آخرین نوشته ها


تا کور شود هر آنکه نتواند دید

خدا ، من ، رمضان

دوستت دارم

کوچه پس کوچه ای خاکی ....

عشق است و آتش و خون

غرق رحمت

میخوام داد بزنم ...

آنچه تغیر نپذیرد تویی...

همه هست آرزويم که ببینم از تو رویی

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ....

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
حاجی
یک وحید
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

یه ساعتی میشد که داشت عباس آقا و بستی فروختنش رو نگاه میگرد
بدو بستی آوردم تازه !-
عباس آقا یه دونه از اون قرمز هاش به من میدی-
 بله که میدم آقا پسر گل ، بفرما اینم یه دونه از قرمزاش برای شما میشه 5 تومن -
آقا بستی ها دونه ای چنده -
دونه 5 تومن همه رنگی داره تازم هست -
 عباس آقا من 3 تومن بشتر ندارم نمیشه  یکی به من بدی-
نه که نمیشه شما برو دو روز دیگه پولت رو جمع کن بعد بیا یه دونه خوبش رو بهت میدم- 
  نه آخه من الان میخوام پولام رو جمع میکنم بعدا براتون میارم -
نه خیر نمیشه بستنی میخوای باید الان پولش رو بدی-
چشمش رو دوخته بود به دست عباس آقا و بستنی هایی که میداد به بچه ها داشت تو ذهنش مرور میکرد که هرکدومش ممکنه چه مزه ای باشه
ولی خب من که پول ندارم عباس آقا به اونی که 3 تومن هم داشت نداد من که هیچی پول ندارم!
حسین آقا میگه یه ساعته کجا موندی؟-
صدای مریم بود خواهر کوچیکترش ،کافی بود مریم یه چیزی بخواد تا حسین به هر سختی ای شده بهش بده تو چشمای مریم یه چیزی بود که هیچ جای دیگه نبود فقط مریم بود که باورش میشد جسین اگه 8 سالشم باشه مرد شده
 برو الان میام برو سرما میخوری-
اااااا حسین اونجا رو بستنی ها رو حسین یکی برام میگیری -
 چی بستنی ؟-
آره -
آخه ..آخه ...-
چی بگه پول نداره که ولی مریم بستنی میخواد اگه براش نگیره!نه مریم باعث شد دلش رو بزنه به دریا و بره با خودش گفت:
مریم اشتباه نمیکنه من مرد شدم عباس آقا هم مرد شده میرم باهاش حرف میزنم
نگاه مریم یه قدرت عجیب بهش داده بود
آخه چی ؟بالاخره میخری یا نه -
هیچی الان میرم برات میگیرم همین جا وایسا-
محکم راه افتاد دستش رو که خالی خالی بود مشت کرده بود
 سلام عباس آقا اگه من یه بستنی بخوام بهم میدی؟-
بله که میدم چه رنگیش رو میخوای ؟-
دستش رو آورد بالا و گفت :
  من هیچ پولی ندارم ولی یه دونه بستنی میخوام برا خواهرم بعدا پولام رو جمع میکنم میارم -
عباس آقا یه خورده نگاهش کرد گفت
پس خودت چی که یه ساعته داری نگاه میکنی-
 من ..من نمیخوام پولش رو ندارم ولی برای مریم یه دونه بدید من قول میدم که پولش رو بیارم-
عباس آقا خندید و گفت
نه معلومه مرد شدی حالا چه رنگیش رو بدم-
قرمز -
عباس آقا دو تا بستنی داد بهش  گفت :
یکیش برا مریم یکیشم برا خودت چون مرد شدی !بعدا پولات رو جمع کن برام بیار -



**********
خدایا دلم میخواد مثل حسین کوچولو بیام پیش تو هرچند که هیچی ندارم ولی از خودم بگذرم محکم بگم خدایا من هیچی ندارم ولی بهم اعتماد کن و ردم نکن قول میدم با تمام وجودم سعی کنم جبران کنم تو هم کمکم کن


 

+ نوشته شده در  October 24, 2006 5:35 PM  توسط حمیده | نظرات (0)