نمیدونم باز چی شده اما چشم هام فقط منتظر یه لحظه ی خالی هستن تا گریه کنم
.
.
.
.
بالاخره بغضم ترکید ....راحت شدم
حالا دلم میخواد همش صدات کنم
خدااااااااااااا ....خداااااااا ...خدااااااااااا
صدامو میشنوی !
چقد خوشبختم چقد خوشبختم کهبنده ی توام ....
دارم تو نور غرق میشم ....
دلم میخواد داد بزنم بگم تو همه جا هستی من لحظه لحظه میبینمت !
من تو رو بین دونه های انار میبینم !
وقتی باد میزنه و سبد سیب قرمز هام وسط حیات پخش میشه ! من میبینمت که تو کنار من جمعشون میکنی ! وقتی یکیشون از قشنگی چشمم رو میگیره ، میشنوم که میگی نوش جان !
من تو رو لا به لای گل های ریز لاله عباسی میبینم که بهم لبخند میزنی !
من تو رو بین نور ماه که آروم از بین برگ های نخل و مو خودش رو به زمین میرسونه میبینم !
من تو رو تو آسمان تاریک روشن غروب میبینم !
من صدای پای تو رو با صدای آب میشنوم ! میشنوم که میگی حمیده آب رو کمتر کن حروم نشه !
من نوازش تو رو با ملکول های آب وقتی وضو میگیرم روی پوستم حس میکنم
خدایا ، من تورو میبینم !
کاشکی میتونستم این احساس قشنگ رو به همه نشون بدم ! کاشکی همه میفهمیدن !
کاشکی میتونستم به همه بگم یکم چشماشون رو باز کنن تو همین جایی همین نزدیکی !
کاشکی همه به خودشون اجازه ی نفس کشیدن میدادن به
اماافسوس ...افسوس
"ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!"
احمد شاملو
نمیتونم چون شما نیستی اماما
کاش بودی و امشب سرم رو میذاشتم رو زانوهات تا خود سحر گریه میکردم !
آههههههههههههه
اللهم عجل لولیک الفرج