آخرین نوشته ها

  • مردانگی

  • اعتراض

  • قطره،دریا ،من دریایی

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    یه ساعتی میشد که داشت عباس آقا و بستی فروختنش رو نگاه میگرد
    بدو بستی آوردم تازه !-
    عباس آقا یه دونه از اون قرمز هاش به من میدی-
     بله که میدم آقا پسر گل ، بفرما اینم یه دونه از قرمزاش برای شما میشه 5 تومن -
    آقا بستی ها دونه ای چنده -
    دونه 5 تومن همه رنگی داره تازم هست -
     عباس آقا من 3 تومن بشتر ندارم نمیشه  یکی به من بدی-
    نه که نمیشه شما برو دو روز دیگه پولت رو جمع کن بعد بیا یه دونه خوبش رو بهت میدم- 
      نه آخه من الان میخوام پولام رو جمع میکنم بعدا براتون میارم -
    نه خیر نمیشه بستنی میخوای باید الان پولش رو بدی-
    چشمش رو دوخته بود به دست عباس آقا و بستنی هایی که میداد به بچه ها داشت تو ذهنش مرور میکرد که هرکدومش ممکنه چه مزه ای باشه
    ولی خب من که پول ندارم عباس آقا به اونی که 3 تومن هم داشت نداد من که هیچی پول ندارم!
    حسین آقا میگه یه ساعته کجا موندی؟-
    صدای مریم بود خواهر کوچیکترش ،کافی بود مریم یه چیزی بخواد تا حسین به هر سختی ای شده بهش بده تو چشمای مریم یه چیزی بود که هیچ جای دیگه نبود فقط مریم بود که باورش میشد جسین اگه 8 سالشم باشه مرد شده
     برو الان میام برو سرما میخوری-
    اااااا حسین اونجا رو بستنی ها رو حسین یکی برام میگیری -
     چی بستنی ؟-
    آره -
    آخه ..آخه ...-
    چی بگه پول نداره که ولی مریم بستنی میخواد اگه براش نگیره!نه مریم باعث شد دلش رو بزنه به دریا و بره با خودش گفت:
    مریم اشتباه نمیکنه من مرد شدم عباس آقا هم مرد شده میرم باهاش حرف میزنم
    نگاه مریم یه قدرت عجیب بهش داده بود
    آخه چی ؟بالاخره میخری یا نه -
    هیچی الان میرم برات میگیرم همین جا وایسا-
    محکم راه افتاد دستش رو که خالی خالی بود مشت کرده بود
     سلام عباس آقا اگه من یه بستنی بخوام بهم میدی؟-
    بله که میدم چه رنگیش رو میخوای ؟-
    دستش رو آورد بالا و گفت :
      من هیچ پولی ندارم ولی یه دونه بستنی میخوام برا خواهرم بعدا پولام رو جمع میکنم میارم -
    عباس آقا یه خورده نگاهش کرد گفت
    پس خودت چی که یه ساعته داری نگاه میکنی-
     من ..من نمیخوام پولش رو ندارم ولی برای مریم یه دونه بدید من قول میدم که پولش رو بیارم-
    عباس آقا خندید و گفت
    نه معلومه مرد شدی حالا چه رنگیش رو بدم-
    قرمز -
    عباس آقا دو تا بستنی داد بهش  گفت :
    یکیش برا مریم یکیشم برا خودت چون مرد شدی !بعدا پولات رو جمع کن برام بیار -



    **********
    خدایا دلم میخواد مثل حسین کوچولو بیام پیش تو هرچند که هیچی ندارم ولی از خودم بگذرم محکم بگم خدایا من هیچی ندارم ولی بهم اعتماد کن و ردم نکن قول میدم با تمام وجودم سعی کنم جبران کنم تو هم کمکم کن


     

    + نوشته شده در  October 24, 2006 5:35 PM  توسط حمیده | نظرات (0)

