آخرین نوشته ها

  • هفت شهر عشق

  • خسته از سکوت

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    - نه نمیشه تنها بری !
    یه خورده زیر لب حرف زدم .دلم گرفت ، ولی چیزی نگفتم رفتم بالا تواتاقم سرم رو گذاشتم به دیوار زیر پوستر یا اباصالح المهدی بی اختیار گریم گرفت با گله گفتم :
    که چی ؟!آخرش که چی ؟!تو مجبوری منو بخوای ؟!تو امام زمان منی ناسلامتی !مگه میتونی راهم ندی؟!؟....
    صدای اذان مغرب از مسجد بلند شد یه بار دیگه به خودم گفتم بی خیال !! رفتم سراغ وضو....

    *********
    - حمیده مامان میگه آماده شو حسن اومد بریم !!!
    - محمد سربه سرم نذار حوصله ندارم ها یه چیزی بهت میگم !
    - به من چه نیای یعنی خودت نخواستی که بیای !!!

    رفتم پیش مامان واقعا نظرش عوض شده بود !!!چرا نمیدونم !
    نمازم رو خوندم تند تند ! داشتم بال در میاوردم ! تو آیینه به خودم گفتم کی میگه مردم این قرن رنج سفر نمیکشن بابا ما که همه رنج سفر رو قبلش تحمل میکنیم !!! اگه زمان قدیمم بود حتما سوار شتر هم میشدیم دیگه !!!تناسب ببندی حله !!!

    **********
    دیر شده خیلی .....
    - گفتن سر اذان اینجا باشین !اگه رفته باشن چی !؟
    سعی میکنم این حرف حسن رو نشنیده بگیرم دلم نمیخواد حتی بهش فکر کنم !
    اتوبوس رو که از دور میبینم خیالم راحت میشه ،آخیش !

    **********
    - شرمنده دیر اومدید جا نداریم !
    انگار یه سطل آب یخ میریزن رو من !
    - آخه ما که اسم نوشته بودیم
    - خب من گفتم کی اینجا باشید ؟سر اذان الان ساعت چنده !
    حسن هیچ جوابی برا گفتن نداره !
    یه لحظه فکر میکنم این خودش یه درسه ! اگه یه روز به اون کاروان اصلیه هم دیر برسیم چه خاکی به سرم کنم !
    حالا دیگه اصلا مسئله عادی نیست ! میگم :
    یعنی حالا هیچ راهی نداره !
    - چرا وسط جا خالی هست میتونی وایسی یا رو جعبه بشینی !
    حسن نگاهم میکنه منتظره جواب منه ،در صدم ثانیه ای حرفایی که کمتر از یه ساعت پیش جلو آیینه به خودم زدم یادم میاد ! محکم میگم :آره میتونم !
    حسن میگه :
    - برگشتم هست ها
    - میدونم ولی عیب نداره

    ********
    رویه جعبه ته اتوبوس نشستم ! فکر میکنم چرا باید اینجا باشم هیچ جوابی جز حکم عشق به ذهنم نمیرسه .
    قرآن میخونم انعام ، نمیدونم چرا !
    یه نفر کلی از از مصیبت میگه ! توسل میخونن ! ولی من هنوز شک ام وقتی میرسه به حجت آخر خدا همه بلند میشن ،دیگه واقعا دلم میخواد گریه کنم ! شعر اخری که میخونه کمکم میکنه !حالا دیگه آرومم !

    *******
    رسیدیم قم یه زیارت کوتاه ولی ارزشمند
    زیارت خواندم دعا کردم زیارت کردم اشک ریختم و خلوتی کوتاه با بانویی که دلم میواهد شبیه او باشم !

