|
|
|
|
غروب شده ولی من دلم نمیاد چراغ ها رو روشن کنم آخه این غروب یه فرقی با باقی غروب ها داره ! مادرم میگه زمین مثل یه بشقاب میمونه آدم ها مثل برنج حضرت عزرائیل هم مثل یه آدمی که از تو این بشقاب برنج میخوره هر روز از کل این بشقاب یه سری آدم رو با خودش میبره ! فرق امروز با روزای دیگه اینه که یه نفر بین اون آدم ها هست که من کلی خاطره باهاش دارم ! مادربزرگم ...عزیزم ...
به دنیا نیومده بودم که پدر بابام از دنیا رفت کوچولو بودم که باباعلی هم رفت ...اشک ....
سال پیش مادر پدرم رفت ...رفتنش اینقد قشنگ و با عزت بود که من اصلا غصه نخوردم ...و سنگ دلانه فقط برای خودم گریه کردم و حسرت خوردم به آزادیش ....
حالا هم عزیزم ....من دیگه مامان بزرگ بابا بزرگ ندارم ...اشک
دلم براش تنگ میشه ...برا این که بیاد خونمون و وقتی سینه ش میگیره آروم اشاره کنه حمیده یه چایی کمرنگ و من بدوم ...اشک
دلم تنگ میشه برا دعا خوندنش ...برا اینکه هرجا گیر کرد بگه حمیده تو بلدی بیا بگو اینجا رو چه جوری بخونم ....دلم براش تنگ میشه
برا وضو گرفتنش ...برا از یه ساعت قبل اذون آماده نماز شدنش ...اشک
دلم براش تنگ میشه ...برا خاطره تعریف کردنش برا حسرت خوردنش ...
.
.
.
من همیشه شاگرد اول بودم اینقد درس خودن رو دوس داشتم اون موقع ها تازه این بی حجابی ها اینا رو رضا خان باب کرده یه روز بابام میره برام قلم کاغذ بگیره یکی بر میگرده بهش میگه اگه برا پسر میخری که خیلی مواظبش باش ولی اگه برا دختر میخری آتیش روز قیامت میخری ! ولی هنوز مدرسه ما اونجوری نشده بود ...کاشکی .....
.
.
اشک میریزم نه برای تو برای خودم ...دعا میکنم نه برا این که بدونم احتیاج داری چون با رفتنت باز یادم افتاد که من یه مسافرم ...چون با آزادیت یادم انداختی که تو قفسم یه قفس تنگ به نام دنیا ....
آروم باش ..آروم آروم ..نترسی ها ...خودم کلی دعا برات خوندم
میخوای مثل اون موقع ها من بگم تو تکرار کن هان ؟
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله
.....
+ نوشته
شده در August 8, 2007 11:29 PM توسط حمیده |
نظرات (9)
|
|
|
|
|
|
|
|
|