|
|
|
|
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود ...
دلم میخواد یه شب تو یه صحرا تنها اینقد داد بزنم که آروم بشم ...دارم میترکم ... هیچی آرومم نمیکنه
آل یاسین گوش دادم ...اشکم در اومد حالا دیگه بند نمیاد ...
جرم من فقط اینه که تو رو باور دارم !
دارم میسوزم میدونی ...درد میکشم ! اصل درد کشیدن بد نیست اما یه نکته ای هست این درد خیلی تلخه !
مشکل اینه که نمیدونم از کجا میخورم ! احتمالا خودیه و از پشت میزنه !
اصلا مگه من این همه دعا نمی کنم که خدایا به من فرقان بده پس چی شد ؟ این که دیگه بد نیست ! آخه پس چرا من هنوز تو تشخیص حق از باطل میمونم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
از اشتباه کردن متنفرم !اینجوری پیش برم همه چیز رو از دست میدم
دیگه تحمل این همه دوگانگی برام سخت شده ...
کاشکی میشد بیخیال همه چیز و همه کس میشدم ...
اما نه من باید همین جا باشم !
بذار نفهمیده و نسنجیده ! به خاطر عشقم به تو متهم بشم !
بذار ...
اینقدر درد و دل دارم که نمیدونم از کدومش بگم
ولی از خودی خوردن خیلی درد داره ! دو به شک بمونی که آخرش تو راست میگی یا اونی که داری ازش میخوری !
داغون کننده هست ...
خلاصه که جهان در اتظار توست مهدی !
نمیگم میترسم که بیای و من نباشم ! چون دوست دارم فکر کنم همین جمعه جمعه ی آخره !
دلم میخواد شب جمعه ها به این امید بخوابم که فردا باصدای انا المهدی از خواب بیدار بشم !
نفهمیدم کی تموم شد ولی الان دیگه گریه نمیکنم
همیشه آرومم میکنی
به قول داداشم که همیشه به جای خداحافظی میگه
ما رو یادت نره !
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته
شده در May 6, 2008 5:48 PM توسط حمیده |
نظرات (12)
|
|
|
|
|
|
|
|
|