|
|
 |
|
ماه گذشته :
من مثل همیشه پای کامپیوترم که صدای زنگ مجبورم میکنه بلند شم .
_سلام بفرمائید ...
_ مامان هستش ؟
_بله هستن بفرمائید ...مامان با شما کار دارن ...زهرا جان خوبن ؟
_الحمد الله !
همسایه دو خانه آنطرف تر دخترش 9 ماهی میشه که عقد کرده ! چایی می آورم و میوه ..بعد میرم پی کار خودم !
.....
_حمیده جان خداحافظ
_خوش اومدید ...سلام برسونید به بچه ها !
مامان ناراحته نمیدونم چرا ! همیشه وقتی دلش میگیره یا ناراحته با من حرف میزنه از وقتی یادم میاد سنگ صبورش بودم نمیدونم از کجا می دونه همه ی حرف هاش رو میفهمم !
.....
_بنده خدا دلش خون بود عجب زمونه ای شده !
_ چی شده مگه !
_زهرا داره طلاق میگیره پسره ی پررو برگشته به دختره گفته ما به درد هم نمیخوریم ! به همین راحتی دختره مثل دسته ی گل !
سه هفته پیش :
_حمیده من دارم میرم خونه نازنین خانوم مریض احواله !حواست به خونه و بچه ها باشه !
_چشم !
......
_باز چی شده ؟
_بنده خدا حال روحیش خیلی خراب بود اعصابش ریخته به هم ، حق هم داره بنده خدا ، زهره طلاق گرفته همه اساس زندگیش رو ورداشته آورده ،مهرشم نگرفته ، خب اینم مادره دیگه آدم یه چیزی میشنوه !
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم .فکر میکردم خوشبخته ! شایدم بود دیگه به چی یا کی میشه اعتماد کرد ؟
مامان ادامه میده:خب پس دیگه واسه چی ازدواج میکنن هان ؟ همین سر خونه زندگی خودشون هستن دیگه !
دوهفته پیش :
_وای چقد هوا گرم بود امروز مامان مردم از گرما ! یه لیوان آب به من میدی ؟
_بیا !
_چه خبرا خوبی ؟
_آره خوبم ....
من میفهمم یه چیزی شده که تا برا من تعریف نکنه آروم نمیشه !
_باز چی شده ؟
_پسر حسن آقا یادته خونه قبلی ؟
هرچی فکر میکنم نه حسن آقا میشناسم نه پسرش رو !
_نه حالامگه چی شده ؟
_12 ساله عروسی کرده ! یه دختر 9 ساله هم دارن ! آدم این دختر رو میبینه دلش کباب میشه !! مامانش ول کرده رفته میگه طلاق میخوام دیگه نمیتونم ادامه بدم !
_سر چی آخه !
_سر هیچی الکی دیگه مد شده ! ...
هفته گذشته :
تیتر روزنامه
رشد طلاق 12 درصد بیشتر از رشد ازدواج !
امروز ...
فردا ....
....
این داستان همچنان ادامه دارد ....
وای خدا چه بلایی بر سر این مردم اومده !! وقتی این حکایت ها رو میذارم کنار چیزهایی که هرروز از دوست هام و رفاقت های خیابونیشون میشنوم هیچی به ذهنم نمیرسه جز فاجعه ی خاموش حتی فکر این که دو طرف بعد از طلاق چه فشاری رو باید تحمل کنن دردناکه ! یا دختری که با تمام وجود یه پسر رو دوست داره و راحت در فاصله ی یک بعد از ظهر همه چیز براش نابود میشه ! یا برعکس .
من کار زیادی از دستم بر نمیاد برای نسل بعد جز این که اونایی رو که میشناسم و اونایی رو که میبینم راهنمایی کنم تا جایی که بلدم ! این دوستی ها رسما آموزش بی مسوولیتی هست نسل قبل که این ها رو نداشت به اینجا و این همه طلاق رسید واای به حال ما !
