دیشب کلی حرف داشتم
تو دفترم نوشتم " یاد نوجوونی هام افتادم "
روزهایی که دنیا سخت تر از اون بود که بتونم تحملش کنم
حالا اما پوستم کلفت شده ....
.
داشتم فکر میکردم که خدااااااا دلم گرفته از همه آدم هایی که اطرافم هستند
اصلا من شاکی ام ...از آدم هایی که فقط شریک غم هاشون هستم ... از آدم هایی که ... از آدم هایی که دروغ میگن .. از آدم های حق به جانب ... از آدم های مغرور ... از آدم هایی که تا کمک شون میکنی خوبی ولی خدا نکنه نیاز داشته باشی یه کار کوچیک برات انجام بدن .... خدا من از دنیای تو با این همه بدی و پلیدی و زشتی خسته ام ... از دنیایی که مجبورم کرد به گناه دیدن عادت کنم ... از دنیایی که یادم داد به گناه دوستانم جایی که میدونم تاثیری نداره لبخند بزنم ....از دنیای تو از دنیایی که معصومیت مرا گرفت از دنیای تو خسته ام ...از دنیایی که ...
و تو همیشه به اینجا که میرسم آیه صبر میخوانی و در گوشم زمزمه میکنی " راضی باش " و من صدایت را میشنوم ... باز میگویی بگو " الهی رضا برضائک " من صدایت را میشنوم . زمزمه میکنم . اشک میریزم . زمزمه میکنم ... میگویی " ید الله فوق ایدیهم " من صدایت را میشنوم مست میشوم . میخندم ... یادم می آید دعای مجیر .. شب های بلند زمستان ، خلوت من و تو " سبحانک یا شفیق تعالیت یا رفیق اجرنا من النار یا مجیر ... سبحانک یا انیس تعالیت یا مونس اجرنا من النار یا مجیر "
همیشه اینکار را میکنی هربار که من بیقرار میشوم . همیشه آیه صبر میخوانی و زمزمه میکنی همیشه میگویی بخوان و من هربار عاشق تر از قبل دعوتت را میپذیرم و میخوانم . یادم نمیرود . هیچ کدامشان را فراموش نمیکنم . تمام آن شب ها را یادم هست من بودم و آسمان و حضور بی دریغ تو ...
من چیز هایی را تجربه کرده ام که خودم هم هنوز درک درستی ازش ندارم . چه برسه به دیگران و من یاد گرفتم بی دریغ باشم و بی توقع...
آفتاب من ، مثل همیشه تنها و تنها کنار تو که همه جا هستی آرامم . مرا فقط نوازش های تو آرام میکند تو که این سال ها همه ی آرزوی من ، همه ی باور من بوده ای . مهربانم ، ببخش اگر لحظه ای ، آنی و یا کمتر از آن غافل شدم .ببخش اگر شکایتی بود .... همه از عشق است میخواهم زمزمه کنی ، میخواهم بگویی بخوان ، میخواهم بشنوم صدایت را .....
آفتاب مهربانی
اون لبخند رو به من ببخش
اللهم عجل لولیک الفرج