنچه من تجربه کرده ام سخت است
همه ی این ها برای لحظه ای در آینده ی من لازم است ... همه ی این تنهایی ها... همه ی این غم هایی که بی علت عمیق ترین دلیل ها را دارند
رمضان تنهایی من سلام... سلام عزیز دلم ... ار همان جا که هستی به زمزمه با من حرف بزن... حرف بزن
شب های قدر من سلام...
سلام واژه ی عظیمی ست...تو خوب میدانی برعکس ما که بس بی تفاوت از کنارش می گذریم
به حرمت سلام امشب , سلام این سال ها ...تو بمان که بودنت نبودن همه را جبران می کند
سلام , سلام, سلام...سلام عزیز دلم

+ نوشته شده در  August 1, 2011 12:46 AM  توسط حمیده | نظرات (4)
 
 
      

چی بگم از امروزم؟
همه امید امروز من فردای با تو بودن است...
صدای پات رو می شنوم حتی جایی که بوی بدی می دهد ....
نزدیک تر شده ای از سال قبل
...
همیشه همینطورم وقتی کلی حرف دارم کلمه ها هیچ دردی از من دوا نمی کنند ... بی معنی ترین موجودات روی زمین می شوند وقتی میخواهم از تو بگویم و از احساسم
...
امروز فقط این شعر و صدای آهنگران از دل تاریخ حرف من را فریاد می زند

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

رزمندگان جان به کف روز شجاعت آمده
ای لشکر روح خدا گاه شهامت آمده
بین نیروی اسلامیان تا بی نهایت آمده
از بهر دفع دشمنان آماده باش آماده باش

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

از شوق دیدار حسین دل ها همه شیدا شده
از عاشقان کربلا پوشیده این صحرا شده
در قلب این جنگ آوران شوری زنو برپا شده
چون کوه راسخ پر توان آماده باش آماده باش

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

بهر سرافرازی ببند باند شجاعت بر سرت
بهر ملاقات خدا بنما معطر پیکرت
بربند کوله پشتی رزمنده ی همسنگرت
بنما سلاحت امتحان آماده باش آماده باش

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

سرنیزه ها فانسقه ها بندید محکم بر کمر
بندید بند کفش ها با سرعت شیران نر
بهر وداع آخرین بوسید روی یکدگر
گوئید با همسنگران آماده باش آماده باش

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

گیرید علمداران همه مردان بیرق ها به کف
با نظم و ترتیب آوریدرو صدای میدان شرف
از میمنه و از میسره حمله کنید از هر طرف
تازید چون شیر ژیان آماده باش آماده باش


ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

ثابت قدم در سنگر قرآن چو کوهی پا بجا
دندان فشرده روی هم سر را سپرده بر خدا
گیرید با دقت همه زیر نظر قوم دوا
گفته امیر مومنان آماده باش آماده باش


ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

باشید با هم متحد یاران و انصار حسین
رو سوی ارض کربلا آرید زوار حسین
هستید جمله آرزو مندان دیدار حسین
ای عارفان وی عاشقان آماده باش آماده باش


ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

ای سرور لب تشنگان شو شافع فردای ما
شوری فکنده عشق تو بر این دل شیدای ما
باشد کنون فرزند تو فرمانده و مولای ما
لطف خدا بر ما عیان آماده باش آماده باش


ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

دانلود کنید
********
آماده باشید ! ظهور بسیار نزدیک است انشاالله
لبیک امام خامنه ای ! برای آنکه ثابت شود لایق امامت مهدی فاطمه شده ایم
آقا جان قنوت وترها ما را هم دعا کن...
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  July 17, 2011 12:52 PM  توسط حمیده | نظرات (2)
 
 
      

دیشب باز به خدا رسیدم از بغض و درد و در این دنیای ۷ میلیاردی کسی زحمت شنیدن حرف های من رو به خودش نداد

سوختم از تازیانه زمان بر تن ِتنهایی ِعریان ِذهنی که جرمش بی گناهی ست
همه اش را تنها بودم
همه جایش را
در کمال ناباوری هنوز زنده ام
نفس میکشم
نفس
دلم میخواهد فریاد برآورم تا آدم های اطرافم دور و نزدیک باور کنند
باور کنند که زنده ام
من ماشین نیستم
نفس میکشم
باور کنید

کسی نبود
کسی نیست
همیشه به وقت نیاز هرکس مشغولیتی دارد
عظیم تر از نگاه من, درد من , تنهایی من
درس
کار
درگیری
....

