آخرین نوشته ها

  • فرصت بهاری در پائیز

  • روزی

  •       دوستان

  • آجی خانوم
  • حاجی
  • یک وحید
  • دفتر دفترخاطرات
  • مهدی 206
  • شاعرانه های آه دم
  • پیام گل سرخ
  • صدرا یک مجاهد
  • مرکز شهید آوینی
  • ساقي ميكده
  • آب و شراب
  • عوالم خيال مهدي
  • لبیک
  • آرشیو

    بازم یه سال گذشت ... بازم اول آذر
    من هنوز زنده ام مطمئن نیستم که زندگی میکنم یا نه ... ولی تمام سعی ام اینه که زندگی بکنم
    دنیا سخت تر از پارسال شده ... زشت تر ...شاید من هم سخت تر شدم ... امسال اول آذر افتاد جمعه مثل همون دفعه اول شاید من یه کادو تولد خاص بگیرم کاشکی بگیرم از اونی که خودش میدونه
    خب زندگی برای من جاری هنوز و من هنوز هم دارم بزرگترین نعمت خدا رو یه جورایی حیف میل میکنم . همه اونایی که میخونن این جمله رو یه صلوات بفرستن باسه این که من زندگی کردن رو یاد بگیرم و اینقدر عمرم الکی نره
    خب شیرینی باید بدم دیگه تولدمه اولا که این شیرینی اصلش باسه مداد هست ! یه مداد که همه رنگی تو دلش هست
    اگه من نامرئی باشم ...
    اگه من نامرئی باشم ممممم خب بذار اولین چیزایی که به ذهنم میرسه رو بنویسم اصلا میخوام این دفعه گلچین نکنم
    اگه من نامرئی باشم حتما موقع اومدن از دانشگاه سوار سرویس استادها میشم که کلی جای خالی داره همیشه
    اگه من نامرئی باشم حتما موقعی که دیرم شده از گیت های مترو رد میشم تا تو صف بلیط واینستم
    اگه من نامرئی باشم من نامرئی باشم حتما این دفعه که رفتم حرم دور ضریح میگردم چند دور
    اگه من نامرئی باشم دیگه بدون ژتون نمیمونم :دی
    اگه من نامرئی باشم شاید رفتم سه چهار تا سوال های امتحان رو نگاه کردم ! البته فقط از روی کجکاوی :دی تک خوری هم نمیکنم حتما
    اگه من نامرئی باشم نه بذار یکم یه جور دیگه بگم
    اگه نامرئی بودم سال سوم راهنمایی حتما زنگ خالی وسط سه شنبه ها رو میرفتم سر کلاس زبان خانوم دوست فاطمه میشستم ! چقد دوستش داشتم ...وای خدا چه آتیش هایی سوزوندم
    بذار یه خاطره تعریف کنم حالا که امشب با بقیه شب های نوای فراق فرق داره
    همیشه سه شنبه ها زنگ وسط من کلاسم خالی بود و معلم زبانم که خیلی دوسش داشتم به دوم ها کلاس داشت کار من این بود که مدام به هر بهانه یی رد بشم از پشت در کلاس یا پنجره ! خلاصه ابراز وجود کنم :دی یه بار ناظم یه برگه داد بهم گفت بجنب بده امضاش کنه بیار مهمه ! منم رفتم پشت در کلاس کلا یادم رفت باسه چی رفتم داشت درس میداد منم پشت در گوش میدادم که درسش تموم شه وسط حرفش در نزنم !!!!! عادت داشت راه میرفت موقع درس دادن ! یهو اومد درو باز کرد جیغ زد پرید عقب از ترس !
    با اون همه پرستیژ وسط اینگلیسی حرف زدن گفت ! خدا ذلیلت کنه ترسیدم !
    .... هییی روزگار چقد شر بودم !
    آدم شدم ! آدم شدم ؟
    نمیدونم ! امیدوارم
    یه چیز دیگه اگه نگم تو گلوم میمونه ربط زیادی به حال و هوای این پست نداره اما ..
    این چند روزه هم تو دانشگاه هم بین دوستای خودم بیرون دانشگاه یه چیزی دیدم که ! خیلی متعجبم !
    چرا آدم ها جلوی هم دیگه یه جور حرف میزنن و پشت سر هم یه جور دیگه ؟؟؟ نه واقعا چرا ! قبلا هم بود ولی نه اینقد تابلو ! رو به روی هم میخندن و گل میگن گل میشنون ! تا روشون رو بر میگردونن 180 درجه عوض میشن !
    خو مگه میشه آدم از یکی بدش بیاد بعد باهاش بگو بخند داشته باشه ؟ یا از یکی که دوست داره و باهاش کلی حال میکنه و تعارف تیکه پاره میکنه متنفر باشه و بدش بیاد ؟؟
    بگذریم بیخیال !
    من بازم از کنارشون رد میشم
    حال و هوای این دفعه یکم با همیشه نوای فراق فرق داشت ! شاید دیگه تکرار نشه ! اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر
    است
    کاش که همسایه ما میشدی....مایه آسایه ما میشدی
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  November 20, 2008 5:26 PM  توسط حمیده | نظرات (9)

