|
|
|
|
امروز وقتی با صدای لا اله الا الله اشکم در اومد فهمیدم دلم برا خودم تنگ شده ! برا اینجا ! برا خدا !
دلم تنگ شده !برا یه شب تا صبح بیدار موندن
دلم تنگ شده برا این که بگم چقد دوسش دارم !
دلم تنگ شده برا این که این روزا زیادی برا چیزایی غیر از خودش صداش میزنم ! دلم تنگ شده برا این که شاید آدم بزرگ شدم ! شاید برا این که آدم بزرگ بدی شدم ! دلم تنگ شده شاید برا این که دیگه تو لیوان آب نیستم ! شاید چون زیادی رو به خورشید راه رفتم ! نمیدونم چی شده ! ولی میدونم که هیچی جز رضای تو نمیخوام خدا ! هیچی ! اینو بهت ثابت کردم ! بارها و بارها ....
به طاهره حسودیم میشه ! تازه از سفر کربلا برگشته ...کربلا ...اسمشم اشک من رو در میاره هنوز جرات نکردم آرزو کنم برم کربلا!!!
میترسم شاید ..هنوز فکر میکنم لیاقتش رو ندارم ...من هنوز مشهد رفتنم رو هم باور نکردم !!! ...رفتم و آدم نشدم ....تا نرفته بودم میگفتم عیب نداره میرم آدم میشم !!!....من تو جواب همین یه زیارت هم میمونم !!! اگه رفتم کربلا و بازم ....اونوقت روز قیامت چی جواب خدا رو بدم !
ولی ترس یه چیز عشق یه چیز دیگه !
دلم میخواد برم ...آره میخوام منم آرزو کنم یعنی اگه اینجا آرزو کنم میشه ! منم میخوام برم ببینمش ! دلم میخواد تنهای تنها باشم ....
نمیدونم میشه یا نمیشه !
خدایا شکر ..که هر وقت و هر جا که باشم بهم از رگ گردن نزدیک تری وقتی تو با منی وقتی مطمئنم که مراقبم هستی ...از خطر کردن نمیترسم ....وقتی به آیه من یتوکل علی الله ...فکر میکنم آروم آروم میشم .....
تو با من بودی همه جا ..با من هستی... با قدرت تو انگشت هام تکون میخوره ...با قدرت توئه که عشق رو تجربه میکنم ....به خاطر همینه که از سوختن نمیترسم ...به خاطر توئه که خیلی آدم ها رو دوست دارم ...به خاطر توئه که هستم ...فقط به خاطر تو
تو اولین و آخرین چیزی هستی که دارم ...شاید تنها چیزی که دارم
+ نوشته
شده در July 2, 2007 9:12 PM توسط حمیده |
نظرات (7)
|
|
|
|
|
|
|
|
|