همه ی دنیای اطرافم ادعاست
ادعای همراهی
جز آن بخشی که تویی و من
بودنت ادعا نیست
نبودن من هم که گفته ای و بارها به رخ کشیده ای ادعا نیست
غرامت هربار فراموشی
این سرنوشت
این راز
تازیانه است
تازیانه ای که بیش از من تو را به درد می آورد
و تو عاشق تر از آنی که شانه خالی کنی از تنبیه من
تو عاشق تر از منی
همه ی تنهایی من از دانستن این راز است
میبینی
درد تویی ,دوا تویی
همه تویی
تنهایی من زاده ی همان لحظه ایست که دست تو بر سرم بود
همان جا که من امروزم را با اشاره دستت آفریدی
.....
دلم برای جمکران تنگ شده
تو نگاهت را از من نگیر
....
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  July 4, 2011 8:34 AM  توسط حمیده | نظرات (1)
 
 
      

یکی از تفریحات سالم من اینه که یه کبریت رو آتش بزنم و سوختنش رو تا ته نگاه کنم ! اینقدر که برسه به دستم و دستم بوی دود بگیره و کبریت تموم بشه !
حس می کنم یه نفر داره همین کار رو با من میکنه ,یکی دو ماهی هست !
امروز با نگاه متعجب نگاهم میکرد ! از اینکه چرا تموم نمیشم ! چرا خاموش نمی شم ؟

به آدم هایی مثل من میگن سر سخت ! خودم میگم دیوونه !

دارم میسوزم ... آتشم زده اند
و تو بی رحمانه در لحظه ای , آنی , حداکثر چند ثانیه تمام باورم را می شکنی ...
عشقم ترک می خورد
سرم درد می کند ...
چشم ها همکاری نمی کنند ! آرام نمی شوند ! فرمان نمی برند
تو می شکنی و من میمانم وباز...

چه فصل سختی میگذرد از عمر و زندگی من
من اما باید محکم باشد
نباید بشکنم
باید بدانم پناه کسانی هستم , امیدواری شان
نباید بار غم های من روی دوش کسی سنگینی کند
باید امیدوار بمانم
نباید پایم بلغزد حتی به اندازه ای که فقط غفلت است
باید,نباید ...
نباید,باید ...
شکستم زیر باید ها و نباید های زندگی ام
اما مانده ام با باوری ترک خورده ...
کاش
کاش کسی هم پناه من بود
کاش ...
نمیدانم گناه من است
گناه توست
یا...
مهم اما تنهایی من است و بار غمی که از مهرم به دیگران به دوش می کشم


همان لحظه آخر را نگیری کافیست ! می مانم بر سر میثاق محکمی که از من گرفته ای
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  June 2, 2011 3:45 PM  توسط حمیده | نظرات (3)
 
 
      

یه لحظه هایی هست که هیچ وقت فراموش شون نمی کنم
اولی هاش شاید مال ۶-۷ سالگی من باشه
از رویاهای کودکانه گرفته تا عمیق ترین اتفاقاتی که ممکنه روح انسان تجربه کنه
*
ابتدایی بودم ... دوم یا سوم
یه شب بچگانه خواب دیدم ...موجودات فضایی اومده بودن دنبالم ... میگفتن ماموریتت تو زمین تموم شده باید برگردی ! یه شب بارونی منتظر ما باش !!!!
فکر کنم نتیجه فیلمی بود که شب قبلش دیده بودم
فردا شب بارون می اومد و من ....
فکر کنم تا خود صبح تو پله ها گریه کردم .... که خدا حتی اگه آدم فضایی بودن باعث بشه من قدرت خاص داشته باشم به هر حال آدم اشرف مخلوقات توئه من میخوام آدم باشم نه آدم فضایی!!!
هنوز وقتی به اون شب فکر می کنم تعجب می کنم از درک عمیقی که یه دختر ۸-۹ ساله میتونه از اشرف مخلوقات بودن انسان داشته باشه ! درکی که همون دختر شاید حالا که بزرگتر شده بعضی وقت ها یادش بره

*
سه چهار سال پیش بود ...وقتی نزدیک بود ته قلبم یه خشت کج گذاشته بشه ! یه آقایی دستم رو گرفت و سرم رو گذاشت رو پای خودش و من دو ساعت سر بر ضریح گریه کردم و صاف شدم دوباره !
اینجا نوشتم ماجرای اون روز رو
روزی
امروز اون مداحی سه دقیقه ای بعد از چند سال اشک من رو در آورده و من باز ناله میزنم
بی غم عشقت نمی خوام زنده بمونم
.....
دلم تنگ شده برای اون امامزاده یه بار قبل عید رفتم کلی عوض شده بود, ولی...

