آخی نازی یه ساله شده ...
اولش فقط میخواستم یه وبلاگی داشته باشم همین شاید مثل همه ...
یه صبح جمعه دعا ندبه ی شبکه یک نگاه میکردم ...یادم نیست چی شد که سرم رو بلند کردم ،دیدم داره یه پرچم رو نشون میده که بزرگ روش نوشته بود نوای فراق ،اینقد اشک تو چشمام بود که دیگه باقیش و نتونستم بخونم...
مهدی یه قالب براش طراحی کرد، حسین آقا اچ تی ام ال براش درست کرد ، طاهره هم نیمه شعبان گذاشتش تو بلاگفا، منم اولین مطلب رو نوشتم ...وه این همه ادم فکر کنم رکورد بود برا یه وبلاگ ساده ..شایدم ساده نبود!
حالا یه ساله شده برا خودش دامین و هاست داره :دی ..شاهد براش خریده ...
چه خوبه که یه همچین روز قشنگی جشن تولدته .!
مرسی از همه اونایی که تو این یه سال حرف ها و درد و دل های من رو خوندن ...اگه خوشحالی و دلخوشی
بوه همش از عنایت همون آقایی بوده که اینجا به نامشه 1
اگر هم ناراحتی و غم همش بهانه های کودکانه ی من بوده از دوری امامی که همه ی هستی من بسته به هستی ایشونه !
بعضی کامنت ها واقعا عالی بود ....امیدوار کننده ،با خیلی هاش واقعا اشک ریختم ...
اگه یه نفر با خوندن نوشته های من آروم بشه ...اگه یه نفر باهاشون توجه ش به نماز بیشتر بشه ! به خدا شکر داره ...یک دوست خوب که خیلی به من و اینجا لطف داره نمیدونه وقتی میگه من تو رابطه اش با امام زمان تاثیر گذار بودم ، چه احساس نابی رو به من هدیه میده !
اگه خودم هم آدم نشدم همین که اون یه قطره اشک بریزه برام بسه ! همین که تو ندبه خوندن هاش یاد من هم بکنه برام بسه !
آره این داستان زندگی این کوشولو هه که من مثلا مامانشم !
تولد یه سالگیت مبارک اما ایشالا که هیچ وقت دو ساله نشی ! ...
ایشالا اسمت بشه عطر وصال و دیگه من نباشم یکی دیگه برات مطلب بنویسه !
***********
- من امروز نمیتونم بیام دنبالت میای خونه مواظب باش هوا بارون و برف یواش یواش بیا جلو پاتم نیگا کن
کلاس اول بودم تازه تنهایی راه خونه رو یاد گرفته بودم ...باید از حرم رد میشدم ...اون موقع داشتن ساخت و ساز میکردن و روزای بارونی همه جا گل خالی بود ...
.
.
- ....امام یازدهم امام حسن عسگری ، امام دوازدهم حضرت مهدی که غایب هستن .هرروز سر صف دعای فرج رو برا ایشون میخونیم .
یکی میپرسه : اجازه خانوم امام غایب به چه دردی میخوره ! اینطوری که کمک ما نمیکنه !
معلم زیر لب یه استغفر الله میگه وجواب میده : چرا بازم کمک میکنه ! خیلی وقت ها هست که یه دفعه یه نفر به کمک شما میاد ...هر جا که لازم باشه میاد و کمک میکنه...
.
.
موقع برگشتن برف میومد ...من عاشق برفم ..یعنی وقتی برف میاد همش آسمون رو نیگا میکنم ...
نزدیک در خروجی حرم بودم که ...شلپ ...محکم تو برف و گل خوردم زمین ...داشت یادم میومد که الان باید بی خیال برف بشم وگریه کنم ، جواب مامان رو چی بدم ... که یه پیرمردی از رو زمین بلندم کرد و گفت :چرا جلو پات رو نیگا نمی کنی دختر ...
دستم رو گرفت و برد لب حوض تمام گل های رو کاپشنم رو پاک کرد ...مقنعه ام رو تمیز کرد ...
- جاییت که درد نمیکنه ؟
من ذل زده بودم بهش و همش یاد جمله ی معلمم بودم " هرجا لازم باشه میاد و کمک میکنه "
- کوچولو با توام جاییت که درد نمیکنه ؟
- هان ! نه اصلا ...
