آخرین نوشته ها

  • لک لبیک حسین

  • فصلی از عشق

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    نون ، پنیر ،سبزی !
    دو تا سبد بزرگ پر شد از لقمه های نون پنیر !
    هر سال این روزا تو شهر ما یه حال و هوای خاصی هست ! یه بویی هست که فقط اینجا میشه استنشاقش کرد ...
    مسلمیه ! حرم حضرت عبدالعظیم ...
    عجب شبی بود امشب ...
    هر بار که این گنبد رو نگاه میکنم انگار از دفعه قبل قشنگ تر شده ...
    همه هستن ، سلام ،سلام ،سلام انگار ما آخر همه رسیدیم
    صحن پر شده از صدای بلند گوی هیئت ها ...این سه شب رسم اینه که هیئت های شهرری اصلا وارد حرم نمیشن ، همه این هیئت ها از تهران میان ...از قدیم مراسم شهادت حضرت مسلم اینجا برگذار میشده ...
    بوی اسفند تمام صحن رو پر کرده تو این سرما و محیط سر باز و به این وسعت ... مست میکنه آدم رو
    بی اختیار اشک میریزم ...کاشکی امسال دیگه نیای ،کاشکی امسال صدای حضرت مسلم رو از دار الاماره کوفه بشنوی ، کاشکی امسال نظرت عوض بشه ...اشک ...اشک ...اشک ، یعنی هیچ راهی نداره که این راه رو نیای
    با صدای گریه خاله به خودم میام ...صدای بلند گو ...
    .
    میریزد ز چشمم شبنم دانه دانه
    در دستان کوفی دیدم تازیانه
    .
    دور و برم همه دارن گریه میکنن
    .
    از یاد رقیه میسوزد وجودم
    کوفی بی حیا است ای بود و نبودم
    .
    امشب شب شهادت اولین شهید کربلاست ، پسر عموی امام حسین حضرت مسلم ،سرش را از بدنش جدا کردند و بدنش را از بالای دار الاماره کوفه به پائین پرت کردند تا درس عبرتی باشد برای یاران حسین ...سرش آنقدر بر سر در دارالاماره ماند تا سرهای روز عاشورا هم به آنجا رسیدند ...اشک
    تمام نگرانیش این بود که حسین را چه خواهد شد با این مردم عهد شکن ...
    کوفه نیا حسن جان ..کوفه نیا ...کوفه نیا ...رحم کن
    کاش قاصد را نفرستاده بودی ...
    کاش ..
    ********
    همگی عرفه التماس دعا ...
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  December 20, 2007 1:21 AM  توسط حمیده | نظرات (5)

    زندگی ما آدم ها پر شده از معادله های پیچیده !
    از لحظه ی تولد شاید !
    اون موقعی که سه چهار سالم بود و تازه مامان گفته بود مرگ یعنی چی !من پر از کنجکاوی شده بودم !یادمه اونجا بود که ترس از خدا رو یاد گرفتم ! به خاطر اون بود که به کنجکاوی خودم غلبه کردم و از لب پشت بوم اومدم کنار !
    آره خدا حالا که نگاه میکنم میبینم که تو هر لحظه از زندگیم تو ذره ذره به من چیزای بزرگ یاد میدادی !
    بزرگ تر که شدم یادم دادی که قدرت خدا رو وارد معادله های زندگیم بکنم !شاید سه چهار سالی طول کشید که یاد گرفتم ولی مطمئنم که یاد گرفتم !
    شاید درس بعدی انتظار بود ،انتظار محض ، انتظار مطلق ...فصل خم شدنم به درون ! فصل دالان هایی که توش فقط من قدم میزدم و تو ...
    سخت بود ولی من انتظار رو یاد گرفتم ...
    فصل بعدی کتابی که قرار بود امتحان بدم دو تا عنوان داشت وفای به عهد و الهی رضا به رضائک ...
    اون شبی که داد میزدم نه خدا اینطوری امتحانم نکن ، طاقت نمیارم ها ! داغون میشم ! قرآنی تو دستم بود که میگفت
    مگه تو قول ندادی راضی باشی ؟ مگه قول ندادی ساکت باشی ؟ پس حالا چرا تسلیم امر خدا نمیشی ؟
    من راضی بودن به رضای تو رو یاد گرفتم ،یاد گرفتم پای قول و قرارم با تو وایستم !
    فصل بعدی صبر بود ...
    سخت بود ،شاید خیلی سخت ...
    چقد شب ها بود که خودت فقط خودت سنگ صبورم بودی
    ولی من یاد گرفتم
    شاید بیست نشدم ! ولی یاد گرفتم
    و حالا
    فصل توکل ...
    خدایا این دیگه خیلی سخته ! شایدم سخت امتحان گرفتی
    عجب برزخی شده ...
    ذهنم میگه داری اشتباه میکنی ، عقل هم، دلم میگه داری اشتباه میکنی... ، دست و پاهام که نگو ...
    یه چیزی هست که میگه همشون اشتباه میگن راهی که من میگم رو برو ...
    و قرآنی که میگه واتبع ما يوحي اليک و من میترسم باز هم ....
    من باید برم ...من مجبورم در زمان حرکت کنم ...
    انگار نزدیک خورشید وایستی ! مجبوری چشمات رو ببندی ،حالا چی کار کنم تو این هزار تو چه طوری بازم تو رو پیدا کنم... اصلا مگه گمت کردم ؟
    راهی جز توکل ندارم ... باید عاشق باشم تا بتونم پیدات کنم شایدم خودم رو ...تا بتونم همون کاری رو بکنم که تو میخوای ...اصلا اسمش رو به جای توکل باید میذاشتم فصل عشق ....
    ولی خدا قبول کن که خیلی سخت امتحان گرفتی ... عیب نداره من به قدرت تو ایمان دارم ...منتظر بودن رو یاد گرفتم ... به خواست توام راضی ام...پس با توکل قدم بر میدارم ولی تنهام نذار
    .
    .
    .
    امام زمانم این جور وقت ها بدجوری جای خالی شما آدم رو داغون میکنه ! دلم میخواد هدایت به امر رو تجربه کنم !
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  December 8, 2007 1:18 PM  توسط حمیده | نظرات (3)