آخرین نوشته ها

  • عابر خسته

  • ...یاد من باشد

  • سکوت تنها چاره ی من بود...

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

     


    هوا خیلی سرد بود .سرد و تاریک ...یه شهر ساحلی ...آسمون دلش گرفته بود ...نم نم بارون میومد... شهر بود اما به جز صدای جغد صدای دیگه ای به گوش نمیرسید...


    نمیدونست چقدر راه اومده یا داره کجا میره ....اصلا چرا راه افتاده ...فقط داشت فکر میکرد ...


    فکر کرد اگه یکی ببینتش بهش چی میگه ...دیوونه ....عاشق...تنها ....


    ولی اون فقط داشت راه میرفت ...یه خورده هم خسته بود ....فکر کرد به خودش بگه عابر خسته ....خیلی دلش گرفته بود ...شروع کرد با خودش حرف زدن...داشت مرور میکرد


    روز اول که اومد اینجا همه بهش میخندیدن ...ولی اون گریه میکرد و هیچ کس نفهمید چرا ....خیلی ها دوستش داشتن خیلی هام نداشتن ...ولی اون دلیلی برای هیچ کدومش نداشت ....فقط گریه میکرد....


    کم کم ناامید شد سعی کرد با این دنیا کنار بیاد ....خندیدن رو یاد گرفت ...ولی هیچ وقت گریه رو فراموش نکرد ...


    همیشه میدونست اینجا جای اون نیست ....اون فقط یه عابر ..فقط یه عابر ..


    کودکی رو گذروند...یه روز به نوجوانی رسید ...یه روز بیست و یک ساله شد ... بهش گفتن جوونی باید جوونی کنی ... یه روز چهل ساله شد ....یه روز پیر شد....ولی جوونی و پیری برای یه عابر چه فرقی داره ....آخرش باید بره ...اون فقط یه عابر....


    یه چیزا و یه کسایی رو دوست داشت ..ولی دلش گرفته بود از این همه زشتی،از این همه بی عدالتی بشر،از این بوی بدی که همه جا به به مشام میرسید ....از خیلی چیزا خسته شده بود ... از خودشم خسته بود ...چرا اونی که باید نبود .....دیگه میخواست بره ...


    زیر لب زمزمه میکرد ....بیا کوله بارت رو ببند ای دل تنها .. یه شب شب بارونی ..دل و بزنیم دریا ....


    رسیده بود لب ساحل ...حالا دیگه واقعا یه شب بارونی بود...برگشت و یه نگاه به دنیای پشت سرش کرد و...رفت آخه اون فقط یه عابر بود....


    خدایا من به عابر خسته حق میدم ولی حاضر نیستم به همین راحتی بذارم برم...مهترین و بزرگترین آرزوی من تو لحظه ی مرگ منه ....شهادت...و دیگر هیچ


     


     

    + نوشته شده در  November 21, 2006 2:56 PM  توسط حمیده | نظرات (11)

     


    یاد من باشد آن گونه باشم که باید ..نه آن گونه که افکارم میگویند ...شیطان راه به باید های من ندارد اما به افکارم، شاید ...


    یاد من باشد بیشتر مراقب دلم باشم ...نگذارم هرجایی برود...هرزه شود ...یا که دست بیگانه به دستش بخورد ...


    یاد من باشد حرفی نزنم از راز ستاره ها...با زمین و زمینیان


    یاد من باشد بال پروانه ها رانباید گرفت ...میشکند ....فرصت پروانه ها کوتاه است... نباید خانه نشینشان کرد....


    یاد من باشد نوای کبوتر و بلبل فرق ندارد ...هردو زیباست ..نغمه ی عشق است... تسبیح حق.....


    یاد من باشد با حق باشم ..حتی اگر به قانون زمین بر میخورد


    یاد من باشد من تنها نیستم ...خدای من همین جاست ..بالای سرم...صاحب مهتاب است....یاد من باشد دوستم دارد....


    یاد من باشد ....یاد من باشد خدا ناصحان  به خود را دوست دارد...


     


     

    + نوشته شده در  November 12, 2006 11:52 AM  توسط حمیده | نظرات (0)

     


    گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
    گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست
    سکوت تنها چاره ي من بود
    آنجا که قلبم شکست
    درد هايم را فقط،آسمان ميدانست
    ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند
    عيبشان اين بود ...
    حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!

    زبانشان را زميني ها نميدانستند
    من ميدانستم ،اما...
    سکوت تنها چاره ي من بود
    سکوت و انتظار
    تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش
    بداند ابر چيست
    بداند اشک چيست
    زبان ستاره ها را بفهمد
    تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين
    که اين جماعت شهادت مرا نمي پذيرند


     

    + نوشته شده در  November 4, 2006 4:01 PM  توسط حمیده | نظرات (0)