*
این لحظه های من کم شده انگار ... باید فکری بکنم به حال دلم
تو هنوز همه امید منی
این روز ها دلم پر می کشه
برای یه خلوت با دلم با تو ...نمیدونم روزیم کجاست
دلم برای همه جا تنگ شده
جمکران , مشهد , قم
مهدی و محمد حسین !
چه کنم اما از جبر روزگار من ... من سال هاست آموخته ام چشم بسته سفر کنم

اینبار غروب جمعه ست و من دلتنگ توام ...فردا صبح هم هستم
قدیم ها میگفتن داغ شهادت حضرت زهرا اینقدرعظیم بود که جز با تولد حضرت زهرا نمی شد یکم فراموش کرد !
نمیدونم چه سری هه ! چند سال این غم هیچ وقت آروم نمیشه و آدم دلش میخواد هر صبح که میزنه روز انتقام هتک حرمتی باشه که به یاس شد ...
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  May 27, 2011 7:23 PM  توسط حمیده | نظرات (2)
 
 
      

حق است لا اله الا الله
من امروز آب شدن آموختم در لحظه ای سرشار از تو ... عظمت حضور بی کرانه ات
نه از شوق , اشک بود و نه از غم ... عظمتی بود که جسم خاکی ام در آن آب شد و من حضور تو را روی گونه هایم حس کردم ....,و سخت ترین کار دنیاست پنهان کردن اشکی که به اختیار تو نیست و اتفاقا هدیه خداست هدیه ای که از ازل آفریده شده برای معنی دادن به این همه عظمت که تو درک میکنی و من اما سخت ترین کار دنیا را هم انجام داده ام !
فرق من شاید با خیلی ها همین درک لحظه هاست ... لحظه هایی ناب از نگاه اکثریت شاید بی معنی اما من درک میکنم که تقدیر انسان ها و واقعیت انتخاب هدیه داده شده در این لحظه های کوچک معنی می شود
نقاط عطفی که جهت حرکت ما را در آینده معین میکنند ! این لحظه ها کوچک اند و عمیق ...
چه می داند او که سختی این درد را نکشیده ؟ عظمت لحظه ی امروز من را او چه می داند که یعنی چه؟ چه می داند او که عشق چیست ؟ درد چیست ؟ جذبه ی نگاه را نمی فهمد به خدا که لرزیدن قلب را نمی فهمد.
.
باز نامت دلم را لرزاند و سکوتم شکست
.
چشم های من ,شاهدان من ! چه کرد آرزوی آسمانی شما با این تن خسته و خاکی من که امروز لایق درک چنین عظمتی شده است و شما هنوز سخت ترین بار این سفر, عشق را به دوش میکشید و چه بی ریا و صادقانه این کار را می کنید .
من اما قول میدهم پاکتان دارم ... نبینم آنچه نباید دید با هیچ عنوان و توجیهی
شما بمانید با من الی وقت معلوم
آنجا که آرزوی آسمانی شما و غم دوری چندین ساله ی من یک جا روا و دوا شود ...
.
آآآآآآآآخخخ
آخ از این همه درد .... از این همه سکوت
چه بار سنگینی روی دوش من میگذارد حماقت برخی که کنار من زیسته اند و چه دور از من زندگی می کنند ...
برخی آدم ها چقدر تهوع آورند!
.
اگر نبود امید به فرج و گشایش تاب تحملم نبود
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  April 26, 2011 7:59 PM  توسط حمیده | نظرات (6)
 
 
      