    *******
    این گنبد سبز همیشه الهام بخش بوده و هست با دیدنش همیشه زبونم بند میاد . توقع دارم گریه کنم ولی هیچ خبری نیست اونقدر آرومم که نگو ! یهو نگران میشم نکنه ....وای نه آخه مگه یه عاشق تو دنیا غیر اشک چی داره که اونم ازش بگیرن !اگه بگیرن تمام زندگیش به فنا میره !
    حسن و محمد دارن وضو میگیرن و من محو گنبد شدم با اون نور سبز و نگران که اشک کو ! یه دفعه یه صدایی درونم میگه:
    - آخه دختر تو وقتی اینجایی دیگه چی میخوای ؟!دیگه برا چی باید گریه کنی ! تو که به آرزوی تک تک سلول های بدنت هرچند مقطعی رسیدی !
    راست میگه مگه زیارت یعنی چی یعنی به یقین رسیدن ! یعنی دیدن هدایت به امر ! حس میکنم اون همه آتیش جز با یه اشاره آسمونی جور دیگه ای خاموش نشده ! باورش میکنم شاید هزاران بار بیشتر از قبل، دیگه حتی دلم نمیخواد حرف بزنم حالا که ایمان دارم اینجاست برای شنیدن حرفای دلم نیاز به کلام من نیست !
    - حسن تو هم حس میکنی چرا وقتی میای اینجا دلت نمیخواد گریه ! یعنی دلت میخواد ها ولی گریت نمیاد انگار هیچ لزومی نداره !
    - هه پس هنوز خیلی چیزا رو نفهمیدی دختر ، ببینم از مصیبت امام حسین بزرگتر هست ؟
    - نه نیست
    - من ده روز کربلا بودم یه قطره اشک از چشمام نیومد این همه هم خودم رو بیرون میکشم ! فقط همون لحظه اول دو تا قطره اونم از شوق ! نجف که دیگه نگو اصلا
    محمد که تازه از اولین سفر مشهدش برگشته و کلی با عشق رفته بود ! میپره وسط میگه :
    - مشهد هم همینطور بود...

    فکر میکنم حسن راست میگه من هنوز خیلی چیزا رو نفهمیدم .اینجا خانه خداست منصوب به حجت خدا ،شاید یه شهر از هفت شهر عشق ، پس دار قراره نه جای بی قراری و اشک ، قراره که اینجا آروم بشی ،قراره باورش کنی با تک تک سلول های بدنت تا بفهمی که از خدا ظهور بخوای نه حضور ! که هست و تو نمیبینیش

    توی مسجد نماز میخونم و دعا میکنم برای همه !همه چی میگم موقع برگشت هیچی ندارم که بگم جز شکر !

    *******
    تو زندگی تون سعی کنید زیارت آل یاسین رو هرچند وقت یه دفعه بخونین ! باهاش مجبور میشین کل دینتون رو مرور کنید ! تا هیچ وقت هدف یادتون نره !
    التماس دعا
    یاحق


    + نوشته شده در  February 22, 2007 2:38 AM  توسط حمیده | نظرات (12)

    دست هایت سرد و نگاهت سرد تر
    حرف هایت تلخ و سکوتت تلخ تر
    من تمام آرزویم لحظه بود
    تو تمام حرف هایت بعد تر
    من تمام قلبم از رنگ تو بود
    تو دلت از شیشه هم بی رنگ تر
    در نگاهت بودنم کمرنگ بود
    لحظه های بی من ات خوش رنگ تر
    تو نگاهت شاد تر از کودکان
    من دلم از جاده هم پر درد تر
    من دلم آواره ی سجاده بود
    شاید از یک آیه هم پر حرف تر
    من صدا می کردمت در لحظه ها
    تو ولی هر لحظه ات بی هوش تر
    دست هامان را خدا نزدیک کرد
    گر نه ما هر لحظه از هم دورتر
    پس چه معنی دارد عاشق بودنم
    گر خدا باشد ز تو نزدیک تر

    **********************
    چقدر سخته وقت هایی که میدونی یه نفر بهت احتیاج داره ولی نمیتونی کمکش کنی!چقدر سخته لحظه هایی که میدونی باید یه چیزی بگی ولی نمیتونی !چقدر سخته وقت هایی که نمیدونی چیزی که میگی درسته یا نه !نمیدونی بگی یا نگی !چقدر سخته ندونی به حرف دلت گوش کنی یا به حرف عقلت !و سکوت تو این لحظه ها شاید بلند ترین فریادی باشه که میتونی بکشی! اونجاست که میفهمی چرا بیشتر وقت هایی که مطمئن بودی خدا حرفات رو میشنوه دلت میخواست دعا کنی که بهت فرقان بده !چقدر سخته که آدم نفهمه باید چی کار کنه !خدایا دلم خیلی گرفته خیلی !ولی میدونم که جز صبر کار دیگه ای از دستم بر نمیاد میدونم که تنهام نمیذاری خدایا کمکم کن کاری رو که باید انجام بدم

    + نوشته شده در  February 13, 2007 12:11 PM  توسط حمیده | نظرات (7)