آخرین نوشته ها


فرصت بهاری در پائیز

روزی

تا کور شود هر آنکه نتواند دید

خدا ، من ، رمضان

دوستت دارم

کوچه پس کوچه ای خاکی ....

عشق است و آتش و خون

غرق رحمت

میخوام داد بزنم ...

آنچه تغیر نپذیرد تویی...

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
حاجی
یک وحید
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

داشتم دو تا پست قبلی رو میخوندم دیدم وهه... چه تریپ غم و غصه ای راه انداخته ام اینجا ! هرکی بیاد فکر میکنه با یه آدم افسرده و گوشه گیر طرف هست !
نه به جان خودم !
ایراد از اینجاست ! یعنی ایراد که نه ! بذار بگم قصه چیه
من وقتی خیلی ناراحتم میام اینجا مینویسم ! آخه چند وقتی هست فقط این کار آرومم میکنه
دلم هم از خیلی چیز ها میگیره ! جهل همیشه داغونم میکن ، چه گریه دوستم به خاطر این که پلس پارک با رفیقش گرفتتش ، چه خوندن حرف های یه منکر خدا !
خیلی چیز ها بغض میاره تو گلوم... دیدن کودک آدامس فروش ،زنی که تمام سرمایش رو مامورین مترو مصادره میکنن ،شنیدن قصه طلاق یه زن غریبه ، درد و دل های یه مادر تو اتوبوس و خیلی چیزای دیگه
منم که میدونم همه مشکلات به دست کی حل میشه پناه می برم به خودش
خدایا ، مولای من همیشه وقتی پناهی جز تو ندارم پناهم باش
بگذریم اومدم اینجا که یکی از زیباترین داستان های زندگیم رو تعریف کنم

***********
مثل همیشه سر غروب رفتم تو حیاط وضو بگیرم اینجا بهار همیشه یه رنگ دیگه هست ! بابا اصلا به درخت ها نمیرسه ولی انگار این درخت ها مرامشون خیلی بیشتر از این حرف هاست !
درخت شاتوت همسایه تقریبا داره به کف حیات ما هم میرسه برگ هاش !!!!درخت انگور خودمون هم که امسال سنگ تموم گذاشته ! شاخه هاش تمام حیاط رو گرفتن
داشتم آسمون رو نگاه میکردم و هلال ماه و اولین ستاره ای که هنوز غروب نشده تو آسمون معلوم بود ...
هی خوردم به شاخه های انگور !
هر طرف که میرفتم فایده نداشت انگار وسط دستاش گیر کرده بودم ! انگار میخواست بلندم کنه ! میخواست بقلم کنه یه چیزی نشونم بده !
برگشتم یکیشون رو گرفتم تو دستم و گذاشتمش رو صورتم گفتم چی میگی ؟چی شده ؟
هیچی نگفت ! بوسیدمش ، نگاهش کردم ،اونم داشت منو نگاه میکرد
چه برگ های تمیزی داری ! وااای خدا چقدر قوره هات بزرگ شدن ! میخواستی اینا رو نشون بدی ؟
یهو یاد این افتادم که امسال بهار اینجا فقط یه بار بارون زده رو صورت من ! بهش گفتم
ببین تو که پاکی و هیچ گناهی نداری ! تمام عمرت هم تسبیح خدا رو گفتی این همه هم میوه داری ،اگه از خدا یه چیزی بخوای حتما بر آورده میشه ! بیا و یه چیزی از خدا بخواه ! دعا کن بارون بیاد !
هان ؟ دعا میکنی ؟
دیگه صدای اذان میومد !
...
اشهد ان لا اله الا الله
...
آروم رهاش کردم و رفتم .....
.
دیگه چیزی نمیگم اما ...
امروز اینجا یک ساعت و نیم بارون میومد
.
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  May 10, 2008 10:43 PM  توسط حمیده | نظرات (19)

