آخرین نوشته ها

  • عشق است و آتش و خون

  • غرق رحمت

  • میخوام داد بزنم ...

  • آنچه تغیر نپذیرد تویی...

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    رسم نوای فراق نیست ولی من هیچ حرفی ندارم جز یه تیکه نوحه که داغونم کرده ...
    .
    چرا دستم رو میبندید
    وا کنید چشمام رو ببندید
    نمیتونه علی ببینه
    که به حال زهرا میخندید
    ......
    وای وای وای
    خونه پر آتش و دوده
    گناه بابام چی بوده
    گونه ی مادر کبوده
    .
    چرا دستم رو میبندید
    وا کنید چشمام رو ببندید
    نمیتونه علی ببینه
    که به حال زهرا میخندید
    .
    .
    مدینه چه ها که دیده ای ! با چه رویی هنوز زنده ای ؟؟
    بمان تا بیاید
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  May 24, 2008 11:54 PM  توسط حمیده | نظرات (12)

    داشتم دو تا پست قبلی رو میخوندم دیدم وهه... چه تریپ غم و غصه ای راه انداخته ام اینجا ! هرکی بیاد فکر میکنه با یه آدم افسرده و گوشه گیر طرف هست !
    نه به جان خودم !
    ایراد از اینجاست ! یعنی ایراد که نه ! بذار بگم قصه چیه
    من وقتی خیلی ناراحتم میام اینجا مینویسم ! آخه چند وقتی هست فقط این کار آرومم میکنه
    دلم هم از خیلی چیز ها میگیره ! جهل همیشه داغونم میکن ، چه گریه دوستم به خاطر این که پلس پارک با رفیقش گرفتتش ، چه خوندن حرف های یه منکر خدا !
    خیلی چیز ها بغض میاره تو گلوم... دیدن کودک آدامس فروش ،زنی که تمام سرمایش رو مامورین مترو مصادره میکنن ،شنیدن قصه طلاق یه زن غریبه ، درد و دل های یه مادر تو اتوبوس و خیلی چیزای دیگه
    منم که میدونم همه مشکلات به دست کی حل میشه پناه می برم به خودش
    خدایا ، مولای من همیشه وقتی پناهی جز تو ندارم پناهم باش
    بگذریم اومدم اینجا که یکی از زیباترین داستان های زندگیم رو تعریف کنم

    ***********
    مثل همیشه سر غروب رفتم تو حیاط وضو بگیرم اینجا بهار همیشه یه رنگ دیگه هست ! بابا اصلا به درخت ها نمیرسه ولی انگار این درخت ها مرامشون خیلی بیشتر از این حرف هاست !
    درخت شاتوت همسایه تقریبا داره به کف حیات ما هم میرسه برگ هاش !!!!درخت انگور خودمون هم که امسال سنگ تموم گذاشته ! شاخه هاش تمام حیاط رو گرفتن
    داشتم آسمون رو نگاه میکردم و هلال ماه و اولین ستاره ای که هنوز غروب نشده تو آسمون معلوم بود ...
    هی خوردم به شاخه های انگور !
    هر طرف که میرفتم فایده نداشت انگار وسط دستاش گیر کرده بودم ! انگار میخواست بلندم کنه ! میخواست بقلم کنه یه چیزی نشونم بده !
    برگشتم یکیشون رو گرفتم تو دستم و گذاشتمش رو صورتم گفتم چی میگی ؟چی شده ؟
    هیچی نگفت ! بوسیدمش ، نگاهش کردم ،اونم داشت منو نگاه میکرد
    چه برگ های تمیزی داری ! وااای خدا چقدر قوره هات بزرگ شدن ! میخواستی اینا رو نشون بدی ؟
    یهو یاد این افتادم که امسال بهار اینجا فقط یه بار بارون زده رو صورت من ! بهش گفتم
    ببین تو که پاکی و هیچ گناهی نداری ! تمام عمرت هم تسبیح خدا رو گفتی این همه هم میوه داری ،اگه از خدا یه چیزی بخوای حتما بر آورده میشه ! بیا و یه چیزی از خدا بخواه ! دعا کن بارون بیاد !
    هان ؟ دعا میکنی ؟
    دیگه صدای اذان میومد !
    ...
    اشهد ان لا اله الا الله
    ...
    آروم رهاش کردم و رفتم .....
    .
    دیگه چیزی نمیگم اما ...
    امروز اینجا یک ساعت و نیم بارون میومد
    .
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  May 10, 2008 10:43 PM  توسط حمیده | نظرات (19)

    پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
    مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود ...
    دلم میخواد یه شب تو یه صحرا تنها اینقد داد بزنم که آروم بشم ...دارم میترکم ... هیچی آرومم نمیکنه
    آل یاسین گوش دادم ...اشکم در اومد حالا دیگه بند نمیاد ...
    جرم من فقط اینه که تو رو باور دارم !
    دارم میسوزم میدونی ...درد میکشم ! اصل درد کشیدن بد نیست اما یه نکته ای هست این درد خیلی تلخه !
    مشکل اینه که نمیدونم از کجا میخورم ! احتمالا خودیه و از پشت میزنه !
    اصلا مگه من این همه دعا نمی کنم که خدایا به من فرقان بده پس چی شد ؟ این که دیگه بد نیست ! آخه پس چرا من هنوز تو تشخیص حق از باطل میمونم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
    از اشتباه کردن متنفرم !اینجوری پیش برم همه چیز رو از دست میدم
    دیگه تحمل این همه دوگانگی برام سخت شده ...
    کاشکی میشد بیخیال همه چیز و همه کس میشدم ...
    اما نه من باید همین جا باشم !
    بذار نفهمیده و نسنجیده ! به خاطر عشقم به تو متهم بشم !
    بذار ...
    اینقدر درد و دل دارم که نمیدونم از کدومش بگم
    ولی از خودی خوردن خیلی درد داره ! دو به شک بمونی که آخرش تو راست میگی یا اونی که داری ازش میخوری !
    داغون کننده هست ...
    خلاصه که جهان در اتظار توست مهدی !
    نمیگم میترسم که بیای و من نباشم ! چون دوست دارم فکر کنم همین جمعه جمعه ی آخره !
    دلم میخواد شب جمعه ها به این امید بخوابم که فردا باصدای انا المهدی از خواب بیدار بشم !
    نفهمیدم کی تموم شد ولی الان دیگه گریه نمیکنم
    همیشه آرومم میکنی
    به قول داداشم که همیشه به جای خداحافظی میگه
    ما رو یادت نره !
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  May 6, 2008 5:48 PM  توسط حمیده | نظرات (12)

    باد میاد ...
    اینجا خیلی عوض شده مگه من چقدره که اینجا نیومدم ؟
    یه ساختمون به چه گندگی رو به روم سبز شده دیگه نه چیزی از خیابون معلوم هست نه از پارک رو به روی خونه انگار قصد داره نصف آسمون رو هم بگیره !
    اونطرف هم همینطور تنها فرقش اینه که دیگه قرار نیست بزرگ تر بشه
    اون خونه رو به رو هم نماش سنگ شده ...
    دیگه هیچ جهتی به قشنگی قبلش نیست سرم رو بالا میکنم آسمون سر جاشه همون شکلی که بود با همون ستاره ها و با همون رنگ
    خوبه که عوض نشده ...
    احساس آرامش میکنم ...
    بعد از یه روز سخت بد جور دلتنگم ..
    اینقد حرف دارم که نگو ...
    من از آدم های اطرافم میترسم ... بعضی وقت ها بعضی چیز ها اینقدر درد ناک هست که فکر این که کسانی که مرتکب این اعمال شدن ، اسما حداقل ،انسان بودن تن آدم رو میلرزونه ! گاهی شاید از خودتم میترسی ...
    خدایا این بشر رو چه طور خلق کردی ؟
    اینقد حرف دارم که نگو ...
    دیدن ظلم و اجبارا سکوت رو اختیار کردن ! استخوان آدم رو میسوزونه !
    اینجا ...تو این مملکت ؟ ...بعضی ها فکر میکنن گذشت اون دوره زمونه ای که ایمان داشتن جرم بود ! گذشت اون دوره ای که درست بودن جرم بود ! اما نه ...
    اینقد حرف دارم که نگو ...
    کجایی بدانی مصلحت با این مردم چه میکند کجایی بدانی پرپر کردن گل دیگر جرم نیست ،کجایی ببینی اشک های مادران ،کجایی ببینی بی کسی ها را به جرم با خدا بودن ، کجایی بدانی ...
    اینقد حرف دارم که نگو ...
    نگرانم ، نگران میترسم زمین تاب نیاره ! میترسم تاب این هم بی عدالتی رو نداشته باشه !میترسم خورشید نفرینمون کنه ! میترسم زمین دیگه ...
    واااااای
    یا بن الحسن آقا بیا
    بی تو بی قراری های من ادامه داره تا همیشه
    کی شود ...
    .
    .
    .
    هنوز داره باد میاد و من دارم با آسمون حرف میزنم
    آسمونی که تنها چیزی بود که عوض نشده بود ! تنها چیزی هنوز هم از حرف هام خشته نشده
    تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمیکنه ...
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  May 1, 2008 5:39 PM  توسط حمیده | نظرات (8)