- خوبه حالا برو خونتون آروم برو که دیگه نخوری زمین ها ! آفرین دختر خوب
- چشم
باقی راه رو آروم اومدم اصلا هم به برف ها نیگا نکردم ....من دیگه تو راه مدرسه زمین نخوردم و همیشه تمیز میرسیدم خونه ، حتی روزای بارونی...
رسیدم خونه داد میزدم" من امام زمان رو دیدم ...دلت بسوزه ...دلت بسوزه ...."
خیلی ها بهم خندیدن ...ولی من دلم برا اون همه یقین تنگ میشه ...
میدونم خیلی جاهای دیگه کمکم کردی ! ایمان دارم که هر روز از کنارم رد میشی ! مطمئنم که خیلی وقت ها دیدمت ولی نشناختم ...آههههههههه
وای به اون روزی که با دیدنم اشک تو چشمات جمع شده باشه ! میدونم خیلی وقت ها این کار رو کردم ! میدونم شاید هیچ وقت دیگه از ته دل نگفتم چشم ! میدونم دیگه هیچ وقت اونقدر پاک نبودم که درکت کنم !
ولی ببخشید ....حداقل آرزو که داشتم !... آرزو که دارم ...الهی فدات شم حالا که شب عیده من و ببخش ....
.
برای فرج دو رکعت نماز یادتون نره ها ....
اللهم عجل لولیک الفرج ....
غروب شده ولی من دلم نمیاد چراغ ها رو روشن کنم آخه این غروب یه فرقی با باقی غروب ها داره ! مادرم میگه زمین مثل یه بشقاب میمونه آدم ها مثل برنج حضرت عزرائیل هم مثل یه آدمی که از تو این بشقاب برنج میخوره هر روز از کل این بشقاب یه سری آدم رو با خودش میبره ! فرق امروز با روزای دیگه اینه که یه نفر بین اون آدم ها هست که من کلی خاطره باهاش دارم ! مادربزرگم ...عزیزم ...
به دنیا نیومده بودم که پدر بابام از دنیا رفت کوچولو بودم که باباعلی هم رفت ...اشک ....
سال پیش مادر پدرم رفت ...رفتنش اینقد قشنگ و با عزت بود که من اصلا غصه نخوردم ...و سنگ دلانه فقط برای خودم گریه کردم و حسرت خوردم به آزادیش ....
حالا هم عزیزم ....من دیگه مامان بزرگ بابا بزرگ ندارم ...اشک
دلم براش تنگ میشه ...برا این که بیاد خونمون و وقتی سینه ش میگیره آروم اشاره کنه حمیده یه چایی کمرنگ و من بدوم ...اشک
دلم تنگ میشه برا دعا خوندنش ...برا اینکه هرجا گیر کرد بگه حمیده تو بلدی بیا بگو اینجا رو چه جوری بخونم ....دلم براش تنگ میشه
برا وضو گرفتنش ...برا از یه ساعت قبل اذون آماده نماز شدنش ...اشک
دلم براش تنگ میشه ...برا خاطره تعریف کردنش برا حسرت خوردنش ...
.
.
.
من همیشه شاگرد اول بودم اینقد درس خودن رو دوس داشتم اون موقع ها تازه این بی حجابی ها اینا رو رضا خان باب کرده یه روز بابام میره برام قلم کاغذ بگیره یکی بر میگرده بهش میگه اگه برا پسر میخری که خیلی مواظبش باش ولی اگه برا دختر میخری آتیش روز قیامت میخری ! ولی هنوز مدرسه ما اونجوری نشده بود ...کاشکی .....
.
.
اشک میریزم نه برای تو برای خودم ...دعا میکنم نه برا این که بدونم احتیاج داری چون با رفتنت باز یادم افتاد که من یه مسافرم ...چون با آزادیت یادم انداختی که تو قفسم یه قفس تنگ به نام دنیا ....
آروم باش ..آروم آروم ..نترسی ها ...خودم کلی دعا برات خوندم
میخوای مثل اون موقع ها من بگم تو تکرار کن هان ؟
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله
.....