آخرین نوشته ها


منم آن سرگشته ی حیرانت ای دوست

کاش عباس بود

آفتاب مهربانی

از بس که خراب و مستم ای یار ...

از رنجي كه ميبريم

متوکلم به عباس

ما عرفناک حق معرفتک

سلام عزیز دلم

از همون روز ازل...

والعصر

  دوستان

آجی خانوم
میلاد یکی کودک
یه برنامه نویس و دوست خوب
حاجی
رها یه دوست فوق العاده
دفتر دفترخاطرات
مهدی 206
امیر بادامچی
مرتضی هه دوست داشتنی
شاعرانه های آه دم
پیام گل سرخ
صدرا یک مجاهد
مرکز شهید آوینی
ساقي ميكده
باران رحمت  
عوالم خيال مهدي
لبیک
عمو الچه

آرشیو

July 2010
May 2010
April 2010
February 2010
December 2009
November 2009
September 2009
August 2009
June 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006

 

 

      

سال پنجم ابتدایی یادمه یه داستان نوشته بودم برای مسابقه ، مسئول پرورشی میگفت داستانت فوق العاده شروع شده
سال ها گذشته و منِ امروزم نمیدونه از کجا شروع کنه و چی بگه
با چی شروع کنم ؟
مدح ؟ نیاز ؟ طرب ؟ عشق ؟ درد ؟ گله ؟ تمنا ؟
سال ها میگذره از اون روزی که نام شما شد همه زندگی من .... سال ها میگذره از اون صبح زیبا
چند سالی میگذره از اون روزی که قصد کردم وبلاگ داشته باشم و بین اون همه شور نوجوونی و دنیای پر زرق و برق اینترنت نام شما جایی در اعماق وجودم از هر چیز جز نام اباصالح دلگیرم میکرد ... چند سالی میگذرد از صبح جمعه ای که نام "نوای فراق" در ذهن من نقش بست و شد بخشی از زندگی من
....
سالها میگذرد از آن روز ها که نامت دلم را ربود ... سالها میگذرد از آن روزهای دربه دری من ... از آن روز ها که پدرانه دستم را گرفتی ... سال ها میگذرد از آن روزها که عشقت شد آرامم ... سال ها میگذرد از آن شب در آن برهوت دنیا که نگاهم به آسمان و دلم با نامت گره خورد ....
سال ها میگذرد من عادت نکرده ام به این عشق ... بردن نامت برای من عادت نیست، من عادت نکرده ام به آل یس خواندن ، من حتی عادت نکرده ام به به دعای عهد خواندن ...من عادت نکرده ام به نبودنت ... عادت نکرده ام ...
عادت نکرده ام به غروب جمعه ها ..
ادعا نمیکنم هر جمعه عصر از غمت اشک ریخته ام ...نه ادعا نمیکنم چون عادت نیستی که بدانم جمعه غروب باید دلگیر باشم ... دلگیر عقده ای که بازهم گشوده نشد ...ادعا میکنم که غمت را حتی شنبه ها صبح هم حس میکنم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... من هر هفته ندبه نمیخوانم ...گاهی از خستگی خوابم ...
من عادت نکرده ام به نبودنت ... امامم ، عزیزم ، من عادت نکرده ام به نبودنت
عادت نکرده ام حتی به دعای عهد خواندن.....
نام مهدی یعنی معنی بودن من ، نه بخشی از زندگی ام ، مهدی یعنی تمام زندگی من حتی اگه بد تر از این هم باشم ، گر نباشی نیستم ، نام مهدی یعنی معنی بودن من ...
تا ابد منتظرت خواهم بود حتی اگر لازم باشد به تنهایی ... من عادت نکرده ام به این عشق ... نامت همچنان قلبم را میلرزاند و عصاره ی جانم را جاری میکند از چشمانم ...
این عشق برای من عادت نیست زندگیست
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  July 27, 2010 8:45 AM  توسط حمیده | نظرات (4)

خوش به حالت.
اما]
|8 (من عادت نکرده ام به نبودنت!) |8
یقین]
زندگي بي عشق زندگي نيست. حالا هر عشقي باشه... فقط به شرطي كه عشق رو باور كنيم و با تمام وجود تمناي وصال معشوق رو داشته باشيم.
سلام. طاعات و عباداتتون قبول.
محمد]