آخرین نوشته ها

  • کاش میتوانستم ....

  • بگو تا لحظه ی دیدار چند تا لب ریختگی مونده ؟

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    نمیدونم باز چی شده اما چشم هام فقط منتظر یه لحظه ی خالی هستن تا گریه کنم
    .
    .
    .
    .
    بالاخره بغضم ترکید ....راحت شدم
    حالا دلم میخواد همش صدات کنم
    خدااااااااااااا ....خداااااااا ...خدااااااااااا
    صدامو میشنوی !
    چقد خوشبختم چقد خوشبختم کهبنده ی توام ....
    دارم تو نور غرق میشم ....
    دلم میخواد داد بزنم بگم تو همه جا هستی من لحظه لحظه میبینمت !
    من تو رو بین دونه های انار میبینم !
    وقتی باد میزنه و سبد سیب قرمز هام وسط حیات پخش میشه ! من میبینمت که تو کنار من جمعشون میکنی ! وقتی یکیشون از قشنگی چشمم رو میگیره ، میشنوم که میگی نوش جان !
    من تو رو لا به لای گل های ریز لاله عباسی میبینم که بهم لبخند میزنی !
    من تو رو بین نور ماه که آروم از بین برگ های نخل و مو خودش رو به زمین میرسونه میبینم !
    من تو رو تو آسمان تاریک روشن غروب میبینم !
    من صدای پای تو رو با صدای آب میشنوم ! میشنوم که میگی حمیده آب رو کمتر کن حروم نشه !
    من نوازش تو رو با ملکول های آب وقتی وضو میگیرم روی پوستم حس میکنم
    خدایا ، من تورو میبینم !
    کاشکی میتونستم این احساس قشنگ رو به همه نشون بدم ! کاشکی همه میفهمیدن !
    کاشکی میتونستم به همه بگم یکم چشماشون رو باز کنن تو همین جایی همین نزدیکی !
    کاشکی همه به خودشون اجازه ی نفس کشیدن میدادن به
    اماافسوس ...افسوس

    "ای کاش می توانستم
    خون رگان خود را
    من
    قطره
    قطره
    قطره
    بگريم
    تا باورم کنند.
    ای کاش می توانستم
    - يک لحظه می توانستم ای کاش –
    بر شانه های خود بنشانم
    اين خلق بی شمار را
    گرد حباب خاک بگردانم
    تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
    و باورم کنند.
    ای کاش
    می توانستم!"
    احمد شاملو

    نمیتونم چون شما نیستی اماما
    کاش بودی و امشب سرم رو میذاشتم رو زانوهات تا خود سحر گریه میکردم !
    آههههههههههههه
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  October 22, 2007 10:15 AM  توسط حمیده | نظرات (31)

    تموم شد به همین راحتی !
    دلم گرفته ...خیلی ...
    میدونی ماه رمضون مثل مسافرت رفتنه ! تا نیومده دلت میخواد زود تر بیاد ...وقتی تموم میشه از ته دلت آرزو میکنی کاشکی هنوز نیومده بود ! کاشکی الان تازه 15 شعبان بود ...
    میدونی واقعا مهمونیه! منم مثل یه بچه ی 5 ساله که حالا میخوان به زور ببرنش مامانش میگه اگه زیادی گریه کنی میگم میگم آقا هه دعوات کنه ها ...
    آره میخوای من و دعوا کنی ! میخوای بگی برو ! کجا برم ؟ ...کجا برم ...
    آهههههههههههه
    نمیدونم شاید این منم که که بلند شدم و دارم میرم ! شاید من از این مهمون هایی بودم که همش به ساعتم نگاه میکردم ...هی گفتی بفرمائید من مثلا مودبانه گفتم مرسی به قد کفایت صرف شده ! ...تو دلت گرفت که آخه تو که چیزی نخوردی ! من باز به ساعتم نگاه کردم !
    آهههههههههههه
    نمیدونم نمیدونم شاید مهمون خوبی نبودم !
    اما پس این همه اشک باسه چیه ! اینا رو که نمیتونم منکر بشم !
    خدا جون به خدا به جون خودم من با همه ی بدیم دوست دارم !از ته دلم !باورم کن !
    خدایا تنهام نذار !نذار هدف زندگیم یادم بره !حتی یه لحظه ! حتی اگه به ماه رمضون سال دیگه نرسیدم !
    ولی قول و قرارمون یادت نره ها ! میدونم هر بار که پرسیدم گفتی "الله لا یخلف المیعاد " ولی گفتنش باعث میشه من خودم یادم نره !
    من اون لبخند رو میخوام !
    .
    .
    .
    الهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  October 13, 2007 12:48 AM  توسط حمیده | نظرات (14)