|
|
|
|
دیگه اعصاب هر دوتامون خورد شده بود هرچیزی جایی داره آخه ! هر کاری اندازه داره !
-سهیلا پاشو بریم اعصابم خورد شد ...بریم بهشت زهرا از اون ور هم با مترو میریم خونه
.
.
.
دفعه اولمون بود اینجا از اتوبوس پیاده میشدیم ...بهم که نیگا میکنیم خندمون میگیره سهیلا دفعه اولشه میخواد بیاد گلزار شهدا ...میگه بریم سر قبر اون شهیده که قبرش بوی گلاب میده ....منم که اومدم اسمش یادم نیست !
به شوخی به هم میگیم دیگه نخندیم اومدیم که از دنیا دور بشیم
یه شیشه گلاب برا من یه شاخه داوودی زرد هم باسه سهیلا !
کلی راهه تا برسیم ! خلوت خلوت هم هست
- گم نشیم حمیده از یکی بپرس !
- آقا گلزار شهدا چه طوری بریم ؟
-کدوم قطعه ؟
من همه عشقم شهدا گمنام هستن !
من میگم شهدای گمنام ! سهیلا میگه همونی که قبرش بو گلاب میده !
- شهید پلارک رو میگید دیگه؟
- اره همون ....
قطعه 26
- سهیلا من میخوام برم شهدای گمنام
- خب حالا اونجا هم میریم
گفتم باشه و چرخیدم و از یه طرف دیگه وارد شدم جلو پام رو که نیگا کردم داد زدم سهیلا اینجا رو ...اولین قبر رو به روم نوشته بود شهید گمنام ...
دلم میخواست گریه کنم ...کاشکی تو ام نبودی سهیلا ...
شیشه گلاب رو باز کردم و نشستم ...
رفتیم
شهید پلارک ...
بازم رفتیم
پاسدار شهید عباسی...
بازم رفتیم
شهید ...
شهید ...
شهید ...
دیگه لازم نیست هم دیگه رو مسخره کنیم بگیم حرف دنیا نزنیم چون واقعا تو این دنیا نیستیم
- چقد زیادن حمیده آدم دلش میخواد سر قبر همشون بره
-ولی نمیشه ! همشون بهت اجازه نمیدن
-آدم احساس میکنه هرچی اینجا بخواد بهش میدن
- چی میخوای ؟
هیچی نمیگه ...
من میگم هیچی جز این که مثل اونا باشی و بشی نخواه
بازم رفتیم
شهید...
من بغض گلوم رو گرفته نمیخوام سهیلا هم بفهمه ...
یه شهید گمنام دیگه زیر یه درختچه ...طوری که اصلا خود قبر معلوم نیست و به سختی میشه دیدش ...
- حمیده اینو چقد غریب ..
من دیگه طاقت ندارم نشستم رو زمین و سرم رو گذاشتم رو قبر ...
.
.
.
صورتم خیسه،دستم هم بوی خاک و گلاب میده، چادرم خاکی شده ولی من خیلی خوشحالم ...
بازم رفتیم
شهید چهارده ساله ..
شهید نوزده ساله ...
بهشون حسودیم میشه ...
اما یه حس دیگه هم هست یه حسی که عذابم میده اونم اینه که به خدا شرمنده ام
...
بخاطر دونه دونه گناهام از روی شما ها هم شرمندده ام ...
شهدا شرمنده ایم ...
شیشه گلاب تموم شد ...
ما موندیم و یه حال زیبا ...
بازم رفتیم
من دوباره دلم تنگ شده ولی باید بریم خونه ...
من فقط یه دعا دارم خدایا منم مثل این بنده هات عاشق باشم ... عاشق خودت ...اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا اون لبخند رو ازم نگیر ...
+ نوشته
شده در November 28, 2007 11:34 PM توسط حمیده |
نظرات (7)
|
|
|
|
|
|
|
|
|