آخرین نوشته ها


تا کور شود هر آنکه نتواند دید

خدا ، من ، رمضان

دوستت دارم

کوچه پس کوچه ای خاکی ....

عشق است و آتش و خون

غرق رحمت

میخوام داد بزنم ...

آنچه تغیر نپذیرد تویی...

همه هست آرزويم که ببینم از تو رویی

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ....

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
حاجی
یک وحید
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

 


هوا خیلی سرد بود .سرد و تاریک ...یه شهر ساحلی ...آسمون دلش گرفته بود ...نم نم بارون میومد... شهر بود اما به جز صدای جغد صدای دیگه ای به گوش نمیرسید...


نمیدونست چقدر راه اومده یا داره کجا میره ....اصلا چرا راه افتاده ...فقط داشت فکر میکرد ...


فکر کرد اگه یکی ببینتش بهش چی میگه ...دیوونه ....عاشق...تنها ....


ولی اون فقط داشت راه میرفت ...یه خورده هم خسته بود ....فکر کرد به خودش بگه عابر خسته ....خیلی دلش گرفته بود ...شروع کرد با خودش حرف زدن...داشت مرور میکرد


روز اول که اومد اینجا همه بهش میخندیدن ...ولی اون گریه میکرد و هیچ کس نفهمید چرا ....خیلی ها دوستش داشتن خیلی هام نداشتن ...ولی اون دلیلی برای هیچ کدومش نداشت ....فقط گریه میکرد....


کم کم ناامید شد سعی کرد با این دنیا کنار بیاد ....خندیدن رو یاد گرفت ...ولی هیچ وقت گریه رو فراموش نکرد ...


همیشه میدونست اینجا جای اون نیست ....اون فقط یه عابر ..فقط یه عابر ..


کودکی رو گذروند...یه روز به نوجوانی رسید ...یه روز بیست و یک ساله شد ... بهش گفتن جوونی باید جوونی کنی ... یه روز چهل ساله شد ....یه روز پیر شد....ولی جوونی و پیری برای یه عابر چه فرقی داره ....آخرش باید بره ...اون فقط یه عابر....


یه چیزا و یه کسایی رو دوست داشت ..ولی دلش گرفته بود از این همه زشتی،از این همه بی عدالتی بشر،از این بوی بدی که همه جا به به مشام میرسید ....از خیلی چیزا خسته شده بود ... از خودشم خسته بود ...چرا اونی که باید نبود .....دیگه میخواست بره ...


زیر لب زمزمه میکرد ....بیا کوله بارت رو ببند ای دل تنها .. یه شب شب بارونی ..دل و بزنیم دریا ....


رسیده بود لب ساحل ...حالا دیگه واقعا یه شب بارونی بود...برگشت و یه نگاه به دنیای پشت سرش کرد و...رفت آخه اون فقط یه عابر بود....


خدایا من به عابر خسته حق میدم ولی حاضر نیستم به همین راحتی بذارم برم...مهترین و بزرگترین آرزوی من تو لحظه ی مرگ منه ....شهادت...و دیگر هیچ


 


 

+ نوشته شده در  November 21, 2006 2:56 PM  توسط حمیده | نظرات (11)

سلام عالی بود. موفق باشی.
تولدت مبارك.
حاجي]
تولدت به همراه وبلاگ جديد مبارك. دست شاهد هم درد نكنه.
مهدي206]
تولدت به همراه وبلاگ جديد مبارك. دست شاهد هم درد نكنه.
مهدي206]
تولدت به همراه وبلاگ جديد مبارك. دست شاهد هم درد نكنه.
مهدي206]
سلام.مبارک باشه وبلاگ جديد و تولدتون. --- 206 حالا چرا 3 تا 3 تا؟
shork]
از دست اين شاهد!!
مهدي206]
يا ابا صالح يابن الانجم الزاهره يابن السبل الواضحه يابن الاعلام اللائحه اي فرزند ستارگان درخشان اي فرزند راههاي روشن اي فرزند نشانه هاي آشكار در ظلمتكده اين جهان پر آشوب در ميان امواج هولناك گرداب جهل و ناداني در بيابان تاريك و دهشت زاي روزگار غيبت گم گشته و سرگردان ، راه به جايي نداريم اي ماه منير اي چراغ رخشنده اي ستاره درخشان اي شعله فروزان راهبر و راهنمايمان باش
سلام دوست عزیز خوش به حال عابری که بدونه عابره وبدا به حال عابری که ندونه... التماس دعا به روزم دوست من یاعلی
سلام دوست من
Anonymous]
خدايا مراچنين توفيق ده كه بتوانم ازخاصان درگاهت باشم آنچنان مرا محوخودگردان كه فقط خودرادرتويابم عليرضا(ت)
Anonymous]