میگویند اینجا بیابان است
وهم انگیز ...
عجب جاده ی بلندی ست...
پیاده ام
و تنها...تنهای تنها
آفتاب به دیدار من آمده
دست هایم ابر ها را به آغوش من میآورند
لب هایم آسمان میبوسد
آفتاب مرا....
آفتاب فقط مرا میبیند هرچند که کوتاه تر از سایه ام هستم
عجب تنهایی زیبایی
من،آفتاب ،ابر،آسمان و تو ...
عجب سکوت زیبایی
هر لحظه میشود تسبیح خاک را شنید
اینجا بیشه ی عشق است
یاد شبی افتاده ام که تا صبح در بیابان به دنبال نور سبزی میگشتم
همه خواب بودند و من زیارت میخواندم
زیارت و اشک تا شاید رنگی از معشوق بیابان گردم بیابم
ولی نبود
اینجا همان بیابان است
که میگویند خیمه دارد
چادری سبز رنگ ....
کاش محرمم میدانست...
کاش نشانی هرچند کوچک...
اما نه من هنوز یار نیستم ....
اشک امانم نمیدهد ....دلم برای خودم میسوزد
حس میکنم خلوت بیابان را بر هم زده ام
عجب جاده ی کوتاهی بود
ابتدایش دعا کردم زود تر تمام شود
اما...
اما حالا نمیخواهم
پایان این جاده ،پایان من است
وقت خداحافظی با خودم ....
که آنجا شهر است و مردم شهر عشق را سخره میگیرند....
عجب دردناک است نه؟
تو چقدر با وفایی که با من میمانی ....
و من چقدر بی عشق که باز هم ابتدای جاده ها گمان میکنم تنهایم!!!!!