سلام وبتونجالبه این که حرفای خودتونه و کپی گرفته از جهای دیگه نیست خیلی خوبه التماس دعا برا یفرج مولا
با کسب اجازه در روز میلاد حضرت زینب (س) بیرق شما را در مسیحای دل بر افراشتم. موفق باشید
همیشه برام این سوال بی جواب بوده: من باید چه چیزی رو بدونم؟
hamid]
میشه بهش بگی یقین گفت پس ما چی؟!اینه رسم معرفت؟!!ای روزگار!!
یقین]
اَللّهُمَّ كُن لِوَلِيِّكَ الفرج سلااااااااااااااااااااااام و خسته نباشید به مناسبت فرارسیدن دهه فاطمیه( سوم و چهارمین) ختم قران برگزار میگردد زمان : دهه فاطمیـه دهه اول : ( ۳۰اردیبهشت ــــ ۸ خرداد ) و دهه دوم ( ۱۸ خرداد ـــ ۲۷ خرداد ) در صورت تمایل ثبت نام کنید به دوستانتون هم بگید اگه کسی تمایل دارد شرکت کنند حاجت روا... التماس دعا در پناه حق[لبخند][گل]
dar sorate tabadole link khabaram konin
پیشامد]
dar sorate tabadole link khabaram konin
پیشامد]
اللهم عجل لولیک الفرج
قشنگ می نویسی موفق باشی
از نوشته هات لذت میبرم.یه جورایی مثل آوینی مینویسی.در ضمن اون برگ انگورها جون میدن واسه دلمه درست کردن به مولا.
عمو چه]
:D سلام خیلی خوشگل بود "مثل همیشه سر غروب رفتم تو حیاط وضو بگیرم اینجا بهار همیشه یه رنگ دیگه هست ! بابا اصلا به درخت ها نمیرسه ولی انگار این درخت ها مرامشون خیلی بیشتر از این حرف هاست ! " حال کردم:D
TaNNaZ]
نمیدونم این همه نگرانی بابت نگرانی ها دیگران خوبه ! بده ؟! :-/ امیدوارم که برات مفید باشه.
سلام .من اومدم. وه چقدر ابجی ما تو این یه ماه دلش تنگبوده و ما خبر نداشتیم...
محمد]
افرین . نه واقعا غرق رحمت بو دی که با یه غوشه انگور به اون داستان زیبا رسیدی.واقعا فکرش رو بکن یه غوشه انگور چقدر پاکه؟؟؟ شاید به این قضیه رو که الان میخوام بگم بخندی ولی من هم بعضی وقتها که یه حالی پیدا میکنم از همین حرفی که تو تو این قسمت زدی میزنم....مثلا یه چند مدت پیش مرغ خونمون (ما تو خونمون یه مرغ داریم)رو گرفته بودم و در حالی که جلو خودم گرفته بودم بهش میگفتم: تواز خدابخواه که امامون بیاد....ازش خواستم که دعا کنه که خدا به هممون رحم کنه.... واقعا این داستانت قشنگه میدونی چرا؟ از رادیو یه بار گوش میکردم که یکی از علما یه سیب رو دست گرفته ولی نمیخوره .بهش میگن چرا سیب رو نمیخوری میگه من اونقدر محو زیبایی این سیب هستم که حیفم میاد اونو بخورم
محمد]
واقعا توفیق میخواد که اینقدر به مخلوقات پیرامونمون توجه داشته باشیم .اینکه حتی بهش فکر هم میکنیم خودش خیلیه.... همین که به یاد این هستیم که تو یه دنیایی هستیم که صاحبش خداست خیلی خوبه...امید هست که در زمره رستگاران باشیم
محمد]
گفتی "اشهد ان لا اله الا الله " یادم به اسم اعظم خدا اومد : از حضرت علی ع منقولست که شبی خضر نبی را درخواب دیدم و به وی گفتم که تعلیم کن چیزی مرا که به واسطه ان بر دشمنان پیروز گردم. فرمود: یا علی بگو " یا هو یا من لا هو الا هو" . روز بعد جریان را با رسول(ص) در میان گذاشتم. حضرت محمد فرمودند او اسم اعظم را به تو تعلیم کرده.
محمد]
کامنت بالایی رو برا این نوشتم که بگم: اگه باز هم یه حالی پیدا کردی اسم اعظم خدا رو ببر وبا توجه دعا کن...انشاءالله که حاجتت براورده میشه
محمد]
اخه اسم اعظم خدا خیلی عظمت داره ... من یه جا شنیدم که اگه خدا رو با اسم اعظم بخونیم خدا دست خالی ردت نمیکنه.....تو اون لحظات برا امام زمان هم دعا کن
محمد]