دلم ميخواد باور كنم ! ولي نميشه ! دلم ميخواد احساس كنم ! دلم ميخواد كه احساسم واقعيت باشه ! ولي ...
ولي نميتونم باورش كنم ..
نمي دونم چرا اينجوريه ! يه وقت هايي با همه ايمانم به يك چيز ،با همه نشونه ها بازم تا نبينم باور نميكنم ! تا نشنوم باور نميكنم !
مثل حضرت ابراهيم !
ايمان داشت ،حس ميكرد ،باور داشت ،اما ...اما يقين يه چيز ديگه ست .
بعضي وقت ها لازمه بعضي حرف ها رو از صاحبش بشنوي !
رو در رو !
صدا رو حس كني تا تاثير بگيري ! تا باور كني
تا يقين كني كه يه چيزي هست !
دلم ميخواد حرف بزنم !
دلم ميخواد داد بزنم !
اما انگار محكومم به سكوت ...
انگار اجازه ندارم تا گوش ندادم لب از لب باز كنم !
دلم ميخواد باور كنم اون چيزي كه درونم ميجوشه
آنچه وجودم از آن ميسوزه
حقيقت است نه وهم !
نه تصورات احمقانه !
نه توهم يك ذهن !
اما نميشه...توانم نيست
ياراي وجودم نيست ، بي يقين اين همه احساس را ....
شايد سخت ترين كار دنيا كشف احساس خالق استعاره ها و تشبيه ها و ايهام هاست .
شايد سخت ترين كار دنيا بيان احساست با استعاره و تشبيه و ايهام هست .
شايد ....
شايد سخت ترين كار دنيا اينه كه بدوني بايد كارخيلي مهمي رو بعد از يك نفر ديگه انجام بدي !
حالا بايد فقط منتظر بموني ...فقط منتظر
باز هم انتظار ...
من درست نميدونم بايد چي كار كنم ...نميدونم چقدر بايد منتظر بمونم ...
نميدونم چه فصلي رو تجربه ميكنم ...
نميدونم كجا ايستادم ...اما ...
"اما آنچه به تمامي در ميابم عشقي ست كه آرزوي همگان است"