|
|
 |
|
میگن بزرگترین معجزه پیامبر بعد از قرآن ، خودش بود
جمع شدن این همه احساس ، این همه رحمت ، این همه نور ، این همه معنویت تو یه کالبد خاکی معجزه بود
معجزه بود که این معنویت ابدی قدرت تحمل زمینی ها رو داشت
معجزه بود که نور محض تو دل تاریکی ها بزرگ شده بود
معجزه بود که این رحمت محض بین این همه بی مهری دوام آورده بود
آره بودنش معجزه بود
معجزه ای که بشر تا همین حالا هم قدرت درکش رو نداشته ، معجزه ای که از سر خیلی ها زیاد بود ، معجزه ای که شاید فقط چند نفر لیاقت درک زیبایی هاش رو داشتند
آره بودنش معجزه بود
اما این کالبد خاکی خیلی ها رو به اشتباه انداخت . خیلی ها با دیدن چند شعاع کوچیک ازاین خورشید ، از سر غرور و حسادت خودشون رو با پیامبر مقایسه کردن
یه چیزی از بعد از ظهر من رو دیوونه کرده
یکی به خودش اجازه میده عصمت پیامبر رو زیر سوال ببره به جرم گریه های شبانه ، به جرم استغفار کردن پیش معبود با این استدلال که کسی که گناه نکرده باشه استغفار نمیکنه !!!
این آدم داره از حسادت میسوزه شاید خودش نفهمه ولی چیزی که داغونش کرده حسادت هست
بدبختانه این احساس تو قشر تحصیل کرده به وجود میاد آدم هایی که به واسطه سواد اندک خودشون فکر میکنن قدرت درک همه چیز رو دارن
نمی دونم چرا ولی دقیقا میدونم چه اتفاقی باید درون یه آدم بیفته که این حرف ها رو بزنه ! دلم میخواد به همه اونایی که ادعا شون میشه روشنفکر دینی هستن گاه و بیگاه و به بهانه مختلف در افشانی میکنند !!!!!! این جمله رو بگم (هرچند شاید خیلی عجیب باشه از نظر خیلی ها که میخونن ولی قطعا همینه)
آخه آدم به پیامبر خودش هم حسادت میکه
بی خود نیست که غرور و حسادت جز رذیلانه ترین خصوصیات اخلاقی به شمار میان
.
.
.
دعوت شدم بنویسم که چی از پیامبر یاد گرفتم
من یکی از خصوصیت های پیامبر رو خیلی دوست دارم
تازه مسلمان هایی که میومدن پیش پیامبر خیلی وقت ها دروغ میگفتن ! خیلی هاشون واقعا منافق بودن و از عمد دروغ میگفتن ! و پیامبر میفهمید ولی همیشه سکوت میکرد و چیزی نمیگفت
به نظرم این دقیقا معنی آبروی بنده ی خدا رو حفظ کردن هست یعنی تو با خدا تو علمش شریک میشی و تو حفظ آبروی بنده ش هم شریک میشی
نمیدونم شده تا حالا یا نه این که بدونی کسی که رو به روت وایستاده داره حرف میزنه داره بهت دروغ میگه ، بخشیدن اون آدم خیلی قشنگه در لحظه قدرت این رو داری که بهش ثابت کنی داری دروغ میگی ولی ببخشیش و حرفش رو باور کنی
این کار دو تا فایده داره اول این که دوستی ها زیاد میشه و کمتر کدورت پیش میاد در واقع تیر شیطان برای جدا کردن شما و کسی که روبروتون وایساده به سنگ میخوره
دوم این که بخشیدن باعث احساس مسرت در وجود شما میشه
خلاصه که آقای دکتر من این رو از پیامبر یاد گرفتم و همیشه سعی میکنم اجراش کنم
اما علت این که چرا ما از پیامبر دوریم ! شاید تو این مورد بر خلاف همیشه به نظرم بزرگترها و روحانیون مقصر هستند متاسفانه !:-|
ولی خب دیر نیست ، ما باید خودمون حرکت کنیم شاید نسل بعد مثل ما نشد !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در February 24, 2009 7:39 PM
توسط حمیده |
نظرات (11)
وقتی گفت تمام بدنم داغ شد انگار از درون خالی شدم ولی این حس تکراری بود انگار شبیهش رو قبلا هم تجربه کرده بودم این دفعه خیلی آروم تر بود شاید علت اصلیش جمله ای بود که خدا بهم گفته بود
یدالله فوق ایدیهم
طرف معامله خدا بود نه کس دیگه ای مهم هم همینه ، شاید فشار زیاد باشه ولی من کم نمیارم اینم یه امتحان توکل دیگه هست . اولش با خدا شرط کردم که من این کار رو به خاطر تو میکنم حالا دیگه مهم نیست که طرف من چی برداشت کرد و چه اتفاقی افتاد
این جمله آخرشه ،آخر دلداری و هم دردی خدا با یه بنده
یدالله فوق ایدیهم
انگار بقلت کرده داره میگه غصه نخور من کنارت هستم هیچ کی نمیتونه تو رو اذیت کنه غصه نخور
حالا فکر کن وقتی نگرانی وقتی داغونی نا خود آگاه این جمله رو ببینی ...دیوانه کننده ست احساسی که پیدا میکنی
بگذریم ...
..
.
.
دو سه باری تا حالا گذارم افتاده به این نونوایی ! اگه بچه ها نباشن مامان نون تازه بخواد من میام
آخ اسماعیل اگه مامان بدونه چقدر با پول ها بازی میکنی و با همون دست ها نون میدی دست مردم ! عمرا دیگه دلش نون تازه نمیخواد من که خودم باسه این که مامان شک نکنه چشم هام رو میبندم و میخورم ! گواهی بهداشت همه رو زدن به دیوار ! پس مال تو کوش ؟ تو که مهم تری ! شایدم مهم نیستی ! تو رو از کجا آوردن ؟
این اسماعیل پول که میگیره اول نگاه میکنه ! وارسی میکنه اگه جاییش پاره بود چسب میزنه !!!! حالا چه پول هایی میرسه دستش بماند ! بعد نون برمیداره اونم وارسی میکنه سوختگی هاش رو میگیره میده تحویل مردم !!!!
از تشریح باقی مسوولیت هایی که داره معذورم !
.
.
من که رسیدم سر صف گفت دیگه به باقی نمیرسه ! وهه چه شانسی
سه تا نون تنوری گرفتم و اومدم !!! تو راه هزار تا فکر تو سرم بود ، چقدر کار تا عصر ...
- خلوت بود دختر
- آره
یه ده قدمی رفتم تا مغزم رسید به پردازش این که این پیرزن چی پرسید و من چی جواب دادم !
دوییدم دنبالش
- نه خلوت نیست یعنی اصلا الان دیگه نون نداره شما با این حالت داری میری !
.....
یه دونه نون تو دستمه ، بازم با کلی فکر...
ده قدم ! همیشه اینقدر پردازش طول میکشه ؟ همیشه میشه برگشت ؟ همیشه بعد ده قدم خیلی دیر نیست ؟ اگه باشه چی ؟ پس من حواسم کجا بود ؟ نکنه خیلی وقت ها نفهمم !
خدا کنه همیشه راه برگشت و جبران باشه ! ولی مطمئنم که همیشه نیست
.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده
در February 8, 2009 11:06 AM
توسط حمیده |
نظرات (9)
|
|
 |
|