خیلی وقت ها تو زندگی هست که آدم حس میکنه به منبع غیب وصل شده ....
با تمام وجود دلت میخواد یه چیزی از این لحظه ها برداری ، دلت میخواد ثبت کنی ،ولی نمیشه .....
اینجور موقع هاست که آدم میفهمه زبان آدم چقدر کلمه کم داره .....
چقدر کوچیکه دایره کلمات و حرف ها .....
شاید باید با هم ترکیب بشن ،سعی میکنم عشقی که تو وجودم هست رو با آرایه و تشبیه و...بیان کنم
- حس پروانه ی عاشق باران که از خیس شدن پرهایش نمی هراسد
- حس سیاره ای که چنان مست نور است که اصلا از سقوط در خورشیدش و نابودی نمی ترسد
.....
وای خدا بازم نمیشه .....
من میخوام یه چیزی بردارم ....من باید یه چیزی بگم....نباید یادم بره این شب رو.... این خلوت رو ...
میرم سراغ کسایی که میشناسم .....کسایی که فکر میکنم حرف زدن بلدن ....
حافظ... سهراب ...نیما ...انگار هیچ کس تا حالا حس من رو نداشته .....
یاد حرفی میفتم که نمیدونم از کی یا کجا شنیدم .....
خدا بچه گونه حرف زدن بنده هاش رو دوست داره ...وقتی تو بلد نیستی بگی چی میخوای دوست داره حرف زدنت رو بشنوه ...مثل بچه ای که آب میخواد باباش بهش نمیده میگه یه بار دیگه بگو آبه ! تا بهت بدم ....
تصمیم میگیرم خودم حرف بزنم ....
خدایا ....خدایا ....هیچی فقط شکر....شکر که نمیذاری آروم بشم ....شکر که چند وقت یه دفعه هوایی میشم .... شکر که آروم نیستم و خو نگرفتم...شکر که نمیذاری غرق بشم ....شکر برای تمام لحظه هایی که با منی.... شکر که مست شدن رو میچشم ...شکر که همه فکر میکنن با یه دیوونه ی مست طرفن ....شکر برای تک تک قطره های اشکم ....شکر برای عشق امامم ....شکر که جای خالیش رو حس میکنم ....
میگن بعد از سجده ی شکر خدا به فرشته هاش میگه نگاه کنید ...میگن به بندش افتخار میکنه ....میگن اون موقع هرچی از خدا بخوای بهت میده .....
الهم عجل لولیک الفرج....