ميدونم دير شده ...ميدونم ! شرمنده ....
اين روز ها شهادت يك مرد بود يك بزرگ يك استاد ...من مگه ميتونم در باره ي اين مرد بنويسم اصلا ...زبان قاصر قلم عاجز ...چه بگويم من ...
كودكان را ديده اي ...چقدر فهميده اند در بيان احساساتشان ...من شايد يگانه جمله اي كه به ذهنم ميرسد تا بگويم بچه گانه ترين جمله باشه ..
سيد منم ميخوام مثل تو باشم ....
همين و ديگر هيچ !!!!
************
به چشمانش كه نگاه كردم،
تبلور ایمان را یافتم
سر بر خاك كه مینهاد،
هقهق اشك بود و نالههای بیقرار
درست از همانجا حضور خدا را حس میكردی
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را
خاكی و متواضع با لباس ساده بسیج
دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،
زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپید با قلمهای
سرخ مینوشت
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: دالای
********
به نماز سید كه نگاه میكردم،
ملائك را میدیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشستهاند.
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.
گفتم: «نمیدانم, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خیره شد.
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»
گفت و رفت.
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: اكبر بخشی