آخرین نوشته ها


تا کور شود هر آنکه نتواند دید

خدا ، من ، رمضان

دوستت دارم

کوچه پس کوچه ای خاکی ....

عشق است و آتش و خون

غرق رحمت

میخوام داد بزنم ...

آنچه تغیر نپذیرد تویی...

همه هست آرزويم که ببینم از تو رویی

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ....

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
حاجی
یک وحید
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

زندگی ما آدم ها پر شده از معادله های پیچیده !
از لحظه ی تولد شاید !
اون موقعی که سه چهار سالم بود و تازه مامان گفته بود مرگ یعنی چی !من پر از کنجکاوی شده بودم !یادمه اونجا بود که ترس از خدا رو یاد گرفتم ! به خاطر اون بود که به کنجکاوی خودم غلبه کردم و از لب پشت بوم اومدم کنار !
آره خدا حالا که نگاه میکنم میبینم که تو هر لحظه از زندگیم تو ذره ذره به من چیزای بزرگ یاد میدادی !
بزرگ تر که شدم یادم دادی که قدرت خدا رو وارد معادله های زندگیم بکنم !شاید سه چهار سالی طول کشید که یاد گرفتم ولی مطمئنم که یاد گرفتم !
شاید درس بعدی انتظار بود ،انتظار محض ، انتظار مطلق ...فصل خم شدنم به درون ! فصل دالان هایی که توش فقط من قدم میزدم و تو ...
سخت بود ولی من انتظار رو یاد گرفتم ...
فصل بعدی کتابی که قرار بود امتحان بدم دو تا عنوان داشت وفای به عهد و الهی رضا به رضائک ...
اون شبی که داد میزدم نه خدا اینطوری امتحانم نکن ، طاقت نمیارم ها ! داغون میشم ! قرآنی تو دستم بود که میگفت
مگه تو قول ندادی راضی باشی ؟ مگه قول ندادی ساکت باشی ؟ پس حالا چرا تسلیم امر خدا نمیشی ؟
من راضی بودن به رضای تو رو یاد گرفتم ،یاد گرفتم پای قول و قرارم با تو وایستم !
فصل بعدی صبر بود ...
سخت بود ،شاید خیلی سخت ...
چقد شب ها بود که خودت فقط خودت سنگ صبورم بودی
ولی من یاد گرفتم
شاید بیست نشدم ! ولی یاد گرفتم
و حالا
فصل توکل ...
خدایا این دیگه خیلی سخته ! شایدم سخت امتحان گرفتی
عجب برزخی شده ...
ذهنم میگه داری اشتباه میکنی ، عقل هم، دلم میگه داری اشتباه میکنی... ، دست و پاهام که نگو ...
یه چیزی هست که میگه همشون اشتباه میگن راهی که من میگم رو برو ...
و قرآنی که میگه واتبع ما يوحي اليک و من میترسم باز هم ....
من باید برم ...من مجبورم در زمان حرکت کنم ...
انگار نزدیک خورشید وایستی ! مجبوری چشمات رو ببندی ،حالا چی کار کنم تو این هزار تو چه طوری بازم تو رو پیدا کنم... اصلا مگه گمت کردم ؟
راهی جز توکل ندارم ... باید عاشق باشم تا بتونم پیدات کنم شایدم خودم رو ...تا بتونم همون کاری رو بکنم که تو میخوای ...اصلا اسمش رو به جای توکل باید میذاشتم فصل عشق ....
ولی خدا قبول کن که خیلی سخت امتحان گرفتی ... عیب نداره من به قدرت تو ایمان دارم ...منتظر بودن رو یاد گرفتم ... به خواست توام راضی ام...پس با توکل قدم بر میدارم ولی تنهام نذار
.
.
.
امام زمانم این جور وقت ها بدجوری جای خالی شما آدم رو داغون میکنه ! دلم میخواد هدایت به امر رو تجربه کنم !
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  December 8, 2007 1:18 PM  توسط حمیده | نظرات (3)

هدایت به امر فقط ذات نیست معنی هم میشه!!!!!
من از هدایت چیزی نمیدونم.اینکه خدا در امثال من واقعا چی می بینه که نمی زاره داغون شیم ولی فقط اینو می دونم وقتی می فهمم چی درسته یا غلط حس عجیبی تمام وجودم رو در گیر میکنه. اونوقته که می گم بازم معرفت تو خدا جونD:
yaghin]
قال المعصوم (به گمونم امام رضا) ایمان بر چهار پایه است1.توکل به خدا 2.راضی بودن به رضای خدا 3.تسلیم شدن به امر خدا 4.وا گذاشتن کارها به او
محمد]