    بعضی وقت ها از فکر هام خجالت میکشم وقتی با خودم خلوت میکنم !
    بعضی وقت ها هم خودم نمیفهمم ولی اونی که باید بفهمه میفهمه اون موقع است که اتفاقاتی میفته که همش تلنگره
    همش نشونه ست باسه این که من بفهمم راه غلط ،فکرم غلط ، یه چیزی داره یادم میره که نباید بره
    دو هفته پیش قسمت شد رفتیم جمکران کوتاه بود خیلی ... "اما یگانه بود و هیچ کم نداشت "
    اما بعضی وقت ها روزی آدم جایی هست که باورت نمیشه
    امروز صبح باز از همون فکر هایی که نباید بیاد تو سر آدم و میاد اومد تو سرم اینجور وقت ها من هی خودم رو نصیحت میکنم که آدم باش دختر ، میدونم با این عقل کوچیکت سخته ! ولی سعی کن بفهمی
    قرار بود بعد از ظهر با بچه ها بریم بیرون این وسط یه دو ساعتی خالی بود که نمیدونستم چی کار کنم اول گفتم خب میرم کتاب خونه ! تا لحظات آخر هم تصمیم همین بود بعد یهو یادم اومد یه امامزاده غریب هست امام رضا میشه عموش !
    چند سال پیش اون موقع که کنکور میدادم یه بار اتفاقی رفتم زیارت خیلی اتفاقی !
    گفتم میرم اونجا جای خلوتی هست هم یه زیارت میکینم هم باقی وقتم رو اونجا میشینم درس میخونم
    وقتی رسیدم نمیدونم چی شد یهو همه چی تو ذهنم از صبح و دیشب و حرف هایی که با خودم زده بودم مرور شد یه مداحی شاید سه دقیقه ای روشن بود که مدام تکرار میشد
    من بدون این که بفهمم چرا گریه ام گرفت نشستم پای ضریح
    تکرار مدام اون مداحی شاید باعث شده بود نفهمم زمان داره میگذره
    زیارت وارث خوندم کلی درد و دل کردم سبک شدم
    خیلی چیز ها یادم اومد این که قرار نیست حسرت بخورم ، قرار نیست دلم بشکنه قرار نیست بی قراری بکنم
    قراره اعتماد کنم ، قراره بفهمم ، قراره بگذرم همین
    .
    .
    .
    از یه دختره ساعت پرسیدم
    وهه دو ساعت گذشته بود ، من الان با این قیافه کجا برم !
    پیاده رفتم
    از اون مداحی این جمله یادمه
    "روزی ما تو دنیا فقط یه یا حسین "
    اللهم عجل لولیک الفرج

    + نوشته شده در  November 5, 2008 10:40 PM  توسط حمیده | نظرات (11)