آخرین نوشته ها

  • قول میدم .....

  • بیابان گرد

  • ضامن

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    عجب حس غریبه حس دلتنگی..
    تو مطمئنی که وقتشه ....این روزا باید یه اتفاقی بیافته ....یه چیزی ته دلت خالی شده .....
    خدایا ...
    یک بار دیگر شب عرفه ...
    باز هم مرور دعای عرفه ...مرور عشق بازی حسین در عرفات.....مرور توحید در عاشقانه ترین حرف های عالم....
    مرور به اوج رسیدن بندگی...

    عجب مغرور میشوی وقتی این دعا را حرم سیدالکریم زمزمه کنی .....آنجا که کربلای دیگر است ...من زار عبدالعظیم بری کمن زار حسین بکربلا....

    جایی که مطمئنی به خاطرخودت نه ، به خاطر حرمت مکان هم شده آقات یه سری به اونجا میزنی....وقتی میرسین به جایی که مطمئنی همه از ته دلشون صداش میکنن....

    وقتی میاد و تو فقط حسش میکنی ....دلش حتما سه چهار برابر تو گرفته ....وقتی میفهمی که تمام دلتنگی هاش به خاطر تو و امثال تو هیچ کاری جز این که سرت رو بندازی پائین و اشک بریزی و بگی آقا ببخشید نمیتونی انجام بدی ...چادرت رو میکشی رو صورتت که تا بهتر به حال خودت گریه کنی.....

    آخه ما داریم کجا میریم .... این همه ادعا داریم ....این همه آدم امروز عرفات بودن .....همشون هم بخشیده شدن
    پس چرا دل آقا مون خونه ....پس چرا اینقدر یار نداره که بیاد ....به خدا تو روزمره گی خودمون گم شدیم داریم راه رو اشتباه میریم ....بعد یهو دلت میخواد بلند شی و داد بزنی به همه بگی...به همه بگی که دنبال اصل خورشید برن
    به همه بگی که به خدا روزی یه جز قرآن خوندن ...نماز شب خوندن ...مکه رفتنن ....قربونی کردن ...و کلی چیزای دیگه که شدن عادت های زندگی ما دردی از دل آقا مون دوا نمیکنه ....دلت میخواد به همه بگی که به خدا آدم باشیم کافیه ....

    یادت میاد پارسال همین جا قول دادی آدم شی..... همین جا قول دادی یار بشی .....یادته گفتی آقا غلط کردم ...یادته گفتی میشم اونی که تو میخوای ....
    وااااااااااااااااایی بر من .....دلت میخواد یه بلایی سر خودت بیاری ...ولی...

    ولی ...آقات مهربون تر از این حرفاست ....تو دلش رو شکوندی ....دوشنبه ای نبوده که با رسیدن نامه عمل تو به دستش گریه نکنه ....روزی نبوده که حسرت نخوره که آخه چرا .....حتی روزایی بوده که تو خودت حس کردی برات مرو ای دوست خونده و دعا کرده که برگردی.....ولی تو بازم نفهمیدی ...ولی هنوزم ازت ناامید نشده ....
    اگه ناامید شده بود که الان اشک نمیریختی...اگه نا امید شده بود که الان تمام وجودت حسرت نبود ....اگه نا امید شده بود که الان صداش نمیکردی....

    آره ...تو یه بار دیگه بخشیده شدی....یه بار دیگه راهت دادن .... یه بار دیگه مزه ی عشق رو چشیدی ....یه بار دیگه عرفه رو تجربه کردی....

    بیا یه قولی بدیم ...بیا امسال دیگه نزنیم زیر قولمون ..... فردا حتما دعا کن که این قولمون هم یادمون نره....

    + نوشته شده در  December 29, 2006 8:28 PM  توسط حمیده | نظرات (7)

    میگویند اینجا بیابان است
    وهم انگیز ...
    عجب جاده ی بلندی ست...
    پیاده ام
    و تنها...تنهای تنها
    آفتاب به دیدار من آمده
    دست هایم ابر ها را به آغوش من میآورند
    لب هایم آسمان میبوسد
    آفتاب مرا....
    آفتاب فقط مرا میبیند هرچند که کوتاه تر از سایه ام هستم
    عجب تنهایی زیبایی
    من،آفتاب ،ابر،آسمان و تو ...
    عجب سکوت زیبایی
    هر لحظه میشود تسبیح خاک را شنید
    اینجا بیشه ی عشق است
    یاد شبی افتاده ام که تا صبح در بیابان به دنبال نور سبزی میگشتم
    همه خواب بودند و من زیارت میخواندم
    زیارت و اشک تا شاید رنگی از معشوق بیابان گردم بیابم
    ولی نبود
    اینجا همان بیابان است
    که میگویند خیمه دارد
    چادری سبز رنگ ....
    کاش محرمم میدانست...
    کاش نشانی هرچند کوچک...
    اما نه من هنوز یار نیستم ....
    اشک امانم نمیدهد ....دلم برای خودم میسوزد
    حس میکنم خلوت بیابان را بر هم زده ام
    عجب جاده ی کوتاهی بود
    ابتدایش دعا کردم زود تر تمام شود
    اما...
    اما حالا نمیخواهم
    پایان این جاده ،پایان من است
    وقت خداحافظی با خودم ....
    که آنجا شهر است و مردم شهر عشق را سخره میگیرند....
    عجب دردناک است نه؟
    تو چقدر با وفایی که با من میمانی ....
    و من چقدر بی عشق که باز هم ابتدای جاده ها گمان میکنم تنهایم!!!!!