اگر از همین امروز هم این جریان متوقف بشه ! نتیجش اینه که من حداقل تا چند سال آینده با کلی آدم طرفم که ،به خاطر فشار هایی که در اکثر موارد مسببش خودشون هستن ،حسابی عصبی هستن و فوق العاده زود رنج و این غلاوه بر تاثیر نفی رو خودشون رو من و امثال من هم تاثیر منفی خواهد گذاشت ...کما این که همین الان هم گذاشته و من کلی فکرم نگران مشکلات روحی اطرافیانم هست !
نمیدونم ولی به خدا به سرمون میاد از بی توجهی به ارزشهاست !هرچه میکشیم از بی توجهی به اصول و اسلام هست .
یاد سخن امام حسن میفتم که فرمودند :" دخترتان به مردی بدهید که تقوا داشته باشد اگر اورا دوست بدارد با او مهربان است و اگر هم دوست ندارد او را آزار نخواهد داد "
وقتی جای تقوا را پول و تحصیل و ....بگیرد وضعمان بهتر از این نمیشود وقتی از درآمد سوال شود اما نپرسند نماز میخوانی یا نه بیش از این هم انتظار نمیرود .وقتی برای مرد مهم دختر مورد علاقه اش چه میپوشد ..نماز میخواند یا نه ...ایمان دارد یا نه ...وقتی ...
مادرم میگفت دو زمان هست که عرش خدا میلرزد یکی زمانی که اشک یتیمی بریزد و دیگری زمانی که صیغه طلاق جاری شود !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در July 22, 2007 11:40 AM
توسط حمیده |
نظرات (9)
امروز وقتی با صدای لا اله الا الله اشکم در اومد فهمیدم دلم برا خودم تنگ شده ! برا اینجا ! برا خدا !
دلم تنگ شده !برا یه شب تا صبح بیدار موندن
دلم تنگ شده برا این که بگم چقد دوسش دارم !
دلم تنگ شده برا این که این روزا زیادی برا چیزایی غیر از خودش صداش میزنم ! دلم تنگ شده برا این که شاید آدم بزرگ شدم ! شاید برا این که آدم بزرگ بدی شدم ! دلم تنگ شده شاید برا این که دیگه تو لیوان آب نیستم ! شاید چون زیادی رو به خورشید راه رفتم ! نمیدونم چی شده ! ولی میدونم که هیچی جز رضای تو نمیخوام خدا ! هیچی ! اینو بهت ثابت کردم ! بارها و بارها ....
به طاهره حسودیم میشه ! تازه از سفر کربلا برگشته ...کربلا ...اسمشم اشک من رو در میاره هنوز جرات نکردم آرزو کنم برم کربلا!!!
میترسم شاید ..هنوز فکر میکنم لیاقتش رو ندارم ...من هنوز مشهد رفتنم رو هم باور نکردم !!! ...رفتم و آدم نشدم ....تا نرفته بودم میگفتم عیب نداره میرم آدم میشم !!!....من تو جواب همین یه زیارت هم میمونم !!! اگه رفتم کربلا و بازم ....اونوقت روز قیامت چی جواب خدا رو بدم !
ولی ترس یه چیز عشق یه چیز دیگه !
دلم میخواد برم ...آره میخوام منم آرزو کنم یعنی اگه اینجا آرزو کنم میشه ! منم میخوام برم ببینمش ! دلم میخواد تنهای تنها باشم ....
نمیدونم میشه یا نمیشه !
خدایا شکر ..که هر وقت و هر جا که باشم بهم از رگ گردن نزدیک تری وقتی تو با منی وقتی مطمئنم که مراقبم هستی ...از خطر کردن نمیترسم ....وقتی به آیه من یتوکل علی الله ...فکر میکنم آروم آروم میشم .....
تو با من بودی همه جا ..با من هستی... با قدرت تو انگشت هام تکون میخوره ...با قدرت توئه که عشق رو تجربه میکنم ....به خاطر همینه که از سوختن نمیترسم ...به خاطر توئه که خیلی آدم ها رو دوست دارم ...به خاطر توئه که هستم ...فقط به خاطر تو
تو اولین و آخرین چیزی هستی که دارم ...شاید تنها چیزی که دارم
+ نوشته شده
در July 2, 2007 9:12 PM
توسط حمیده |
نظرات (7)
|
|
 |
|