|
|
|
|
باد میاد ...
اینجا خیلی عوض شده مگه من چقدره که اینجا نیومدم ؟
یه ساختمون به چه گندگی رو به روم سبز شده دیگه نه چیزی از خیابون معلوم هست نه از پارک رو به روی خونه انگار قصد داره نصف آسمون رو هم بگیره !
اونطرف هم همینطور تنها فرقش اینه که دیگه قرار نیست بزرگ تر بشه
اون خونه رو به رو هم نماش سنگ شده ...
دیگه هیچ جهتی به قشنگی قبلش نیست سرم رو بالا میکنم آسمون سر جاشه همون شکلی که بود با همون ستاره ها و با همون رنگ
خوبه که عوض نشده ...
احساس آرامش میکنم ...
بعد از یه روز سخت بد جور دلتنگم ..
اینقد حرف دارم که نگو ...
من از آدم های اطرافم میترسم ... بعضی وقت ها بعضی چیز ها اینقدر درد ناک هست که فکر این که کسانی که مرتکب این اعمال شدن ، اسما حداقل ،انسان بودن تن آدم رو میلرزونه ! گاهی شاید از خودتم میترسی ...
خدایا این بشر رو چه طور خلق کردی ؟
اینقد حرف دارم که نگو ...
دیدن ظلم و اجبارا سکوت رو اختیار کردن ! استخوان آدم رو میسوزونه !
اینجا ...تو این مملکت ؟ ...بعضی ها فکر میکنن گذشت اون دوره زمونه ای که ایمان داشتن جرم بود ! گذشت اون دوره ای که درست بودن جرم بود ! اما نه ...
اینقد حرف دارم که نگو ...
کجایی بدانی مصلحت با این مردم چه میکند کجایی بدانی پرپر کردن گل دیگر جرم نیست ،کجایی ببینی اشک های مادران ،کجایی ببینی بی کسی ها را به جرم با خدا بودن ، کجایی بدانی ...
اینقد حرف دارم که نگو ...
نگرانم ، نگران میترسم زمین تاب نیاره ! میترسم تاب این هم بی عدالتی رو نداشته باشه !میترسم خورشید نفرینمون کنه ! میترسم زمین دیگه ...
واااااای
یا بن الحسن آقا بیا
بی تو بی قراری های من ادامه داره تا همیشه
کی شود ...
.
.
.
هنوز داره باد میاد و من دارم با آسمون حرف میزنم
آسمونی که تنها چیزی بود که عوض نشده بود ! تنها چیزی هنوز هم از حرف هام خشته نشده
تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمیکنه ...
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته
شده در May 1, 2008 5:39 PM توسط حمیده |
نظرات (8)
|
|
|
|
|
|
|
|
|