    + نوشته شده در  December 15, 2006 3:49 PM  توسط حمیده | نظرات (7)

    مثل هرشب خوابیده بود و منتظر بود که مامان براش قصه بگه. آخه مامانی وقتی بابا داشت میرفت بهش قول داده بود که هر شب برای پری ناز قصه بگه

    **********

    یکی بود یکی نبود ..یه روز یه آهویی تو دام یه شکارچی گیر افتاده بود ..آهوی قصه ی ما خیلی نگران بچه آهوی کوچولوش بود ..... ولی شکارچی که این رو نمیدونست .....آهو رو بسته بود به طناب و داشت با خودش میبرد ...امام رضا (ع)که زبون آهو ها رو میدونس از اونجا رد میشد صدای آهو رو شنید..رفت به طرف اونا....شکارچی تا آقا رو دید با احترام سلام کرد ...امام رضا که حرفای آهو رو میفهمید به شکارچی گفت که اگه من ضمانت این آهو رو بکنم که بره و برگرده آزادش میکنی؟
    شکارچی گفت :بله آقا حتما ...وقتی ضامن معتبری مثل شما داره......

    **********
    صدای زنگ تلفن قصه ی مامان رو پاره کرد ...

    پری ناز نمیخواست گوش کنه ولی بغض مادرش پای تلفن خیلی دردناک بود ...

    - نمیدن ...میگن ضامن نداری...آخه من یه زن تنها با دو تا بچه چیکار کنم ...بچم داره از دستم میره.....

    مامانی دیگه داشت گریه میکرد پری ناز رسیده بود به بغض....

    آخه مگه من چه فرقی با بچه آهو قصه دارم....مگه بابا نمیگفت چشم های من مثل بچه آهو هاست ...مگه نمیگفت بچه آهو یواش بدو نخوری زمین.....

    مامان دیگه تلفن رو قطع کرده بود.پری ناز گفت حالا نمیشه امام رضا ضامن ما هم بشه .....مامان با صدای بلند گفت نه نمیشه بگیر بخواب دیگه فردا باید بریم بیمارستان.....

    پری ناز چشماش رو بست و فکر کرد که چرا بچه آهو تو این قصه هیچ کاری نکرد؟!؟!؟!

    *********

    هنوز خواب و بیدار بود که مامان لباس تنش میکرد و میگفت:بس که دیشب دیر خوابیدی تو همون خواب و بیداری پرسید:امروز باید داداشی رو عمل کنن؟

    - آره اگه یه جوری پولش جور بشه

    - اگه جور نشه چی

    - اگه نشه چه میدونم راه بیفت

    **********
    - آقای دکتر شما که میدونید باید زودتر عمل بشه

    - خانوم من که دست مزد خودمم نمیخوام باقیش رو باید با حسابداری و بیمارستان هماهنگ کنید.

    آروم دستش رو از دست مادرش جدا کرد و راه افتاد سالن های بیمارستان به اولین پرستاری که رسید گفت من میخوام آقای رئیس رو ببینم .پرستار بهش خندید و گفت:
    - اسمت چیه ؟
    - پری ناز میخوام آقای رئیس رو ببینم
    - چی کارش داری؟
    - نمیشه بگم !
    - خو اینجوری که نمیشه
    با گریه گفت باید بشه پرستار راه دیگه ای نداشت ......بیا اینم اتاق رئیس

    **********
    - سلام ، من اومدم که حالا که امام رضا نیست خودم ضامن مامانم بشم .
    - چی؟
    - من اومدم حالا که امام رضا نیست خودم ضامن مامانم بشم که داداشم رو عمل کنید من کوچولو هستم ولی بابام گفته که مثل بچه آهو ها میمونم
    مرد بیچاره تازه معنی حرفای پری ناز و خواب زیارت دیشبش رو میفهمید چشماش پر از اشک شده بود .
    - مشه من ضامن بشم ؟
    - آره میشه دخترم!

    *********
    خدایا خیلی سخته که آدم امام زمانش کنارش نباشه! خیلییییییییی

    + نوشته شده در  December 2, 2006 8:41 PM  توسط حمیده | نظرات (19)