این روز ها منتظر تلنگرم برای اشک ریختن ...
اتفاق خاصی نیافتاده ... درگیری هم ندارم نه با خودم نه با کسی ظاهرا ...اما دردی هست
این حس رو دوست دارم وقتی فارغ میشم از همه چیز این دنیا وقتی هیچ رقمه نمیتونم دردم رو توجیه کنم....این غم فقط غم دوری ست
این غم خالص به خاطر توست ، این غم همه حاصل قفس دنیاست، دنیایی که جای من نیست ، مال من نیست ، دنیایی که اهلش بودن اهلیت من نیست
این دنیا برای من همه غم است ، این را تو آموخته ای و من آموختم
در لحظه های اوج مستی این دنیا ، همان لحظه هایی که خودت اجابت کرده ای ، گاهی چنان سیلی زده ای که فراموشم نشود این ها همه مجاز است ، من سوخته ام از داغ دستت و مست شده ام ، دانسته ام اینها همه مجاز است از وظیفه ای که بر دوشم نهاده ای از روز ازل ، تا روز آخرم در این قفس ...
آری همه وظیفه است و من وظیفه هایی دارم که هیچ نوجیهی براشون ندارم ، وای از روزی که عشق وظیفه باشد ، درد که روزی وظیفه تو را از کسانی که حقشان هستی بگیرد ...اما این ها همه مجاز دنیاست ، درد شراب طهور دنیاست و من روزی در مستی به تو خواهم رسید
من تو را شکر میکنم برای این غم ، برای درک مجاز دنیا ، من لایق این همه رحمت و محبت نبوده ام و یقینا این یقین از منت توست بر من ...
.
.
حسرت و پشیمونی رو تو زندگی خیلی کم تجربه کردم
نزدیک های سالگرد کوچ کسی ست که با رفتنش حسرت دیدنش به دلم موند ، حتی وقتی صداش رو شنیدم باز هم حسرت دیدنش به دلم موند ...
براش دعا کنید ، فاتحه ای بخوانید
.
.
امروز بیایی بهتر از فرداست حتی اگر ....
جهان منتظر توست ، آنقدر که همگان نزدیکی ظهورت را باور دارند ، آنقدر که اگر همچون گذشته بگوئیم ظهور نزدیک است و امر ظهور چند آسمان پائین آمده است کمتر چپ چپ نگاهمان میکنند ،این روز ها همه آمدنت را در ضمیر خود باور دارند... این روز ها خاورمیانه آبستن تغییر است ، این روزها بوی خون می آید ، این روزها وعده ی " ونريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين" بیش از پیش صادق به نظر میرسد ، این روز ها بوی قدم های تو را میدهد ، خاک پایت توتیای چشم هامان بیا مهدی جان جهان در انتظار توست بیش از همه شاید مادران داغ دار ، بیش از همه ی آنها مادر داغ دار حسین ...
.
خدایا به لحظه های شادی و خوشحالی اهل بیت قسم ، ما رو جز منتغمین لحظه های سخت قرار بده ...
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  February 24, 2011 10:32 AM  توسط حمیده | نظرات (5)
 
 
      

نمیدونم چی شد
بین نماز یهو یاد شبی افتادم که تو راه مشهد تا خود صبح تو بیابان های تاریک دنبال خیمه سبز تو می گشتم
ایمان داشتم که هستی که من ...
مال پنج سال و هفت ماه و بیست و چند روز پیش این جریان ...
اون موقع مطمئن بودم حاضرم هرچه دارم بدهم و لحظه ای کنار تو باشم
یهو حس کردم دور شدم کمرنگ شدم یا شاید کمرنگ شدی ...
غرق شدم تو دنیایی پر از نما و نماد ... یهو صدای بی رحمی گفت گذشتی از من
فراموش شدم ، فراموش شدی
چشم هام رو بستم باز تکرار نامت چشمه ی چشم هایم را جاری ساخت
مهدی مهدی مهدی
دیدمت ... قنوت گرفته بودی
چشم هایم را باز کردم ، دوباره بستم به رکوع بودی
دویاره چشم هایم را گشودم ، گونه هایم خیس شد ... اشک امانم نداد باز چشم هایم را بستم
به سجده بودی
هرچه بستم و باز کردم
باز به سجده بودی ، سجده هایت همیشه طولانی ست
من تو را میبینم
گاهی به قنوت ، گاهی به رکوع ، اغلب به سجده
گاهی به مشق رزم
تو آماده ای من نیستم انگار
.
.
من غرق نشدم هنوز ...غرق نمی شوم هرگز
من محو هیچ جذبه ای نیستم جز نگاه تو ، زنده ام به امید لحظه ی آخرم به امید لبخند تو
من هنوز حاضرم تمام داشته های اندک و ناچیزم را بدهم برای یک لحظه نگاه تو ... برای گوشه چشمت ... فدایی نگاهت ، یک لحظه رضایتت ، یک دعای از ته دل
من هرکه باشم
هرکجا باشم
تو را می سرایم
تو علت اول و آخر حیات منی
از ازل جذبه ی نگاهت دلم را ربود
.
.
چه اشک های غرور آوری ، اینها ثابت میکنند که تو را هم میلی هست
تو نا امید نشده ای هنوز
نه غروب جمعه است ونه شب چهار شنبه
این لحظه ی من از زمان جداست
من دلتنگ توام همین جا همین لحظه
مهم نیست کجا هستم ، مهم نیست چقدر ظاهرا غرق گرفتاری های دنیا شدم ، مهم نیست چقدر درگیرم ، مهم نیست چقدر شبیه آدم بزرگ ها شدم
من هنوز در بیابان ها دنبال خیمه ی سبز می گردم ، تو هنوز اولین دعای منی ... من هنوز زیر باران بی اختیار دعای فرج میخوانم
من هرکه باشم ، هرکجا باشم تو را می سرایم
نامت را
مهدی مهدی مهدی مهدی

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  January 9, 2011 8:56 PM  توسط حمیده | نظرات (9)