آخرین نوشته ها

  • یک تکه آسمان

  • تولدت مبارک

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    دیگه اعصاب هر دوتامون خورد شده بود هرچیزی جایی داره آخه ! هر کاری اندازه داره !
    -سهیلا پاشو بریم اعصابم خورد شد ...بریم بهشت زهرا از اون ور هم با مترو میریم خونه
    .
    .
    .
    دفعه اولمون بود اینجا از اتوبوس پیاده میشدیم ...بهم که نیگا میکنیم خندمون میگیره سهیلا دفعه اولشه میخواد بیاد گلزار شهدا ...میگه بریم سر قبر اون شهیده که قبرش بوی گلاب میده ....منم که اومدم اسمش یادم نیست !
    به شوخی به هم میگیم دیگه نخندیم اومدیم که از دنیا دور بشیم
    یه شیشه گلاب برا من یه شاخه داوودی زرد هم باسه سهیلا !
    کلی راهه تا برسیم ! خلوت خلوت هم هست
    - گم نشیم حمیده از یکی بپرس !
    - آقا گلزار شهدا چه طوری بریم ؟
    -کدوم قطعه ؟
    من همه عشقم شهدا گمنام هستن !
    من میگم شهدای گمنام ! سهیلا میگه همونی که قبرش بو گلاب میده !
    - شهید پلارک رو میگید دیگه؟
    - اره همون ....
    قطعه 26
    - سهیلا من میخوام برم شهدای گمنام
    - خب حالا اونجا هم میریم
    گفتم باشه و چرخیدم و از یه طرف دیگه وارد شدم جلو پام رو که نیگا کردم داد زدم سهیلا اینجا رو ...اولین قبر رو به روم نوشته بود شهید گمنام ...
    دلم میخواست گریه کنم ...کاشکی تو ام نبودی سهیلا ...
    شیشه گلاب رو باز کردم و نشستم ...
    رفتیم
    شهید پلارک ...
    بازم رفتیم
    پاسدار شهید عباسی...
    بازم رفتیم
    شهید ...
    شهید ...
    شهید ...
    دیگه لازم نیست هم دیگه رو مسخره کنیم بگیم حرف دنیا نزنیم چون واقعا تو این دنیا نیستیم
    - چقد زیادن حمیده آدم دلش میخواد سر قبر همشون بره
    -ولی نمیشه ! همشون بهت اجازه نمیدن
    -آدم احساس میکنه هرچی اینجا بخواد بهش میدن
    - چی میخوای ؟
    هیچی نمیگه ...
    من میگم هیچی جز این که مثل اونا باشی و بشی نخواه
    بازم رفتیم
    شهید...
    من بغض گلوم رو گرفته نمیخوام سهیلا هم بفهمه ...
    یه شهید گمنام دیگه زیر یه درختچه ...طوری که اصلا خود قبر معلوم نیست و به سختی میشه دیدش ...
    - حمیده اینو چقد غریب ..
    من دیگه طاقت ندارم نشستم رو زمین و سرم رو گذاشتم رو قبر ...
    .
    .
    .
    صورتم خیسه،دستم هم بوی خاک و گلاب میده، چادرم خاکی شده ولی من خیلی خوشحالم ...
    بازم رفتیم
    شهید چهارده ساله ..
    شهید نوزده ساله ...
    بهشون حسودیم میشه ...
    اما یه حس دیگه هم هست یه حسی که عذابم میده اونم اینه که به خدا شرمنده ام
    ...
    بخاطر دونه دونه گناهام از روی شما ها هم شرمندده ام ...
    شهدا شرمنده ایم ...
    شیشه گلاب تموم شد ...
    ما موندیم و یه حال زیبا ...
    بازم رفتیم
    من دوباره دلم تنگ شده ولی باید بریم خونه ...
    من فقط یه دعا دارم خدایا منم مثل این بنده هات عاشق باشم ... عاشق خودت ...اللهم عجل لولیک الفرج
    خدایا اون لبخند رو ازم نگیر ...

    + نوشته شده در  November 28, 2007 11:34 PM  توسط حمیده | نظرات (7)

    وااای خدا چی کار کنم یهو دنیا رو سرم خراب شد !

    از پله ها دوییدم پائین ...اینجا یه وعده گاه هست ! یه پرچم ! یا قائم آل محد ...
    چند روز پیش یه دوست گفته بود اگه موقع استیصال سه بار یا صاحب الزمان بگی حتما جواب میگیری !
    یادم نیست چند بار صدا کردم ...ولی بیشتر از سه بار بود !یادم نیست تو راه چند بار خوردم به دیوار ...باز دوییدم بالا ...خالی خالی شده بودم انگار تنها واژه ای که تو ذهنم مونده بود یا صاحب الزمان بود !(کاش شب اول قبر هم اینطوری باشه ) نمیدونم من دور خودم میچرخیدم ! یا اتاق دور سر من ! یادم نیست اون موقع چه ذکری میگفتم !نمیدونم چی گفتم که قبول شد ! یهو خودم و تو آئینه دیدم که لبام رنگ صورتم ، صورتم هم رنگ گچ شده بود ! افتادم رو زمین ...
    زمین ...
    شاید بازم دست تو بود که بی هوشم کرد ...شاید بازم نور تو بود که همه جا و همه چیز رو سفید کرد ...یه بار تو رویا و این بار تو واقعیت ...شاید این بار هم رویا بود ....
    ولی من دست تو رو بالای سرم دوباره دیدم ... شاید دوباره متولد شدم !
    خدایا شکرت ...شکر که زمین خالی از حجت خدا نیست ...شکر که میشه دستای پدرانش رو حس کرد ...عذر برای تک تک لحظه هایی سر قنوت با لرزیدن شونه هاشون از گریه ، دست هاشون هم میلرزه ...آقا جون منو برای تک تک اون لحظه ها ببخش ....
    عجب احساس نابی ست وقتی از اشک صورتت خیس میشه از سر ایمان ! دلم برای همه اونایی که با لجبازی کردن تجربه ش نمیکنن میسوزه !
    .....
    بگذریم !از همه اونایی که تو این یک ماهه اومدن اینجا و من نبودم معذرت میخوام هم حالم خوب نبود هم یکم شاید بی حرفی !البته یه چیزایی بود که شاید نخواستم بنویسم !یه چیزایی رو هم با همه زیبایی که دارن دلم میخواد فراموش کنم !خصوصی ترین مسائل آدم بین خودش و خداش میمونه !ولی من میگم بعضی چیز ها رو بهتر خودمون هم فراموش کنیم این طوری هوس نمیکنیم برا کسی تعریفشون کنیم و خدا هر طور صلاح دید باهاش برخورد میکنه ! شاید حرفام تا الان یکم قاطی پاتی بوده ولی هرچی کلمه بلد بودم استفاده کردم !بعضی چیز ها رو هیچ وقت نمیشه کلمه کرد ! ولی یه آقایی هست که خوب میدونه اون شب با من چه کرد
    چند روز دیگه تولدم هست!با تولد امام رضا تو یک روز !شاید میخواستم چند روز دیگه بنویسم !امروز اولین نفر تولدم رو بهم تبریک گفت دعاش هم خیلی زیبا بود
    "ایشالا صد سال عمر مفید در راه خدا داشته باشی "
    آمین
    دلم میخواد آرزو کنم ...آرزوی تمام زیبایی های عالم ...شاید اولیش یه زیارت ..خداااااااا...نه اولیش فرج امام زمانم بعدش زیارت ...
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  November 18, 2007 4:18 PM  توسط حمیده | نظرات (12)