    خدایا من شکایت دارم ،آقا من شاکی ام
    از کی ؟!؟!از خودت !!از همه ی اونایی که ادعای این رو دارن که تو رو میشناسن !!اصلا از خودمم شاکیم
    به خداوندی خودت خسته شدم .بابا تا کی من بخوام از عشقم از امامم حرف بزنم باید ثابتش کنم ،تا کی بخوام بگم امام زمان بهم بگن امل
    تا کی دلم لک بزنه برا اینکه منم یه بار همش یه بار ببینمش ،تا کی هم از اینطرف بخورم هم از اونطرف ،تا کی از دست اینایی بکشم که دارن خیر سر من داد میزن خدا و تو شیپور شیطان فوت میکنن!!!تا کی کلی آدم رو دل داری بدم که عیب نداره درست میشه یه روز خودش میاد جواب میده
     یه روز میاد !!.....تا کی خسته شدم.... تا کی بگم حمیده خفه شو  هر حرفی رو هر جایی نزن ....اصلا من به خودمم شک کردم ....از خودمم شاکی ام
    اصلا چرا منم نباید مثل بچه های کوفه خرما از امام بگیرم ،مگه من چمه هان  ؟؟؟
    آخه خو ما هم دل داریم ،  مگه ما چی مون از اونا کمتره هان !!به خدا من حاضرم هرکاری که تو بگی بکنم ولی بگو خودش بیاد ،اصلا منم میخوام شیر برای امامم ببرم !!!
    میدونم ،میدونم دارم چرت و پرت میگم،شایدم دارم کفر میگم میدونم الان میگی همش تقصیر خودته میدونم الان یه عالمه نصیحت میریزه سر من که خودت رو درست کن ،ولی یه سوال اونا واقعا لیاقت امام رو داشتن که مفت و مجانی پیششون بود و ..... نمیدونم ولی دارم اشک میریزم و اینا رو برات مینویسم
    دارم میترکم ،دارم داغون میشم
    بسه دیگه ....فقط همین به خاطر من و امثال من نه ولی به خاطر آدم هایی که دوستشون داری ..به خاطر اونایی که حرفشون رو میخری ...به خاطر اونا بسه  دیگه!!


     

    + نوشته شده در  October 14, 2006 4:39 PM  توسط حمیده | نظرات (0)

    تا حالا به دریا فکرکردی؟!؟!...بزرگترین و بی نهایت ترین مفهوم زندگی مادی ما ...بی کران...عظمت غروب کنار در یا مشخص میشه .


    ولی همه ی دریا ها یه ساحل دارن یه جایی که دریا تموم میشه ....جایی بیرون از دریا ....خشکی....


    تا حالا به حس قطره ها یا ماهی های کوچیک عمق دریا فکر کردی؟!؟!.....


    تا حالا فکر کردی که ماهی ها دریا رو قشنگ تر میبینند یا ما ؟!؟!....


     تا حالا فکر کردی اگه دریا رو از قطره بگیرن چی میشه ؟!؟.....میدونی اونوقت دیگه آب نیست میشه قطره اشک ....آخه کمال قطره ها یعنی دریا ....


    دریا برای ما خیلی قشنگه .پر از نعمت و مهربونی ....اصلا مثل یه پدر میمونه گاهی اینقدر آروم که دلت میخواد محکم خودت رو پرت کنی تو بقلش.....گاهی هم خشمگین طوری که باید ازش حساب ببری!!!...ولی این دریای ماست از بیرون .....


    فکر میکنم تمام قطره هایی که تو خشکی یا بد تر از اون توی بیابون به زمین میرسند از دست دریا به خاطر کوچیک بودنش و به خاطر نامهربونی هاش شکایت دارند!!!!....


    میگن یه دریای رحمت هم وجود داره .عبدالله انصاری میگه دریای رحمت الهی تنها دریایی هست که لب نداره ...یعنی بی نهایت واقعی ....من نمیدونم ما قراره ماهی باشیم یا قطره ولی من میخوام غرق بشم ....غرق غرق....اصلا میخوام بدون دریا معنی نشم


     

    + نوشته شده در  October 4, 2006 1:15 AM  توسط حمیده | نظرات (0)