سال پنجم ابتدایی یادمه یه داستان نوشته بودم برای مسابقه ، مسئول پرورشی میگفت داستانت فوق العاده شروع شده
سال ها گذشته و منِ امروزم نمیدونه از کجا شروع کنه و چی بگه
با چی شروع کنم ؟
مدح ؟ نیاز ؟ طرب ؟ عشق ؟ درد ؟ گله ؟ تمنا ؟
سال ها میگذره از اون روزی که نام شما شد همه زندگی من .... سال ها میگذره از اون صبح زیبا
چند سالی میگذره از اون روزی که قصد کردم وبلاگ داشته باشم و بین اون همه شور نوجوونی و دنیای پر زرق و برق اینترنت نام شما جایی در اعماق وجودم از هر چیز جز نام اباصالح دلگیرم میکرد ... چند سالی میگذرد از صبح جمعه ای که نام "نوای فراق" در ذهن من نقش بست و شد بخشی از زندگی من
....
سالها میگذرد از آن روز ها که نامت دلم را ربود ... سالها میگذرد از آن روزهای دربه دری من ... از آن روز ها که پدرانه دستم را گرفتی ... سال ها میگذرد از آن روزها که عشقت شد آرامم ... سال ها میگذرد از آن شب در آن برهوت دنیا که نگاهم به آسمان و دلم با نامت گره خورد ....
سال ها میگذرد من عادت نکرده ام به این عشق ... بردن نامت برای من عادت نیست، من عادت نکرده ام به آل یس خواندن ، من حتی عادت نکرده ام به به دعای عهد خواندن ...من عادت نکرده ام به نبودنت ... عادت نکرده ام ...
عادت نکرده ام به غروب جمعه ها ..
ادعا نمیکنم هر جمعه عصر از غمت اشک ریخته ام ...نه ادعا نمیکنم چون عادت نیستی که بدانم جمعه غروب باید دلگیر باشم ... دلگیر عقده ای که بازهم گشوده نشد ...ادعا میکنم که غمت را حتی شنبه ها صبح هم حس میکنم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... من هر هفته ندبه نمیخوانم ...گاهی از خستگی خوابم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... امامم ، عزیزم ، من عادت نکرده ام به نبودنت
عادت نکرده ام حتی به دعای عهد خواندن.....
نام مهدی یعنی معنی بودن من ، نه بخشی از زندگی ام ، مهدی یعنی تمام زندگی من حتی اگه بد تر از این هم باشم ، گر نباشی نیستم ، نام مهدی یعنی معنی بودن من ...
تا ابد منتظرت خواهم بود حتی اگر لازم باشد به تنهایی ... من عادت نکرده ام به این عشق ... نامت همچنان قلبم را میلرزاند و عصاره ی جانم را جاری میکند از چشمانم ...
این عشق برای من عادت نیست زندگیست
اللهم عجل لولیک الفرج